علي رضا شريفي



 

فضولي ممنوع

افغانستان چندين سال است كه شاهد تحولات عجيب و غريب بوده است؛ اشغال افغانستان توسط ارتش سرخ، مقاومت بي‌نظير و چندين ساله‌ي مردم، شكست ارتش سرخ، پيروزي مجاهدين و درگيريهاي تقومي، جناحي، حزبي و...اما از همه جالب تر ظهور پديده‌اي به نام طالبان بوده است كه بدون اينكه كسي بفهمد يك شبه پياده شده و برخلاف انتظار همه (خصوصاً جناب پرفسور رباني رئيس جمهوري كه براي يك سال انتخاب شده وبد و از كج فهمي خود و اطرافيانش گمان كرده بود كه مادام العمر رئيس جمهور است ولو از حكومت فقط چوكي(صندلي آن را به همراه داشته باشد) يك شبه بر تمام افغانستان مسلط شدند. از اين پديده‌ي خلق الساعه هركسي تصوري داشت و تحليلي؛ اما اينكه واقعيت چه بود هيچكس نفهميد و نخواهد فهميد! فقط الله اعلم بالصواب!

بنده هم در مورد طالبان نظرات خودم را داشتم گهگاهي هم بدم مي‌آمد كه اظهار نظري بكنم و تحليل عالمانه‌اي(!) در مورد طالبان ارائه كنم اما از شما چه پنهان اطلاعات من در مورد طالبان همان بود كه همه‌ي ما از رسانه‌ها مي‌شنيديم و مي‌ديديم! راستش جرأت هم نداشتم بردم و ببينم در امپراطوري طالبان چه خبر است. تا اينكه روزي فيل ما ياد هندوستان كرد و دل به دريا زده چمدان و «رخت بربستم و راهي ملك سليمان شديم» وقتي چمدان بر دست با دلهرگي وصف ناپذير و قدمهاي لرزان از مرز دوغارون (مرز بين افغانستان و ايران) رد شدم آنچه كه گهگاهي از صفحه‌ي تلويزيون ديده بودم بالعيان مشاهده كردم دو نفر پيرمرد با عمامه سفيد و ريش انبوه و بلند حدوداً 30 سانتيمتر در دئو طرف جادهدر كنار پايه‌هاي چوبي كه پرچم سفيد باكلمه طيبه لااله الاالله بر فراز آن به اهتزار در آمده است نشسته، با زبان حال اعلام مي‌كنند كه مواظب باشيد بعد از اين وارد زمين خدا با حكومت خدا مي‌شويد.[1][1]با ديدن آنها ضربان قلبم به 180 رسيده و موهاي بدن وسرم راست مي‌شود اما چاره اي نيست راه برگشتي وجود ندارد، بايد رفت. از كنار آنها، البته بدون اينكه اتفاقي بيفتد رد مي‌شوم چند قدم آن طرف تر ايست بازرسي قرار دارد با سخت گيريهايي كه در مورد تازه واردان انجام مي‌گيرد صف طولاني از مسافران براي بازرسي تشكيل شده است. با ديدن آنها ترس و وحشت تمام وجودم را فرا مي‌گيرد چون مقداري مهر (تربت امام حسينu) تسبيح و چند تا كتاب به همراه دارم و شنيده بودم كه طالبان به شدت با آنها برخورد مي‌كند عليرغم ترس و وحشتي كه دارم از شلوغي استفاده نموده بدون اينكه كسي متوجه شود بازرسي نشده از ايست بازرسي رد مي‌شوم و بدين ترتيب از اولين «خان» به خوبي و خوشي عبور مي‌كنم در آن طرف آنچه بيش از همه توجه آدم را جلب مي‌كند ماشينهاي آخرين سيستم ژاپني، آلماني و...است كه در ميان خاكها پرسه مي‌زنند چند قدم جلوتر ميدان خاكي قرار دارد كه راننده‌هاي مسافركش همچون گرگهاي گرسته منتظر رسيدن مسافر هستند، وقتي به آنجا مي‌رسيم هر كس ما را به يك طرف مي‌كشد بالاخره ده، دوازده نفر كه همگي شيعه و فارسي زبان هستيم سوار يك ماشين مي‌شويم و مبلغ 4هزار تومان تا هرات كه حدوداً فاصله‌ي بين قم و تهران دارد از ما مي‌گيرد. در صندلي جلو كنار راننده يك نفر كه گويا مترجم راننده است نشسته و حرفهاي ما را براي راننده كه فارسي نمي‌داند به پشتو ترجمه مي‌كند. ساعت حدود 3 بعداز ظهر است كه از اسلام ـ قلعه به سوي هرات حركت مي‌كنيم اكثر مسافران مثل خود بنده از طالبان چيز زيادي نمي‌دانند همگي ساكت نشسته‌ايم و ماشين سينه‌ي دشت راشكافته از ميان خاكها ما را به سوي اولين ايالت مهم سرزمين خدا (هرات) نزديك و نزديكتر مي‌كند. در اين ميان يكي از مسافران كه در رديف دوم و پشت سر راننده جا خوش كرده و گويا از آن آدمهايي است كه فقط دوست دارد حرف بزند سرش را بيخ گوش راننده و همكار مترجمش برده بدون اينكه خود و همچنين ديگران بدانند كه مويد است يا شاكي  معترض شروع به حرف زدن مي‌گويد: «طالبان خوبست، براي مردم امنيت آورده ولي شما چرا از ما زياد كرايه گرفتيد...طالبان چرا به فكر مردمان غريب و بيچاره نيست و...» مترجم راننده كه متوجه حرفهاي همسفر ما مي‌شود چندان حساسيت نشان نمي‌دهد، شايد از كساني است كه نسبت به طالبان بي‌تفاوت است. اما راننده كه از حرفهاي او فقط «طالبان»ش را مي‌فهمد هر بار كه اين واژه را مي‌شنود نگاه تندي به او مي‌اندازد و همچنان به راهش ادامه مي‌دهد و با توجه به قرايني مثل فارسي زبان بودن مسافران، شيعه بودن آنها، اينكه از ايران آمده اند و بالاخره هزاره بودنشان به اين نتيجه مي‌رسد كه حتماً طرف از طالبان بدگويي مي‌كند مسافران هر كس در عالم خود سير مي‌كند عده‌اي دست به چانه به دشت و صحرا نگاه مي‌كنند كه بوته ها و سنگها چه به سرعت از كنارشان رد مي‌شوند عده‌اي در حال چرت زدين و عده‌اي هم مثل خود بنده دقيقاً متوجه حرفهاي مسافر و عكس العملهاي راننده هستيم. راننده با نگاههاي تيزي كه به ما و خصوصاً مسافر شاكي مي‌اندازد نارضايتي خود را از حرفهاي همسفر ما اعلام مي‌كند گويا مي‌خواهد طرف متوجه شده و منصرف شود اما هيچكس دو هزاريش جا نيفتاده و متوجه وخامت اوضاع نمي‌شود تااينكه كاسه صبر راننده لبريز شده و به سيم آخر مي‌زند(!) ناگهان ماشين متوقف مي‌شود. همگي به خود آمده با نگراني و كنجكاوي در پي علت توقف ناگهاني مركب شان هستند...راننده با كمال عصبانيت در جلو را باز نموده بعد از پياده شدن محكم مي‌كوبد دلهرگي و وحشت در چهره‌ي همگان موج مي‌زند همه منتظر اتفاق ناگواري هستند راننده كه جواني 25 يا 26 ساله است با دستار سياه بر سرو رويش تقريباً كم پشت و بلند در حالي كه از عصبانيت دندانهايش را به هم مي‌فشارد در عقب را باز مي‌كند و ضربه‌اي را كه ما خيال مي‌كنيم حواله‌ي مسافر به عقيده‌ي او هتاك! كه در وسط نشسته مي‌كند. مسافر ديگري كه تقريباً از نزديكان بنده و دركنار در نشسته است از زير دست راننده مي‌گيرد تا از ضربه جلوگيري كند. خوشبختانه مسافر حراف از ضربه مصون مي‌ماند و همگي با ديدن چاقوي بزرگ در دست راننده متوجه مي‌شويم كه مسئله خطرناك تر از آن بود كه ما فكر مي‌كرديم گويا اين اولين هشدار است به تازه واردان كه فضولي ممنوع!

راننده كه نتوانسته حريف را ضربه فني كند به كناري رفته و سخناني را به پشتو بر زبان جاري مي‌كند همكارش كه عصبانيت خود را از اين اتفاق پنهان نمي‌كند حرفهاي راننده را براي ما ترجمه مي‌كند «تا حساب اين كافر را نرسيده‌ام از جايم تكان نمي‌خورم» حال ماييم و بيابان خشك و راننده‌ي چاقو به دست كه از شدت خشم چون ماري زخم خورده به خود مي‌پيچد و مسافر حراف و رنگ پريده كه همچون مجسمه در جا خشكش زده و كمك راننده‌اي كه هاج و واج مانده است و نمي‌داند چه كار كند. خوشبختانه چند ريش سفيد و زن و از جمله مادر آن مسافر در ميان ما هست كه با پادرمياني آنها و زاري و عذر، راننده راضي مي‌شود كه به راهش ادامه دهد اما اعلام مي‌كند كه به محض رسيدن به هرات حسابش رابا ما و خصوصاً مسافر به قول او كافر تصفيه خواهد كرد همگي سوار مركب شده و به سوي سرنوشت نامعلومي حركت مي‌كنيم...

ماشين ما بعد از كلي بالا و پايين پريدن در جاده‌اي ناهموار اسلام قلعه ـ هرات درحالي كه انبوهي از گرد و خاك روي شيشه‌هايش نشسته بود كه به هيچوجه نمي‌توان بيرون را مشاهده كرد، در يك جا توقف مي‌كند و راننده و راننده با عجله ماشين را ترك مي‌كند؛ از سر و صداهايي كه از بيرون ماشين به گوش مي‌رسد احتمال مي‌دهيم كه به دروازه‌ي هرات و ارض موعود يعني ايست بازرسي طالبان رسيده باشيم كه ناگهان در ماشين باز مي‌شود و با ديدن سرباز طالبان با دستار سياه و ريش انبوه كه از بس گرد و خاك روي آن جا خوش كرده گويا پيرمردي سالخورده است و تفنگي كه بر دوش انداخته، همگي نفسهايمان در سينه حبس و در جا خشكمان مي‌زند گويي حكم اعدام همگي صادر شده است. «طالب» بعد از آنكه متوجه مي‌شود ما پشتو نمي‌دانيم به زبان فارسي مي‌خواهد كه پياده شده و اثاثهايمان را براي بازرسي آماده كنيم. آنكه بيشتر از بازرسي هراس دارد طوري كه مي‌شود طپش قلبش را از دوـ سه متري شنيد، منم؛ چون چند عدد كتاب به همراه دارم از جلمه دو جلد كتاب كه زندگي علماي شيعه با عكسهاي آنان در آن درج شده است و با بداشتي كه ما از طالبان داشتيم كه به شدت با تشيع مخالف است؛ بنابراين قطعاً با كتابهايي كه در آن زندگي علماي بزرگ شيعه با تصاويرشان درج شده باشد به سختي برخورد خواهد كرد و همچنين مقداري مهر كه از مشهد مقدس به عنوان تبرك گرفته ام را در چمدان دارم همان چيزهايي كه به خاطر وجود آنان در ساكم مجبور شدم از ايست بازرسي مرزي بازرسي نشده عبور كنم اما اين بار ديگر چاره نيست بايد پياده شد و اثاثها را از منظر پاسداران حريم اسلام و سرزمين خدا گذراند تا مبادا از اين بابت سرزمين خدا آسيب ببيند!! همگي پياده شده با سراسيمگي و عجله هركس چمدانها و اثاثهايش را بر مي‌دارند و به ترتيب مي‌برند پيش دو نفر طالب كه به عنوان بازرس به اتاقك گلي شان تكيه زده پايش را روي پايش انداخته با تكبر خاصي به محمولات مسافران نگاه مي‌كند. مسافران به ترتيب اثاثهايشان را نمايش داده و رد مي‌شوند تا اينكه نوبت به من مي‌رسد با دلهرگي و دست پاچگي وصف ناپذيري چمدانم را باز نموده و در دل خدا خدا مي‌كنم كه شايد چشم جناب بازرس به كتابها و ساير وسايل ممنوعه نيفتد تا اينكه بالاخره اين آرزو به يأس تبديل شده و طالب دو جلد كتاب را برمي‌دارد؛ من ديگر آب دهانم خشكيده و گوشهايم نمي‌شنود زمين شروع كرده است هب چرخيدن، اصلاً نمي‌دانم كه در زمينم يا در آسمان. چون از نظر طالبان ارتكاب جرم ـ ولو يك نفر سرباز عادي اين جرم را تشخيص دهد ـ همان و جاري كردن حكم الهي همان كه ممكن است اين حكم اعدام باشد.

خصوصاً در مورد افراد تازه وارد آن هم از مرز هرات. خودم را توبيخ مي‌كنم كه: تو را چه كار به كتابها و زندگينامه علماي اسلام چندين سال در قم و در حوزه بودي يك روز نشد كه اين كتاب را برداري و چند سطر آن را مطالعه كني الآن برداشتي آنها را با خود آوردي كه چه بشود؟! مگر به سرت زده است آيا واقعاً دو جلد كتاب ارزش آن را دارد كه جانت را به خطر اندازي و بچه هايت را يتيم كني؟! آدمهاي زرنگ به مجرد احتمال خطر حتي دست بسته نماز خوانده خودش را راحت مي‌كند تو رفتي چسبيدي به كتاب زندگينامه‌ي علماي اسلام. حالا بر فرض اينكه كتابها را با خودت بردي آيا كسي هست كه اين كتابها را بخواند و...خلاصه اينكه من در حالت نه در هوا و نه در زمين با خود كلنجار مي‌روم و هر بار كه دست طالب تكان مي‌خورد احساس مي‌كنم كه يك سيلي محكم مي‌خواهد بزند به صورتم! در اين حالت جناب ازرس پس از كلي پشت و رو كردن كتاب، كتاب را باز مي‌كند اتفاقاً همان صفحه‌اي رد مي‌شود كه عكس بزرگ علامه طباطبايي در آن قرار دارد؛ يك عالم نوراني با محاسن بلند و عمامه سياه و...خلاصه يك چهره‌ي صد درصد اسلامي؛ وقتي چشمش به اين عكس مي‌افتد بدون اينكه ساير صفحات را نگاه و يا حداقل عنوان پشت كتاب را بخواند هردو جلد كتاب را مثل ساير وسائل مي‌اندازد روي خاكها! من ديگر مطمئن مي‌شوم كه جرم ثابت شده است و الان بايد منتظر حكم الهي باشم كه ناگهان مي‌شنوم: «وسائلت را جمع كن» ابتدا گمان مي‌كنم كه مي‌گويد وسائلت را جمع كن با ما بيا كه با تو كار داريم اما وقتي دوباره با عصبانيت اين جمله را تكرار مي‌كند و با پايش ساكم را هل مي‌دهد كه برو، متوجه مي‌شوم كه خطري دركار نيست و اين شايعات كه در مورد طالبان شنيده بوديم چندان صحت ندارد و ديگر اينكه آنچه طالبان بيشتر با آن مخالف است ـ حداقل در ظاهر ـ مظاهر فرهنگ غربي است نه كتاب كه در آن عكس يك عالم با عمامه و ريش بلند باشد كه نه تنها از نظر آنان مشكلي ندارد كه قابل تقدير است. با شادماني وصف ناپذيري تمام وسائل را با خاكهايش جمع نموده در ساك قرار مي‌دهم طوري كه وقتي به مقصد رسيدم و كتاب را گشودم هنوز خاكهاي دم پاسگاه لاي صفحاتش قرار داشت بعد از من نوبت بازرسي به يكي از همسفران ما كه ساكن هرات بود رسيد وقتي ساكش را براي بازرسي باز كرد از او پرسيد اهل كجايي؟ ايشان بر خلاف ديگران كه خود را يا ساكن غزني يا ارزگان يا كابل و يا...معرفي مي‌كردند گفت: «من اهل هراتم».

طالب بعد از شنيدن اين جمله در حالي كه خشم و عصبانيت خود را پنهان نمي‌كرد با لحن عتاب آلودي شروع كرد به نصيحت كردن: «من به شما توصيه مي‌كنم كه هر چه زودتر هرات را ترك كني و بروي به وطن خودت چون هرات براي شما مردم نيست...اين هم به نفع شماست و هم به نفع ما...من كه شاهد اين صحنه هستم بيشتر آن را شوخي تلقي مي‌كنم تا جدي! اما وقتي اصرار طالب را مي‌بينم تعجب مي‌كنم البته نه از شنيدن اين گونه حرفها چون گوشهايم با اين گونه حرفها ناآشنا نيست چون تازه از مرز ايران وارد شده‌ام. البته برادران ايراني ما حق دارند چون از نظر مقررات بين المللي ما به عنوان آواره هستيم كه بايد هر چه سريع تر به وطن خودمان برگرديم ـ بلكه تعجب من از اين سات كه چنين سخناني را در كشور و مملكت خود شاهد آن بودم آيا به راستي اين برادر ما اهل هرات نيست؟ چرا؟ اينجا اين شعر به ذهن من خطور مي‌كند كه:

هرشيء كه گندد نمكش مي‌زنند    واي از آن روزي كه گندد نمك

در هر جاي دنيا به ما مي‌گويند كه بايد برگردي به وطنت واي از آن روز كه در وطن آدم بگويند برگرد به وطنت! سؤالاتي از اين قبيل كه هر كدام دنيايي از درد و رنج چاشني آن است به شدت آزادم مي‌دهند. ديگر آن ترس و وحشت قبلي جايش را به خشم و نفرت مي‌دهد به خودم مي‌گويم خدا رحمت كند تو را جناب ماكياولي! كه خودت پنج ـ شش قرن پيش مي‌زيستي اما افكارت هنوز در گوشه گوشه‌هاي جهان جامه‌ي عمل مي‌پوشد همان حرفهايي كه به شهريار توصيه مي‌كردي كه اگر در سرزميني مسلط شدي كه مردم آن از لحاظ زبان و نژاد و...با شما تفاوت داشت بهترين راه جابجايي جمعيت آن است و بايد تعداد قابل توجهي از ساكنان آن را اخراج و كسان خود را در آن ساكن كني.[2][2]خوشا به حالت كه رفتي و خاك و خاكستر شدي اما افكارت توسط اميرالمؤمنين اسلامي(!) در سرزمين خدا اجرا مي‌شود. آيا با داشتن شخصيت و الگوي حكومتي همچون علي(ع) به سراغ ماكياولي رفتن نشانه‌ي چيست؟

در چنين حالتي ارزيابي شما از اين شعار حسين (ع) چيست؟ و علي الاسلام السلام اذ قد بليت الامر براعٍ مثل يزيد!! وقتي از ميان درياهاي سؤالات و تلاطم آن به ساحل پرت مي‌شوم خود دوباره سرزنش مي‌كنم كه تو را چه كار به اين كارهاي اينكه كسي چه مي‌كند و چه مي‌شنود و كي چه گفته است و كي چگونه عمل مي‌كند الآن كه از بازرسي گذشتي اثاثهايت را جمع كن تا جا نماني، رعيت را چه كار به كار امير و سياست هاي حكومتي او؟! وقتي اثاثهايم را جمع نموده در جايش قرار مي‌دهم و كمي از وادي وانفسا نجاب پيدا مي‌كنيم، مي‌بينيم كه آن معركه‌اي برپاست راننده به محض پياده شدن بدون اتلاف وقت گزارش اهانت به طالبان را به مقامات بالاتر رسانده است و آنان هم بلافاصله حكم بازداشت جوان هتاك را صادر نموده است و مأموران در صدد بازداشت محكوم هستند از آن طرف مادر پير و سالخورده‌ي محكوم، محكم به پسرش چسبيده است و اين كش و ماكش و خشونت مأموران از يك طرف و آن و ناله‌ي مادر از طرف ديگر صحنه‌ي غم انگيزي را به وجود آورده است! مسافران و ساير مردم كه براي تماشاي اين صحنه جمع شده‌اند يا كاملاً نسبت به اين امر بي‌تفاوتند يا مثل خودبنده از ترس طالبان كه مبادا ما را به عنوان شريك مجرم دستگير كنند، مهر سكوت بر لب ها زده شده و همگي همچون كلوخهاي چشمدار شاهد اين صحنه هستند؛ گويا چند مورچه به سر لاشه‌ي زنبور دعوا مي‌كنند و همگي براي سرگرمي به آنان نگاه مي‌كنند تا اينكه حريف پير بر ساير حريفان برتري يافته و طعمه را از چنگ آنان نجات مي‌دهد داد و فرياد و سماجت مادر كم كم دل فرمانده‌ي طالب را به رحم آورده و از اختيارات ويژه استفاده نموده با اين جملات او را از مرگ نجات مي‌دهد «به خاطر مادرت تو را بخشيدم اگر يك بار ديگر چنين غلطي بكني جان سالم به در نمي‌بري» همگي با خوشحالي سوار ماشين شده و داخل شهر هرات مي‌شويم.

مسافران هر يك با خوشحالي تمام، (يكي مثل بنده كه به دليل همراه داشتن اجناس ممنوعه، نفسم در سينه حبس و آب دهانم خشكيده بود يكي مثل مسافر هتاك كه از تله‌ي مرگ با چسبندگي هم چون مادرش رهيده است يكي هم مثل آن آقاي اهل هرات كه شانس آورده و به خاطر اقامت غير قانوني در هرات، مهر غير شهروندي به پيشانيش زده اند و...) اثاثهايش را جمع كرده با سرعت سوار ماشين مي‌شوند. راننده با اكراه تمام پشت فرمان نشسته ماشين را براي ادامه راه باقي مانده به حركت در مي‌آورد. بي‌ميلي راننده در هدايت ماشين ـ كه حريف هتاك بدون كوچك ترين گزند سوار بر آن است ـ كاملاً مشهود است. باعث مي‌شود كه مركب ما حركت چهار نعل را به دو نعل و حتي يك و نيم نعل تغيير داده با آرامش حركت كند و اين فرصتي به دست مي‌دهد كه از پشت شيشه‌هاي خاك آلود به سختي مي‌شود بيرون را ديد و نگاهي به شهر و شهروندان انداخته و اين شهر قديمي و باستاني را در آستانه‌ي غروب آفتاب با سراسيمگي شهروندان آن ـ كه با رفتن به خانه‌هايشان بر همديگر سبقت مي‌گيرند ـ مروري كرده باشيم.

در نگاه اول آنچه نظر آدم را ـ شايد نظر بنده را ـ به خود جلب مي‌كند اين است كه شهر و شهروندان عليرغم سروصداهاي ظاهري يك حالت گرفتگي و خاك آلودگي دارد گويا در شهر اتفاقي افتاده است. شايد به خاطر گرد و خاكهايي باشد كه روي شيشه‌هاي ماشين جا خوش كرده است و چون ما از اين سو بيرون رانگاه مي‌كنيم گمان مي‌كنيم كه بيرون هم خاك آلود و غبارآلود است شايد هم احساسات دروني و حالت گرفتگي كه در هنگام غروب آفتاب به آدم دست مي‌دهد بر ادراكات ظاهري و بيروني تأثير گذاشته در نتيجه باعث مي‌شود كه انسان، بيرون را مثل ظاهر خودش خاك آلود و مثل درون خودش گرفته و غمگين ببيند. به هرحال علت هر چه باشد ما با اين حالت، خيابان ها و مغازه ها و آدم ها و حتي الاغ ها را از جلوي دوربينهاي خدادادي گذرانده و تصاوير را از ذهن و حافظه خود و پشت سر هم تلمبار مي‌كنيم تا اين كه مناره‌اي بلند و قديمي از دور نمايان مي‌شود كه نشانگر باستاني بودن شهر است.

از جوان هراتي كه با شور و اشتياق به تمامي چيزها، از مغازه گرفته تا ماشين و درشكه و حتي تمامي آدمها نگاهي مي‌اندازد و از ظاهر چهره‌اش مي‌توان ضربان شديد قلبش را شنيد كه از خوشحالي رسيدن به ديارش، در سينه بالا و پايين مي‌پرد، مي‌پرسم: اين محله كجاست و اين مناره چيست؟ با بي‌توجهي به من و غرق در دنياي خود، جواب مي‌دهد اين جا «دروازه‌ي ملك است»! ديگر به خود جرأت نمي‌دهم كه با سؤالات شايد بي‌اهميتم، حوشحالي او را به هم بزنم. وقتي ماشين از كناره مناره رد مي‌شود نگاهي به ديوار اطراف مناره و پايين آن مي‌اندازم كه در حال تخريب است و به خود مي‌گويم:

تقصير خودت است جناب ملك كه دروازه به اين عظمت را در اين جا بنا كرده اي! مگر در دنياي به اين بزرگي جا كم بود كه دروازه ات را اين جا گذاشتي؟ دروازه‌اي كه صاحبش اين قدر موقعيت نشناش باشد بهتر از اين هم نبايد باشد وقتي دروازه چنين بي‌در و پيكر باشد، حكم خانه‌اش روشن خواهد بود. از قديم گفته‌اند: «سالي كه نيكوست از بهارش پيداست» پس شهري كه نيكوست از دروازه اش پيداست.

اما وقتي در حال رد شدن از كنار مناره، سنگيني و وقار آن را مي‌بينيم كه اگر چه قسمت هايي از ديوارهاي تحتاني آن ريخته است اما مستحكم و با صلابت ايستاده و در حالي كه گرد و غبار حوادث گوناگون، رنگ اصلي رخسارش را پوشانده است با لبخند معني داري به من مي‌گويد كه اي رهگذر تازه وارد و عجول!

كار پاكان را قياس خود مگير    درنوشتن گرچه باشد شير شير

و قد رسايش در حالي كه تمامي آثار پيروزي و فرتوتي از چهره‌اش نمايان است نشانگر صبر و بردباري و استقامت او در برابر تمامي ناملايمات زمانه و بي‌مهريهاي داخلي و خارجي است و گويا اعلام مي‌كند كه اي رهگذر تازهوارد و بي‌خبر از همه جا و بي‌درد و غم؛ تو كه فقط با ديدن گرد و غبار چهره و چين و چرك رخسار من عليرغم قد رسايم اين گونه عجولانه قضاوت مي‌كني و مرا به دليل قرار گرفتن در اين سرزمين مورد سرزنش قرار مي‌دهي، چگونه خواهي بود وقتي نگاهت به چهره‌ي مرد افغالن بيفتد در حالي كه گرد و غبار ناشي از «شاخ به شاخ شدن»[3][3]ابرقدرتها چهره‌اش را پوشانده و سنگيني سالها جنگ و درگيري و رقابتهاي اين و آن پشتش را خم كرده است اما همچنان محكم و پابرجا و با صلابت سرشار از عشق و اميد و مالامال از عزت و شرف و مملو از غيرت و همت، صداقت و جوانمردي گامهاي محكم و استوارش را به سوي آينده‌اي نه چندان روشن برمي‌دارد و همچون كوه در برابر تمامي مشكلات ايستاده و «با صبر چيزي از هيچكس نمي‌خواهد».[4][4]

وقتي اين صراحت گفتار وصداقت و متانت مناره را مشاهده مي‌كنم كمي به خود آمده و نهيب مي‌زنم كه آقا: مگر تو خود اهل اين ديار نيستي؟ مگر فراموش كرده اي كه تو هم يك زماني «پايت به سنگ و چوب اين مرز و بوم خورده است».[5][5]چه قدر زود همه چيز را فراموش كرده اي؟ از خود بيگانگي هم حدي دارد! و اين اولين هشدار بود كه آويزه‌ي گوشم شد تا حواسم را بيشتر جمع نموده به جاي «نون»، «نان» تلفظ كنيم! شايد اين مناره علامت خطري است براي امثال من و شايد تابلويي است كه بر در ورودي شهر نصب شده تا اعلام كند كه اي تازه وارد كه پا بر اين شهر گذاشته ايد بدانيد كه شما هم در اين وضعيت نقش داشته و در پيدايش آن بي‌تأثير نبوده‌ايد شايد اگر خودخواهي و فزون طلبي هاي امثال تو نبود من (مناره) و اين شهر و مردم، اين شهر وضعيتي غير از اين داشت. همچنان كه از مناره دور و دورتر مي‌شوم به همان تناسب مناره و مشغوليت هاي ذهني كه برايم ايجاد كرده است جايش را به مشغوليت هاي ذهني ديگر مي‌دهد ديدن شهر كه براي اولين بار وارد آن مي‌شوي و بارها آوازه قدمت هاي تاريخي آن را شنيده‌اي با كوچه ها و خيابانهاي نيم ويرانه ـ حداقل چندين سال به حال خود رها شده ـ و مردم كه گويا همه چيز بر آنان تحميل شده است با حكومت ـ گران كه هيچ تناسب و تشابه با حكومت شوندگان ندارد، شايد آن قدر جالب توجه باشد كه مناره را به فراموشي بسپاري!

كم كم به آخر مسير و محل پياده شدن نزديك مي‌شويم. شور و اشتياق مسافران به خاطر رسيدن به هرات و يا خلاص شدن از شر راننده‌ي بداخلاق و خشم و نفرت راننده به خاطر نگرفتن انتقام، كاملاً مشهود است و هر كدام براي خلاص شدن از شر ديگري لحظه شماري مي‌كنند تا اين كه بالاخره اين اتفاق مي‌افتد و با توقف ماشين هر كس چمدان و اثاثش را مي‌چسبد تامبادا چيزي جا گذاشته باشند و من با گفتن «خداي ده پامان» (خداحافظ) اولين و آخرين جمله‌ام را به سمع جناب راننده‌ي عبوس مي‌رسانم تاشايد نشان داده باشم كه بنده هم بهره‌هايي از زبان پشتون دارم.

بعد از پياده شدن از ماشين و جدايي از جوان طالبانيست يك بار ديگر در معرض هجوم افرادي قرار مي‌گيريم كه همچون گرگان گرسنه به طعمه‌هاي تازه وارد ـ كه فكر مي‌كنند با جيب پر وارد شده‌اند ـ حمله‌ور مي‌شوند البته اين بار مهاجمان به رانندگان مسافركش خلاصه نمي‌شوند بلكه انواع ديگري همچون گاري چي‌ها، شاگردان مسافرخانه، انواع و اقسام گداها و دست فروش ها و...به آنها اضافه شده است و هر كدام به اميدي چنان به مسافران چسبيده‌اند و با شور و اشتياق از آنان استقبال مي‌كنند كه گويا خداداد عزيزي از استراليا وارد ايران شده است، در اين گيرودار آنچه بيشتر جالب توجه است انواع و اقسام اجناس است كه با قيمت خيلي پايين توسط دست فروشان عرضه مي‌شود مثلاً جوراب ايراني كه در داخل ايران 200 تومان است تبه راحتي به 150 تومان مي‌تواني به دست آوري يا مثلاً پاكت سيگاري كه در ايران به 500 تومان است بهتر از آن را مي‌تواني به 200 تومان بخري. به هر حال بعد از كلي كشمكش و پاره شدن قسمتهايي از لباس و كنده شدن چند دكمه مهاجمان طرفي نمي‌بندند و هر كدام دنبال طعمه‌ي جديدي راه مي‌افتند و بعد از نشستن گرد و غبار ناشي از اين كشمكش ها همسفران ما به فكر يافتن مسافرخانه‌اي مناسب كه همشهري يا هم مذهب و يا حداقل هم زبان ما باشد، مي‌افتند و براي اين امر بنده با يك نفر ديگر راهي مي‌شويم تا براي گذراندن شب سرپناهي مناسب دست و پا كنيم ديگران در كنار اسباب و اثاثيه منتظر مي‌مانند و ما دو نفر در كوي و برزنهاي شهر هرات به جستجو مي‌پردازيم و بعد از گذشتن از چندين خيابان و چهارراه و كوچه در حالي كه تاريكي شب كم كم بر آنها دامن مي‌گستراند در محله‌اي مسافرخانه‌اي را كه صاحب آن هم زبان و هم مذهب و هم نژاد و اتفاقاً هم ولسوالي(شهرستاني) بنده است را پيدا مي‌كنيم. بعد از اينكه ما دو نفر با ورودمان شادي را در نهانخانه‌ي دل صاحب مسافرخانه وارد مي‌كنيم با اعلام اينكه ما حداقل نه ـ ده نفري هستيم برق خوشحالي را در چشمهاي او نيز سرايت مي‌دهيم. بعد از پيدا كردن محل اقامت دو نفري به سرعت به طرف همسفران راه مي‌افتيم وقتي به محل فرود مي‌رسيم مي‌بينيم كه كم كم دور وبر همسفران ما خلوت شده است و آن هياهوي اولي جايش را به سكوت نسبي توأم با دلواپسي و نگراني براي تازه واردان داده است. طوري كه وقتي ما را مي‌بينند از خوشحالي به وجد مي‌آيند. دو تار گاري گرايه كرده و به سرعت اثاثهايمان را بار مي‌زنيم وقتي حركت مي‌كنيم ديگر از دامهاي اوليه كه دست فروشان و گدايان و...بر سر راهمان گسترده بودند خبري نيست. اما دورتر با فاصله‌ي حدود 100 تا 200 متر دامهايي به مراتب خطرناكتر توسط افرادي ماهرتر گسترده شده است كه عبور از آن دشوار خواهد بود. وقتي اثاثهايمان را بر روي گاري ها باز مي‌زنيم ما دو نفر كه مسافرخانه را پيدا كرديم هر كداممان با يك گاري حركت مي‌كنيم چون ما فقط آدرس مقصد را بلديم. گاري اول به سرعت حركت مي‌كند راه بلد اول با مسافران ديگر كه از انتظار به ستوه آمده اند راه مي‌افتد. در كنار گاري دوم فقط من مانده ام و يك مسافر ديگر كه از نزديكان بنده است. ما هم بعد از گذاشتن تمام اثاث ها بر روي گاري دو نفري همراه گاري و راننده‌ي نسبتاً سالخورده‌ي آن حركت مي‌كنيم. وقتي 100 تا 150 متر راه مي‌رويم اولين دام كه انتظار ما را مي‌كشد گرفتار مي‌شويم. هنچنان كه ما با سرعت دنبال گاري حركت مي‌كنيم يك جوان با اوركت آمريكايي، شلوار و ظاهري متمايز از ديگران در حالي كه سعي مي‌كند صادقانه صحبت كند و چهره‌ي معصومانه به خود گرفته است جلوي ما سبز مي‌شود. بعد از سلام و عليك و احوالپرسي كه با لهجه‌ي ايراني صورت مي‌گيرد از مامي‌خواهد معامله‌اي با او انجام دهيم كه هم سود دارد و هم ثواب. شروع مي‌كند به توضيح دادن اينكه چگونه به اين روز افتاده است و مي‌گويد: مت درايران مشغول كار بود يك روز به دام پليس افتادم به محض گرفتن، بدون هيچ گونه تشريفات من را از ايران اخراج كرد هر چه التماس كردم كه پول همراه ندارم، لااقل يك فرهست بدهيد تا من مقداري پول دست و پا كنم و پولي را كه صاحب كار طلب دارم بگيرم، اما كو گوش شنوا؟! بعد از اينكه از ايران اخراج شدم چند روزي است كه در شهر هرات به خاطر نداشتن پول، در به در و گرسنه مانده ام و هيچ كس را ندارم كه به من كمك كند...طوري حرف مي‌زند كه ترحم هر كسي را برمي‌انگيزد خصوصاض كساني كه گرفتار سرنوشت او شده باشند و بلايي را كه بر سر او آمده، تجربه كرده باشند، كاملاً او را درك خواهند كرد.

مي‌گوييم آقا ما هم حال و روزي بهتر از شما نداريم حالات از دست ما چه كاري ساخته است؟ مي‌گويد: من از اين آدمهايي كه دور و برم هست، اصلاً خوشم نمي‌آيد ولي از شما خوشم ميآيد، شما آدمهاي خيلي خوبي هستيد (به خودم مي‌گويم گوش شيطان كر اين از كجا فهميده كه ما آدمهاي خوبي هستيم و ادامه مي‌دهد؛ من براي رفتن از اينجا نياز به مقداري پول دارم و يك ساعت دارم كه برايم از كويت يا امارات...هديه فرستاده اند. يك ساعت خوشرنگ را كه دل هر جواني را آب مي‌كند از جيبش در مي‌آورد و مي‌گويد: اين ساعت طلايي است قيمت آن بالاي 150 هزار تومان است من اين ساعت را مثل جانم دوست دارم از وقتي اينها فهميده اند كه من نياز به پول دارم مي‌خواهند، هر طوري كه شده آن را از چنگم درآورند ولي من دلم نمي‌آيد كه آن را به اينها بدهم و چون شما آدمهاي خوبي هستيد، دوست دارم اين ساعت را شما بگيريد و 60 ـ 50 هزار تومان به من بدهيد تا از اين شهر بروم. در همين هنگام يك نفر به جمع ما ملحق مي‌شود صاحب ساعت بلافاصله مي‌گويد: اين اقا يكي از همانهاست. آقاي تازه از راه رسيده ما را به كناري كشيده، التماس مي‌كند كه اين رفيقت را هر طور كه شده راضي كن كه ساعت را به من بفروشد و در حالي كه يك بسته اسكناس 1000توماني كه عكس امام(ره) بر آن چاپ شده است را از جيبش بيرون مي‌آورد و مي‌گويد: من حاضرم آن ساعت را به 100هزار تومان بخرم!

من كه از شدت خستگي حوصله‌ي معامله و سود و ثواب را ندارم به هر زحمتي است خودم را از دست آنان نجات داده به رفيقم كه كنار من است، اشاره ميكنم كه وارد معامله نشود. در طول زماني كه ما مشغول بيع و شرا بوديم گاري حامل اثاث ها كلي از ما دور شده است من براي جبران تأخيز و رسيدن به گاري بدون توجه به رفيقم به دنبال گاري مي‌دوم وقتي به گاري مي‌رسم و مقداري با آن حركت مي كنم به گمان اينكه رفيقم به دنبالم مي‌آيد، مي‌خواهم اشاره كنم كه زودتر به ما بپيوندد اما هر چه پشت سرم را نگاه مي‌كنم مي‌بينم خبري از او نيست. هرچه بيشتر اين طرف و آن طرف و در ميان جمعيت او را جست و جو مي‌كنم كمتر به نتيجه مي‌رسم. از راننده‌ي گاري با التماس مي‌خواهم كه كمي كندتر حركت كند تا من بروم رفيقم را بياورم چون او، آدرس مسافرخانه را نمي‌داند. او با اكراه قبول نموده تأكيد مي‌كند كه هر چه سريعتر برگردم. من كه ديگر هيچ نوع خستگي را احساس نمي‌كنم و پاهايم مثل آهو سبك شده، به سرعت خود را به محل بيع و شرا مي‌رسانم اما در آنجا هيچ خبري نيست نه رفيقم هست و نه جوان راه مانده و نه مشتريانش. پيش خود مي‌گويم شايد دنبال ما آمده است و من متوجه نشده ام. دوباره با همان سرعت خود را به گاري مي‌رسانم اما مي‌بينم كه گاري و صاحبش به تنهايي و با تأنّي در حال حركت است. تاريكي كم كم شهر را فراگرفته و مغازه ها كلاً بسته شده اند و در خيابانها  هيچ نوري به جز چراغ ماشينها و نوري كه از لامپ هاي مسافرخانه ها كه با موتور شخصي چند لامپ را روشن كرده است وجود ندارد. از صاحب گاري مي‌پرسم رفيقم نيامده است؟ با عصبانيت پاسخ مي‌دهد: «تو دنبالش رفتي از من مي‌پرسي؟» از لحن كلامش در مي‌يابم كه ناراحتي او ناشي از حركت كندي است كه من باعث شدم. ديگر به خودم جرأت نمي‌دهم كه مانع كسب و كار او شوم. گاري دوباره با همان سرعت اوليه راه مي‌افتد و من گير مانده ام كه قيد رفيق رابزنم يا قيد اثاث‌ها را؟ بالاخره حب مال غالب مي‌شود و من در حالي كه يك نگاه به جلو و يك نگاه به عقب سر دارم به دنبال گاري راه مي‌افتم وقتي به مسافرخانه مي‌رسيم و از آنان سراغ رفيقم را مي‌گيرم همه با خنده مرا به مسخره مي‌گيرند، نگراني‌ان شديدتر مي‌شود به سرعت مسير رفته را برمي‌گردم و حدود 2 تا3 كيلومتر فاصله‌ي مسافرخانه و محل معامله را با دويدن طي مي‌كنم اما هيچ خبري از رفيقم نيست. دوباره همان مسير را تا مسافرخانه برمي‌گردم انگار در مسابقه‌ي دو ماراتن شركت كرده ام وقتي او را در مسافرخانه نمي‌يابم، برنگراني ام افزوده مي‌شود. ساير مسافران و صاحب مسافرخانه از موهاي سيخ شده و رنگ پريده ام درمي‌يابند كه موضوع جدي است. جريان را با آنان در ميان مي‌گذارم، صاحب مسافرخانه بعد از شنيدن ماجرا، با كمال خونسردي و البته با كمي تأسف مي‌گويد: بازهم يكي ديگر! و در حالي كه سرش را تكان مي‌دهد به من مي‌گويد كه خودت را بيش از اين خسته نكن! من از شدت نگراني و مسافران ديگر از باب كنجكاوري خواهان توضيح بيشتر مي‌شويم. مهماندار شروع مي‌كند به توضيح دادن:

اينان يك گروه كلاه بردار هستند هميشه دامشان را بر سر راه تازه واردان مي‌گسترانند...اينان با راه اندازي بيع و شرا و صحنه سازي مسافران تازه وارد و خصوصاً ساده لوح را شكار مي‌كنند...و با نشان دادن يك ساعت خوشرنگ به ارزش 1000تا 2000تومان قدرت خريد مسافران را محك مي‌زنند وقتي مسافر دست به جيب مي‌شود، آنان مي‌فهمند كه آيا اين فرد سرش به تنش مي‌ارزد يانه؟ اگر پولش پايين تر از 100تومان است ساعت را مي‌دهند و پول را مي‌برند اما اگر ديدند بالاتر از آن است خودش و پول را باهم مي‌برند...بعد از اين توضيحات از من پرسيد كه رفيقت چه مقدار پول همراهش بود وقتي اظهار بي‌اطلاعي مي‌كنم از تأخير او نتيجه مي‌گيرد كه حتماً پول زيادي همراهش بوده و جيبش به سرش مي‌ارزيده است. از من مي‌خواهد حداقل تو خودت را در اين تاريكي شب و شهر ناامن به خطر نينداز...بعد از اين توضيحات من نمي‌دانم كه در زمينم يا در هوا؛ ديگر از تشنگي و گرسنگي و خستگي خبري نيست. مسابقه دوباره آغاز مي‌شود، مسير مشخص است، مسافرخانه ـ محل خريد و فروش، شهر در تاريكي مطلق قرار دارد. ديگر از چراغ ماشينهاي در حال حركت چندان خبري نيست و گهگاه صداي قهقهه، كه از بعضي از مسافرخانه ها به گوش مي‌رسد سكوت را مي‌شكند. فضا چنان ترسناك و مخوف است كه به هيچ وجه نمي‌توان آن را توصيف كرد فقط اين را بگويم كه چيزهايي را كه از روضه خوانها شنيده بودم كه حضرت مسلم يكه و تنها در تاريكي شب، در يك شهر غريب، تشنه و گرسنه در كوچه پس كوچه هاي كوفه سرگردان بود من با تمام وجود آن حالت را احساس كردم با اين تفاوت كه نه من مسلم بودم و نه هرات، كوفه.

خلاصه اينكه مسير مذكور را حدوداً سه يا چهار بار طي كردم و هر بار كه به مسافرخانه مي‌رسيدم آنان به من توصيه مي‌كردند كه بيهوده خودت را خسته نكن و من مأيوسانه برمي‌گشتم تا اينكه بالاخره در نوبت چهارم يا پنجم در حالي كه با سرعت از يك طرف خيابان حركت مي‌كردم، احساس كردم در طرف ديگر چيزي دارد حركت مي‌كند. ايستادم و در حالي كه صداي نفس نفس و بالا و پايين پريدن قلبم، به قوه‌ي باصره و سامعه اجازه‌ي دقت عمل نمي‌داد و تاريكي شب و ترس و وحشت فزاينده مزيد بر علت شده بود، بالاخره فهميدم كه شبه در حال حركت احتمالاً يك انسان باشد وبه سرعت خودم را به آن طرف خيابان رساندم و با صدايي كه به علت خشكي گلو، به زحمت بيرون مي‌آمد صدا زدم؛ فلاني...فلاني...وقتي صدايم را شنيد، ايستاد. نزديكتر شدم، ديدم خودش است در حالي كه عصباني بودم، نمي‌دانم چه فحش ها و ناسزاهايي نثارش كردم ولي آن چه يادم هست، اين است كه يك سيلي محكم حواله‌ي صورتش كردم كه خوشبختانه به علت تاريكي  و اشتباه در هدف گيري به هدف نخورد. بعد از آن كه به مسافرخانه رسيديم، ساعت 10 شب را نشان مي‌داد. اگر غروب آفتاب و تاريكي شب را ساعت 5/7 تا 8 بگيريم معلوم مي‌شود كه حداقل بنده دو ساعت را مشغول مسابقه‌ي دو بدون حريف بوده ام. وقتي جريان را از او پرسيدم، گفت: بعد از اينكه شما از من جدا شديد به هواي به دست آوردن ساعت با سايرين به چك و چانه زدن پرداختم تا اينكه متوجه شدم كه در كوچه هاي تاريك در دام سختي گرفتار شدم و چون شانس آوردم و در جيبم هيچ پولي نبود، بعد از يكي ـ دو ساعت كه مرا نگهداشتند و مطمئن شدند كه سرش به تنش نمي‌ارزد مرا در تاريكي شب رها كردندو...خلاصه من و ساير همسفران به اين نتيجه رسيديم كه گاهي، جيب خالي و نداشتن پول باعث نجات جان آدم مي‌شود...

به هر حال صبح زود كه از خواب بيدار مي‌شويم دو تا ماشين تيزپا، با هماهنگي كه اول شب صورت گرفته است دم در مسافرخانه، انتظار ما را مي‌كشد. ما هم بدون درنگ اثاثهايمان را جاسازي نموده بر صندلي هاي نرم و راحت ماشين جا خوش مي‌كنيم. بعد از حركت، بالاخره اين ذهن كنجكاو من دوباره به جايي انگولك مي‌كند چون ما شنيده بوديم (البته شنيدن كي بود مانند ديدن) كه طبق قوانين راهنمايي و رانندگي طالبان هر ماشين شخصي بيش از 4 نفر نمي‌تواند مسافر سوار كند در حالي كه ما در هر ماشين 6 نفر نشسته‌ايم و كلي اثاث بر پشت و پهلويش بسته ايم. از راننده‌اي كه پشتون بي‌تفاوت نسبت به طالبان و تاحدودي مسلط به زبان دري است مي‌پرسم: با اين تخلف از قانون، اگر گرفتار طالبان شوي چه كار خواهي كرد؟ با خونسردي و بدون هيچ مقدمه و مؤخره‌اي مي‌گويد: اين قانون براي شما مردم است! با اين جواب كوتاه توپ را دوباره به زمين ذهن من مي‌فرستد. «شما مردم!» مگر مردم شما و ما دارد؟ تازه مگر قوانيني مثل قانون راهنمايي و رانندگي از اين مردم تا آن مردم در داخل يك كشور فرق مي‌كند؟ و...اينگونه سؤالات در ذهنم عبور و مرور مي‌كند تا اينكه بالاخره دستور «ايست» را صادر مي‌كنم كه آقا از حال و هواي كتاب ها و بحث هاي جان لاك روسو بيا بيرون، اينجا نه دولت كشورهاي اروپا بلكه امپراطوري طالبان است. به هر حال با اين دو تا ماشين كم كم شهر هرات را ترك و به سوي پايتخت طالبان يعني قندهار حركت مي‌كنيم اين دو ماشين و ماشينهاي ديگر، جز كاميونها چنان با سرعت حركت مي‌كنند كه گويا در مسابقه‌ي رالي پاريس ـ داكا شركت كرده ايم نه در مسير هرات ـ قندهار.

آن چه اعجاب برانگيز است اين است كه مثلاً درداخل ايران ماشين از يك دست انداز كوچك با صد ذكر و صلوات عبور مي‌كند ولي اين ماشينها بعضاً در جاده‌ي خاكي و چاله چوله‌هاي نيم متري كه در وسط جاده هاي آسفالتي ايجاد شده است چنان با سرعت عبور مي‌كند كه گويا در اتوبان در حال حركت است اين اعجاب وقتي به شاخ درآوردن نزديك مي‌شود كه از كنار ماشين ديگري كه در حال حركت است عبور كني و ببيني كه لاستيك هايش متناسب با چاله چوله هاي جاده مثل فنر بالا و پايين مي‌شود اما ماشين بدون كمترين تكان به راهش ادامه مي‌دهد. آن چه در مسير هرات ـ قندهار توجه آدم را به خودش جلب مي‌كند دو چيز است:

1.جاده‌ي هرات ـ قندهار حدود 30 سال قبل توسط روسها ساخته شده است و در طول اين سالها انواع و اقسام وسايط نقليه حتي تانكهاي غول پيكر از روي آن عبور و مرور كرده است اما همچنان قسمتهايي از آن سالم و تا حدودي قابل استفاده باقي مانده است. گر چند در قسمتهايي از آن با كنده شدن آسفالت چاله‌هايي به وجود آمده است و در بعضي قسمتها به واسطه‌ي سيلاب بعضي پل ها و پلچه هاي آن تخريب شده است اما حدود 70 تا 80 درصد از بدنه‌ي اصلي جاده سالم مانده است ـ ما كه سعادت مسافرت به كشورهاي كفر را نداشته و نمي‌توانيم در مورد آنها قضاوت كنيم اما با گذر كوتاهي كه در كشورهاي اسلامي مثل پاكستان و ايران داشته‌ايم مي‌توانيم با اطمينان قضاوت كنيم كه كار روس ها در يك كشور بيگانه به مراتب محكمتر از كار ما مسلمانان آن هم در كشور خود ماست.

اين را به حساب وجدان كاري يا برتري اخلاقي و يا برتري صنعتي آنها گذاشتا ولي اين مسئله قابل تأمل است كه ما مسلمانها در شعار از همه جلوتر ولي در عمل پاي الاغمان مي‌لنگد. اگر اين كار را امروز به يك كشور اسلامي بدهند و نظارت آن چناني هم نباشد معلوم نيست جاده‌اي كه ساخته مي‌شود سالش را به پايان برساند چه رسد به 30 سال!

2.   نكته‌ي ديگري كه در حال عبور از اين شاهكار روسها، انسان را بيشتر به تأمل وامي‌دارد وجود انواع و اقسام لوكس ترين و گران قيمت ترين ماشينهايي است كه از دور و برت در حال عبور هستند ماشينهايي كه اگر خدا نصيب كند گاهي در اخبار تلويزيون، يكي از شهرهاي بزرگ كشورهاي پيشرفته را نشان دهد مي‌تواني فقط در آنجا ببيني اما همان ماشينها را در حالي كه دو سانت گرد و خاك بر رويش جا خوش كرده و رنگهاي يكسان پيدا كرده‌اند و براي سبقت گرفتن از يكديگر گاهي حتي از بيابانها هم حركت مي‌كنند در جاده‌ي سي ساله هرات ـ قندهار در حال رفت و آمد مي‌بيني! اگر بيشتر دقت كني در م يان بعضي از ماشينهاي درجه يك دنيا، آدمهايي نشسته اند كه ظاهرش آدم را به ياد آدمهاي دوران اصحاب كهف مي‌اندازد اگر مواظب نباشي، در حال و هواي همان فيلم قرار مي‌گيري كه آدمهاي عصر حاضربا خوردن معجون به عصر حجر برگشته اند و وقتي دوباره برمي‌گردد در ميان ماشينهاي عصر حاضر سوار مي‌شوند گويا مسير هرات ـ قندهار همه صحنه‌هايي از اين فيلم است!

به راستي چه طور مي‌شود كشوري كه حداقل 20 تا 25 سال در ويراني و جنگ به سر مي‌برد و در آن كوچكترين فعاليت اقتصادي صورت نمي‌گيرد و در داخل حتي يك عدد موزاييك به عنوان نمونه ساخته نمي‌شود و هنوز الفباي صنعت و تكنولوژي در ميان مردم آن به چشم نمي‌خورد اما با ماشينهاي درجه يك جهان در حد يك الاغ رفتار مي‌شود و حتي شايد الاغ حداقل به خاطر اعتقادات مردم و اينكه يك مخلوق خداوند است از احترامي بيشتر برخوردار است و رانندگان اين ماشينها، قوانين راهنمايي و رانندگي الاغ سواري را بيشتر از قوانين عبور و مرور ماشينها بلدند!

 



 


[1][1][1]. اشاره به شعار طالبان «ما حكومت خدا را در سرزمين خدا پياده مي‌كنيم».

[2][2][2]. عنايت، حميد، بنياد فلسفه سياسي در غرب، انتشارات، زمستان، چ3، پاييز 1381.

[3][3][3]. كنايه از درگير شدن.

[4][4][4]. (انقاق شما مخصوصاً بايد) براي نيازمنداني باشد كه در راه خدا در تتگنا قرار گرفته اند (و توجه به آيين خدا، آنها را از وطن هاي خويش آواره ساخته و شركت در ميدان جهاد به آنها اجازه نمي‌دهد تا براي تأمين هزينه‌ي زندگي دست به كسب و تجارتي بزنند) نمي‌توانند مسافرتي بكنند (و سرمايه به دست آورند) از شدت خويشتن داري، افراد ناآگاه آنان را بي‌نياز مي‌پندارند اما آنان را از چهره هايشان مي‌شناسي و هرگز با اصرار از مردم چيزي نمي‌خواهند (بقره/273) ترجمه آيت الله مكارم شيرازي.

[5][5][5]. كنايه از بومي بودن و آشنا بودن به مشكلات يك منطقه

 



 

 

 

 

 


.