هويت مهاجران افغانستان در ايران: بررسي وضعيت مهاجرين و نحوهي برخود با آنان
علي رضا شريفي
مقدمه
مهاجرت و جابجايي انسانها در روي كرهي خاكي، قدمت به بلنداي پيدايش انسان دارد. انسانها همواره در طول تاريخ، چه فردي و چه گروهي در حال گردش و جابجايي بوده اند. شايد يكي از علل پيدايش تمدنهاي بزرگ، همين جابجايي و مهاجرت افراد بوده است. در قرون اخير، پيدايش كشورهاي بزرگ و متمدني مانند آمريكا، كانادا، استراليا و نيوزلند محصول جابجايي انسانها از نقطهاي به نقطهي ديگر بوده است. امروز و در عصر جهاني شدن، مهاجرت همچنان يكي از پديدههاي مهم و قابل توجه است و چه بسا نسبت به گذشته، شدت بيشتري يافته است. طوري كه امروز «مهاجرت» به عنوان يك «مسئله» جهاني مطرح است.
مهاجرت، به دلايلي گوناگون و به صورت هاي مختلف، انجام ميپذيرد؛ بعضي از علل مهاجرت، پديده هاي طبيعي مثل خشكسالي، سيل و زلزله، برخي عوامل، انساني مثل جنگ و درگيري و بعضي عوامل، اقتصادي، مثل رفاه و آسايش بيشتر هستند كه باعث جابجايي انسانها ميشود. كيفيت و نوع مهاجرت، نيز متفاوت بوده است. بعضي مهاجرتها گروهي و دسته جمعي و برخي ديگر فردي و تدريجي صورت ميگيرد. يكي از مهاجرت هاي كه در يكي دو سه دهه اخير هم به صورت گروهي و هم بهصورت تدريجي صورت گرفته است مهاجرت اتباع افغانستان به ايران و پاكستان بوده است. بر اساس آمار كه به دلايلي، هيچ وقت موثق نبوده است حدود يك تا دوميليون مهاجر افغانستاني در ايران اقامت دارند. بررسي اين پديده از ديدگاه جامعه شناسي و خصوصا بحث هويت، اهميتي فراوان دارد. چه اينكه، بين هويت ملي و بيگانه همواره تفاوت و گاه تعارض وجود دارد. متاسفانه، اين مساله نه به صورت علمي و اكادميك و نه به صورت عملي هيج وقت مورد توجه جدي قرار نگرفته است. مسئولين جمهوري اسلامي همواره با اين «مسئله» سليقهاي، فصلي و با ملاحظات سياسي و بعضا جناحي برخورد كرده اند. آنان در مورد اين پديده كمتر به صورت كارشناسي شده و حساب شده عمل كرده اند. در اين تحقيق تلاش ميشود «هويت»ي را كه به اين مهاجران تحت عنوان «ديگري» يا «غير» يا «بيگانه» نسبت داده ميشود، باز نموده و مشخصات آن را بيان نماييم. بدين منظور ابتدا تعريفي مختصري از هويت، و اينكه چگونه هويتي به مهاجران نسبت داده ميشود را بيان ميكينيم. در ادامه به اقشار و گروههاي مختلف كه تحت اين «هويت» واحد جمع شده اند اشاره نموده، مهاجرين را دستهبندي خواهيم نمود. در نهايت به بررسي نحوه برخورد مقامات جمهوري اسلامي با اين «پديده» يا «معضل» پرداخته پيشنهاداتي را ارائه خواهيم داد.
هويت
«هويت» كلمهاي عربي است كه ريشه در ضمير مفرد غايب يعني «هو» دارد. هوَهو يا الهوهو نيز از اين كلمه ساخته شده است كه مركب با «ال» است. معناي اين كلمه اتحاد يا انطباق با ذات است. معادل اين كلمه در فرانسه Identite و در انگليسي Identity ميباشد كه محمد علي فروغي در «سير حكمت در اروپا» اين كلمات را به جاي هويت به كار برده است. در چارچوب فعاليت «فرهنگستان» دوران رضا شاه واژه «اين هماني» به جاي كلمه هويت مطرح شد كه نتوانست بار معنايي دقيق را كه هويت دارد، داشته باشد.[1]
«اتحاد به ذات» يا «انطباق با ذات» اتصاف و شناخته شدن و يكي بودن موصوف با صفاتي اصلي و جوهري مورد نظر است. بنا براين هرشيء داراي يك سري اوصاف و ويژگي ذاتي است كه هويت آن را شكل ميدهد. در امور حسي كه مابهازاي خارجي معين و مشخص دارد بيان اوصاف و مشخصات آنها و در نتيجه انطباق با آن اوصاف، كاري دشواري نيست. به عنوان مثال در مورد «كوه»، «درخت»، «گل سرخ»، «شير»، «فيل» و اشيايي از اين قبيل توافق نسبي وجود دارد. پس مي توان گفت كه هويت اين اشياء تا حدودي مشخص و تعريف شده هستند. اما در مواردي كه بيشتر جنبهي ذهني و انتزاعي دارد تا عيني، در آن موارد تعيين هويت كار دشوار است؛ چون به دست آوردن مشخصات و ويژگيهاي كه توافق نسبي در مورد آن وجود داشته باشد، كاري دشوار است. همانطوري كه علوم طبيعي نسبت به علوم انساني از دقت بيشتري برخوردار است، هويت نيز چنين حالتي دارد. هرچه اوصاف و مشخصات اشياء مشخصتر و مورد توافق بيشتر باشد هويت آنها نيز كمتر اختلافي خواهد بود. اما هرچه ويژگيهاي ذاتي يك پديده مبهمتر و اختلافي باشد، هويت ان نيز چنين حالتي دارد. انسان يكي از موجوداتي است كه كمتر در مورد آن توافق وجود دارد. بنا بر اين تعيين و تعريف هويت انساني، كار دشواري است. خصوصا اگر از سطح يك فرد گذشته و در مورد مجموعه يا گروهي از افراد صحبت كنيم، كار دشوار تر خواهد شد. لذاست كه ابعاد «هويت» بسيار گسترده است؛ ابعاد هويت به طور كلي شامل ابعاد فلسفي، رواني، فرهنگي، اجتماعي ميشود. بعد اجتماعي خود، شامل خانواده، زبان، دين، زادگاه، شغل، جنسيت، ايدئولوژي و مليت است[2] كه هركدام در شكل دهي هويت انسان نقش عمده دارد.
هويت يك پديده چند لايه است. بنابراين تعريفي جامع و مانع از هويت، كه تمامي ابعاد آن را پوشش دهد، كاري مشكل است. در ميان تعريف هاي ارائه شده تعريف ذيل ميتواند براي هويت تا حدودي مناسب باشد.
«هويت عبارت از خصوصيات و مشخصات اساسي اجتماعي، فرهنگي، رواني، فلسفي و زيستي و تاريخي همسان است كه به رسايي و روايي بر ماهيت يا ذات گروه، به معني يگانگي يا همانندي اعضاي آن با يگديگر، دلالت كند و آنها را در يك ظرف زماني و مكاني معين به طور مشخص و قابل قبول و آگاهانه از ساير گروها و افراد متعلق به آنها متمايز ميكند».[3]
آنچه در اين تعريف آورده شده است بيشتر نمايانگر آن جنبه از هويت است كه افراد خود شان به آن باور داشته باشند. يعني يكسري اوصاف و مشخصات عمومي كه براي گروهي از انسانها و جود دارد و آنها با باور به آنها داراي آرزوها، اميال و اهداف مشترك هستند. اما جنبهي ديگري هويت اين است كه يكسري اوصاف و مشخصات از سوي ديگران به مجموعهي از افراد نسبت داده ميشود و هويت آنان با توجه به اين اوصاف تعيين شود. معمولا در مورد اقليتها، مهاجرين، و بيگانگان اين جنبه از هويت بيشتر مورد توجه است. عناوين مثل سياهپوستان، آسيايي، مسلمانان، افاغنه، و امثال اينها معرف اين نوع از هويت است. يك سري اوصاف، كه اكثرا هم منفي هستند، براي سياهان كه در آمريكا زندگي ميكند از سوي اكثريت جامعه آمريكا ساخته و پرداخته ميشود و همان اوصاف هويت سياهان را تشكيل ميدهد. همچنين اقليتهاي ديگر مثل مسلمانان، اعراب، چينيها و امثال اينها. بنابراين هويت اقليتها هميشه از نوع دوم، يعني هويت «برساخته» است كه اتباع افغانستان در ايران نيز، از اين قاعده مستثني نيست.
گروهبندي مهاجران افغانستاني در ايران
تعداد افراد تبعه افغانستان ساكن ايران دقيقا معلوم نيست. اين امر دلايلي متعددي دارد و مهمترين عامل آن تردد افراد به صورت رسمي و غير رسمي بين دو كشور است. در ميان آنها تعدادي تحت عنوان مهاجر يا پناهنده و آواره هستند. متاسفانه آمار و ارقام اين افراد نيز به خوبي مشخص نيست؛ بخشي از اين امر مربوط به مقامات و مسئولين ايراني است كه هر از گاهي برنامه هاي را تحت «آمايش»، «سرشماري»، «تمديد» يا «تعويض كارت» اعلام ميكند و در طي اين مراحل چه بسا افرادي غير پناهنده، تبديل به پناهنده و چه بسا افرادي پناهنده فاقد كارت و مجوز پناهندگي ميشوند. بنده افرادي را ميشناسم كه با عدم شركت در يكي از اين برنامه هاي تمديد و تعويض، به كلي فاقد مدرك شده اند و عنوان آوارگي و پناهندگي خود را از دست داده اند. در حاليكه اين با هيج معياري پناهندگي، تطابق ندارد. حسيني مديركل اموراتباع خارجي وزارت كشور ايران در سال 1386 اعلام كرد كه در زمان حاضر 970 هزار تبعه كشورافغانستان به طور قانوني و ثبت نام شده درايرانحضوردارند.[4] علاوه بر افراد مذكور ممكن است تعدادي هم به صورت غير مجاز در ايران سكونت داشته باشند. براي اينكه افراد مذكور را به خوبي بشناسيم لازم است كه كل افراد كه تحت عنوان «غير» و «اتباع بيگانه» يا «افاغنه» خوانده ميشود را در گروههاي طبقه بندي نماييم تا به پيامدهاي مثبت و منفي حضور آنان در ايران و همچنين كيفيت برخورد مسئولين ايراني با اين امر، آشنا شويم. به طوركلي اتباع افغاني مقيم ايران به چند دسته تقسيم ميشوند.
1. شهدا
يك دسته از اتباع افغانستان در ايران، كساني بوده اند كه در جنگ هشت سالهي ايران و عراق در جبهههاي جنگ، جان شان را از دست داده اند. بنده نتوانستم به آمار دقيق اين افراد دست يابم. در يك گردش كه در قبرستان و بر سر قبر شهدا داشتم به تعدادي از شهداي تحت عنوان «مجاهد افغاني» بر خورد كردم. افغانيهاي مهاجر حتي شهيد 13 ساله هم داشته اند. بر سر يكي از قبرها اين عبارات نوشته شده بود: «مجاهد افغاني محمد توسلي فرزند عوضعلي، 13 ساله، تاريخ شهادت 18/2/ 1364 عمليات والفجر8». صرف نظر از تعداد و كميت اين افراد، ميتوان گفت كه گروهي از اتباع افغانستان در جبهههاي ايران حضور داشته و تعداد از آنان، جان شان را هم از دست داده اند.
2. كارگران مجرد
افرادي ديگري كه در ايران مقيم هستند، افرادي هستند كه خانوادههاي آنان در داخل افغانستان هستند و خود به تنهاي در ايران سكونت دارند. اين افراد يا جواناني هستند كه پدر و مادر شان در داخل هستند يا افرادي كه زن و بچه اش در داخل افغانستان است و خود شان در ايران مشغول كار هستند. سابقه اين افراد به دوران قبل از انقلاب برميگردد. بنده از بسياري از كهنسالان حكايتهاي را از دروان شاه شنيده ام. اين افراد از قديم مدتي در ايران كار كرده دوباره به كشور شان باز ميگشتند. بعد از انقلاب اسلامي ايران و تجاوز نيروهاي شوروي سابق به افغانستان تعداد اين افراد افزايش يافته است. اين گروه معمولا بين ايران و افغانستان در رفت و آمد هستند. بخشي از اين افراد، داراي مدرك و كارت اقامت در ايران هستند، برخي ديگر، قبلا داراي كارت بودهاند و آلان فاقد كارت اقامت هستند. اين گونه افراد معمولا در كارهاي سخت مثل سنگبري، بنايي، آجرپزي، و كشاورزي مشغول به كار هستند. عدهاي از اين افراد در چند سال اخير خانوادههاي خود را نيز در ايران آورده اند.
3. آوارگان جنگي
قسمت عمدهي كساني كه در ايران ساكن هستند، آورگان يا مهاجريني هستند كه عمدتا در دوران اشغال افغانستان از سوي شوروي سابق، و جنگهاي پس از آن، به ايران پناهنده شده اند. اين افراد بر اساس معاهدات و كنوانسيونهاي بين المللي داراي حق و حقوق خاص خود هستند. يكي از اركان فرعي مجمع عمومي سازمان ملل تحت عنوان «كميسارياي عالي ملل متحد براي پناهندگانUNHCR»[5] امور مربوط به آوارگان جنگي را بر عهده دارد و در حد توان به كشورهاي كه اين نوع آوارگان در آنها وجود دارد، كمك مالي نيز ميكند.[6] اين دسته آوارگان كه در ايران ساكن هستند را ميتوان به دوگروه تقسيم كرد.
3.1. اوارگان ساكن در شهرها
اين دسته از آوراگان بعد از ورود به ايران در شهرهاي مختلف ايران از جمله مشهد، تهران اصفهان، شيراز و ديگر شهرها ساكن شده اند. اين افراد، كساني كه توان كار داشته اند، همواره در كارهاي سخت و طاقت فرساي مثل سنگبري، آجرپزي، گاوداري، بنايي و امثال اينها مشغول به كار بوده اند. اين افراد به علت عدم آگاهي از حق و حقوق خود و هم چنين عدم حمايت از سوي مسئولين ايراني، همواره مورد بهره كشي واقع شده است. انان همواره سختترين كارها را با كمترين حقوق انجام داده اند. و هيج مزاياي به جز حقوق ناچيز روزانه، دريافت نكرده اند. به عنوان مثال اين افراد اگر در هنگام كار دچار سانحه شده و اعضايش را و گاهي جانش را از دست داده اند از همان ساعت كه كار را تعطيل كرده اند، حقوق شان نيز قطع شده است. اين افراد البته از مزايا و امكانات عمومي كه شهروندان كه ايراني دارند مثل آب، برق، نان، و حمل و نقل شهري استفاده كرده اند. اما اين به بهاي كمكهاي بوده است كه سازمان ملل براي آوارگان، به ايران پرداخت كرده است. اين افراد گرچه از مدارس و آموزشگاها، استفاده كرده اند اما هيچوقت افرادي فارغ التحصيل قابل توجه و در سطوح تحصيلات عالي نداشته اند.
3.2. اوارگان ساكن در حومهها
متاسفانه بخشي قابل توجه و شايد اكثريت آوارگان افغانستاني، در حومهي شهرها، يا در جاهاي كه من «اردوگاههاي كار اختياري» مينامم ساكن هستند. اين حومه ها شامل دامداريها و گاوداريها، كرهپزخانهها، زمينهاي كشاورزي و امثال آن ميباشد. بنده وقتي به فكر نوشتن اين صفحات افتادم ترجيح دادم به جاي رفتن در كتابخانه و ورق زدن كتاب و مجلات، به چندتا از اين محلات سر بزنم. آنچه در ذيل به آن اشاره ميكنيم «مشتي است نمونهاي خروار» كه در تمامي شهرها اين گونه موارد وجود دارد.
در حدود 20 كيلومتري شهر قم به طرف ساوه محلي وجود دارد به اسم «دامشهر» يعني شهر دام. در اين شهر حدود 400 تا 500 واحد دامداري وجود دارد. در هركدام از اين واحدها تعدادي گوسفند، بز و گاو پرورش داده ميشود. در هركدام از اين واحدها يك خانواده آوراهي افغاني ساكن هستند و خانوادگي مشغول كار ميباشند. حقوق كل خانواده در ماه از 100تا 200 هزار تومان ميباشد. اين افراد كه همگي از آوراگان دوران جنگ هستند 20 تا 25 سال است كه به همين كار مشغول هستند. الآن نسل دوم كم كم جاي نسل اول را ميگيرد. اينان از هيج امكانات رفاهي برخوردار نيستند. مسكن شان در يگ گوشهاي از دامداري واقع شده است و در گرماي تابستان قم بعضا حتي كولر آبي نيز ندارند. اين افراد از كمترين امكانات بهداشتي برخوردار نيستند. فرزندان آنها مثل خود شان به كار مشغولند و از آموزش و تحصيل به كلي محروم هستند. هيجكدام از فرزندان آنان به مدارس و آموزشگاههاي دولتي راه ندارند. جديدا خودشان محلي را تحت عنوان مدرسه آماده كرده اند و افرادي تحصيل كرده و با سواد افغاني را استخدام كرده اند تا به فرزندان شان سواد در حد خواندن و نوشتن ياد دهد. اين افراد نيازمندي هاي خود را از شهر تهيه ميكنند كه خالي از مشقت نيست. تنها اگر به كرايه ماشين كه هر روز به دلايل مختلف مثل عيد و سهميه بندي بنزين و امثال اينها افزايش مييابد، توجه كنيم گوشهاي از مشكلات انان را در مييابيم. كرايهي هر نفر از آخرين نقطه شهر تا اين شهرك، 300 تومان به اضافه يك ساعت منتظر ماشين استادن است. البته اين كرايه رسمي به علاوه انصاف راننده است. مواردي هم هست كه بين 500 تا 1000 هزار تومان كرايه ميگيرند. يك موردي را كه براي خودم حكايت كرد شايد شالب باشد. خانوادهي بچه شيرخوارش را به دكتر برده بود در بازگشت راننده از همان طفل تازه متولد شده نيز، به اين دليل كه يك آدم هست و موجوديت مستقل دارد(!) كرايه گرفته بود. تازگيها دولت در اين مكان يك نانوايي هم احداث كرده است تا اين افراد از يارانههاي دولتي محروم نماند. آنچه آورده شده به عنوان يك همونه است و در بعضي موارد مثل آجر پزي ها وضع به مراتب بدتر از آنست كه قابل بيان باشد.
4. دامادها
گروه دوم كساني هستند كه در ايران با دختران ايراني ازدواج كرده اند كه من به اين افراد عنوان «دامادها» را داده ام. اين افراد هم در شهرهاي مختلف ايران و بيشتر در روستاها با خانوادههاي ايراني آشنا شده و با دختران ايراني ازدواج كرده اند. اين گروه گرچه بخاطر پيوند دوستي با خانواههاي ايراني در ظاهر امر به نظر ميرسد كه مشكلات كمتري داشته باشد، اما به دلايلي كه نميتوان در اينجا به آنها پرداخت گاه مشكلات مضاعف دارند. براساس قانون مدني ايران مردان خارجي كه با زنان ايراني ازدواج كرده اند ميتوانند اقامت دايم در ايران داشته باشند و فرزندان آنها بر اساس قانون كه جديدا در مجلس تصويب شده بعد از رسيدن به سن 18 سال بين پذيرش تابعيت پدر يا مادر مخير است.
5. متولدين در ايران
شايد قابل توجهترين گروه از مهاجران كساني هستند كه در ايران متولد و بزرگ شده اند. اين افراد كه بخش قابل توجه از مهاجران فعلي را تشكيل ميدهند متاسفانه همان حكمي را دارد كه پدران آوارهي آنها داشته اند. اينان نسلي هستند كه بين افغانستان و ايران معلق هستند: نه ريشه و تعلقي به افغانستان، جز آنچه از پدر و مادر شنيده اند، دارند و نه پذيرش در جامعهي ايراني. اين افراد كه تقدير، آن ها را در دامان پدر و مادر افغاني انداخته است شايد يكي از بدشانس ترين انسانهاي هستند كه در اين كرهي خاكي پاگذاشته اند. چنانكه بعدا به آن خواهيم پرداخت، اينان كساني است كه هويتي ساختگي و تحميلي كه براي پدرانشان ساخته شده، بر آنها نيز بار ميشود. هويت مذكور، چنان بردوش آنان سنگيني ميكند كه هيچ وقت قد راست نميتوانند. كساني كه در شهرها زندگي ميكنند و از نعمت مدرسه و تحصيل برخوردار بوده اند نشان داده اند كه از استعداد و هوش سرشاري بهرهمند هستند. اين بچهها در مقاطع ابتدايي كه در عالم كودكي بسر ميبرند و احساس تفاوت و «ديگر»بودگي نميكنند بلااستثنا شاگردان اول كلاس هستند. اما هرچه زمان ميگذرد و اينان با آن هويت و غير بودن خود بيشتر آشنا ميشوند و به عبارت ديگر «غيريت» بر آنان تحميل ميشود، با افت تحصيلي بيشتري مواجه ميشوند طوريكه در مقاطع بالاتر به كلي حضور شان در مراكز آموزشي محو ميشود. به راستي چطور افرادي كه در مقاطع ابتدايي همگي شاگردان برتر كلاس هستند آنهم در ميان همتايان ايراني خود كه ادعاي با هوشترين مردم جهان را دارند، چرا در مقاطع بالاتر، در كنكور دانشگاهها و مراكز علمي حضور ندارند؟ آيا بر اساس حساب احتمالات امكان اين نبوده است كه از ميان اين افراد يك نفر نه به عنوان نفر اول تا سوم كنكور بلكه از ميان افراد زير 100 قرار گيرد؟ دليل اين امر چيزي نيست جز مسائل اجتماعي و محيطي و تحميل هويت ابا و اجداد شان كه همچنون «خوره» روح و شخصيت آنان را كم كم نابود كرده و از آنان افرادي بياعتماد، فاقد شخصيت و فاقد توانايي ساخته است. اكثر اين افراد كه درسن جواني ميرسند، راهي كشورهاي غربي آنهم با به جان خريدن بزرگترين خطرات ميشوند. چون به قول معروف «وقتي آب از سر گذشت چه يك وجب چه صد وجب». اينان كه مُهر بيگانه بودن و غير بودن بر پيشانه شان حك شده است حداقل در كشورهاي زندگي كنند كه وضع رفاهي بهتري دارند. به همين دليل انان خطر مرگ و غرق شدن را به جان ميخرند تا از جهنمي به بهشتي شايد هم به جهنمي ديگر، پناه برند.
6. تحصيل كردگان(طلاب و دانشجويان)
اين گروه كه تعداد شان از سه چهار هزار نفر تجاوز نميكند كساني هستند كه در حوزههاي علميه و دانشگاهها تحصيل كرده اند. اين افراد به خاطر زندگي در ايران و تاثير فضايي حاكم بر انان، هيج گونه كارايي، شخصيت، و جايگاهي كه بايد داشته باشند را ندارند. در ميان دانشجويان هيج تشكلي پايدار و تاثير گذار، وجود ندارند. تك و توك افرادي كه در دانشگاه هاي مختلف وجود دارند شايد از وجود همديگر اطلاع كافي ندارند. در حوزه عليرغم اينكه در گذشته شخصيتها وفرهيختگان مثل آخوند خراساني (صاحب كفايه) مدرس افغاني، آيت الله فياض رئيس حوزه عراق، آيت الله محقق كابلي، آيت الله محسني، شهيد مزاري از سر بلند كرده اند، فعلا هيج اميدي وجود ندارند. آنان به واقع استحاله شده اند طوريكه كساني سالها درس خارج رفته اند الآن به علل مختلف، دوباره از مقدمات شروع كرده اند تا مصداق «از گهواره تا گور دانش بجوي» باشند.
مشخصات اتباع افغانستان در ايران: هويت بيگانگان
قبلا متذكر شديم كه هويت مهاجران و اقليتها معمولا از سوي اكثريت باشندگان يا تابعين كشوري تعيين ميشود كه مهاجران به عنوان اقليت در آن زندگي ميكنند. «هويت» كه به مهاجران افغاني از سوي اكثريت ايرانيان نسبت داده ميشود، ريشه در يك درد و عقدهي تاريخي دارد. اين امر به دوراني برميگردد كه در يك دورهاي از تاريخ يكي از اقوام اسيايي(افغان) كه در در شمال پاكستان، جنوب افغانستان و شرق ايران فعلي سكونت داشتند دست به لشكر كشي و فتوحات زدند. لشكر كشي اين افراد به بعضي از شهرهاي ايران از جمله اصفهان رسيد كه مثل ساير لشكر كشيهاي آن دوران، همراه با قتل و غارت بود. متاسفانه اين امر مشخصا در حافظه تاريخي ايرانيان مانده و اتباع افغانستان امروزي را دقيقا منطبق ميكنند با همان افغانهاي مهاجم. البته رسانهها و مطبوعات در ايجاد اين «اينهماني» نقش فعال داشته است.
«رسانه هايی که در اوايل انقلاب و همچنين در فضایسالهای جنگ، هنوز به شکل حرفه ای شکل نگرفته بودند، افغانها را سوژه هدف خود قراردادند و با بزرگنمايی جرايم ايشان، ترس را در دل ايرانيان انداختند. این در حالیبود که پناهجويان افغانی که به دليل وقوع جنگ و قحطی در کشور خود، به طور غيرقانونی وارد خاک ايران شده بودند، از هيچ امکان رسانه ای و قانونی برای دفاع از خودو معرفی صحيح جامعه خود به مردم ايران برخوردار نبودند و در واقع اينها را می توانبه عنوان "قربانيان رسانه های تازه کار" معرفی کرد. مطبوعاتی که به دليل نوپا بودن خود، از درج هر سوژه ای برای کسب شهرت و فروش بيشتر دريغ نمی کردند، ديواری کوتاهتر از ديوار افغانهای غير قانونی پيدا نکرده بودند. بدون شک قتل، سرقت و بچه دزدیمختص مهاجرين افغانی نبود و ايرانيان نيز به این جرايم دست می زدند، اما اينافغانها بودند که به دليل حساسيت رو به فزون جامعه و همچنين به دليل به يدک کشيدننام افغانی (غير ايرانی) قربانی کارهای ژورناليستی می شدند.[7]
براي تاييد اينكه چگونه ايرانيان فعلي اتباع كشور افغانستان فعلي را بر همان قوم مهاجم، تطبيق ميكند شايد بيان يك خاطره، خالي از لطف نباشد: در يك اردوي كه مركب از اتباع كشورهاي مختلف بود به اصفهان رفته بوديم. از جمله مكانهاي كه بازديد كرديم ميدان تاريخي نقش جهان اصفهان بود. در ضلع غربي ميدان، مسجدي واقع شده است و يك درب بزرگ، ورودي اين مسجد از طرف ميدان است. هنگام بازديد، يك نفر به عنوان راهنما همراه ما بود كه به معرفي آثار باستاني ميپرداخت. وقتي به اين درب بزرگ رسيديم راهنما قبل از همه به طرف در رفت و با صداي بلند -طوريكه همه بشنوند- گفت: اين سراخ را ميبينيد؟ سوراخي را بر روي «در» كه به اندازه يك انگشت بود نشان داده گفت: «اين آثار جنايتي افغانيهاست» ما افغانيهاي موجود در كاروان عرق خجلت بر پيشانيمان نشست و هركدام مان ارزو كرديم كه زمين دهان باز كند تا در آن فرو رويم! آخر اين چه كاري زشتي بوده كه اتباع كشور ما با اين آثار باستاني انجام داده است! خلاصه اينكه كلي پيش هم قطاران مان از ديگر كشورها، كم آورديم. وقتي توضيح خواستيم كه چگونه «افغانيها» اين جنايت را مرتكب شده است گفت: وقتي افغان ها به اصفهان حمله كردند اين سراخ، جاي تيرِ كمانِ لشكر افغان است! خلاصه لشكر «افغان» مهاجم چند صد سال پيش، دقيقا تطبيق شد بر اتباع افغاني موجود در اردوي بازديد از ميدان نقش جهان. با توجه به اين عقدهي تاريخي، مشخصات را كه به اتباع افغانستان نسبت داده ميشود و «هويت» آنان را تشكيل ميدهد، با ذكر مثال و شواهد بيان ميكنيم. البته بعضي از خصوصيات جنبهي مثبت دارد و بيشتر شان منفي است:
1. كارگر
يكي از مشخصات كه اتباع افغانستان با آن شناخته ميشود «كارگر» بودن است. اين ويژگي يكي از شناختهشده ترين مشخصات افغاني ها نزد ايرانيان است. آقاي قرائتي در يكي از برنامههاي تلويزيوني حكايتي را از امام جمعهي ياسوج نقل ميكرد بدين مضمون: «روزي جواني نزد من(امام جمعه ياسوج) آمد كه از بيكاري، فقر و عدم توانايي در تشكيل خانواده به شدت شكايت داشت. وي بعد از بيان مشكلات از من درخواست كمك كرد. من به او پيشنهادي دادم؛ گفتم: بيا! من مقداري پول به شما ميدهم، برَوِيد چند عدد گوسفند و بز بخريد، انان را پرورش دهيد، هم مشكل بيكاري تان حل ميشود و هم درامدي براي امرار معاش به دست مياوري! جوان _با حالت برافروختگي و خشم_ گفت: مگر من «افغانيم كه بروم كار كنم!».
2. امين و درستكار
اكثر ايرانيهاي كه با افغانيها سروكار داشته اند، بيشتر افغانيها را به درستكاري و امانت داري ميشناسند. بسياري از افغانيها در كارهاي نگهباني به كار مشغول هستند كه نشانهي اعتماد به آنان است. اين امر ميتواند دلايل متعددي داشته باشد. اما بدون شك اعتماد ايرانيها به افغانها، با اينكه بيگانه محسوب ميشوند، بيشتر از خود ايرانيها است. اين دو ويژگي بيشتر ناشي از تجربهي عملي ايرانيها مي باشد كه در طول چند سال با افغانيها از نزديك برخورد و «بود و باش» داشته اند.
3. بيهنجار
يكي از مشخصات افغانيها كه بيشتر از سوي رسانه ها و بعضي مسئولين به آنها نسبت داده ميشود، «بيهنجار» است. اين يك واژهي جامعه شناسي است. بيهنجار به افرادي گفته ميشود كه به بعضي از اصول و باورهاي مورد پذيرش جامعه پايبند نيست. معادل عاميانهي اين واژه شايد «لاابالي» باشد. اين ويژگي در اين اواخر كه طرح مبارزه با اتباع بيگانه از سوي دولت اعلام شده بيشتر مورد استفاده واقع ميشود. به كار بردن اين واژهها در رسانههاي عمومي، بر مردم نيز تاثير دارد. روزي در آرايشگاه نشسته بوديم، چند نفر ديگر هم منتظر بودند. از جلوي درب آرايشگاه چند بچه رد شدند كه حرفهاي بسيار ركيكي بهم ميگفتند. اراشگر دم در رفت تا ببيند كه اين بچهها كي بودند. يكي از حضار پرسيد: افغاني بودند؟ يعني اولا و بالذات ذهن افراد اين موارد را به افغاني ها نسبت ميدهند. در اين گونه موارد، به گفته مجيد خدامي، «ديواری کوتاهتر از ديوار افغانها» پيدا نميشود.
4. ناقل انواع بيماري
يكي از نسبت هاي كه به اتباع افغاني داده ميشود اين است كه آنان ناقل انواع بيماريهاي واگير هستند. تابستان سال گذشته در بعضي از شهرها، از جمله قم بيماري وبا شايع شد. مثل هميشه، علت اولي و اصلي اين مرض، افغانيها اعلام شد. گفتند اين مرض توسط اتباغ به افغاني به قم منتقل شده است. بعد از مدتي معلوم شد كه هيج افغاني به مرض مبتلا نيست، گفتند يك كاروان زيارتي پاكستاني اين مرض را به قم آورده است. بعد از چندي اتباع غراقي را متهم كردند. در نهايت معلوم شد كه عامل اصلي اين مرض، بعضي از سبزيهاي خوردني و همچنين فاضلابهاي بوده كه به علت گرماي شديد موجب شيوع اين مرض شده است. آقاي قيطاسي سر پرست سازمان كار و امور اجتماعي استان تهران طي مصاحبه اي كه در حاشيه همايش طرح ساماندهي اشتغال غير مجاز اتباع بيگانه انجام يكي از دلايل مبارزه با اتباع بيگانه را «شيوع انواع بيماريهاي واگيردار» از سوي افغانيها اعلام كرد.[8]
5. اشغالگر
اين واژه نيز گاهي از سوي ايرانيان به افغانها نسبت داده ميشود. البته كاربرد شايع ندارد ولي اگر كاري در بعضي ادارات دولتي داشته باشي بسيار به صورت محترمانه با اين واژه از شما پذيرايي ميشود. در اول سال تحصيلي 87-1386 دخترم كه به سن هفت سالگي رسيده بود بايد مدرسه ميرفت. در چند مدرسه كه در نزديكي محل سكونت ما بود رفتيم تا ثبت نام كنيم. هيج كدام به اين دليل كه براي اتباع بيگانه هنوز دستور نداريم، ثبت نام نكردند. بعد ازمدتي كه ديگر مطمئن شدم كه نامه و دستورآمده است، به مدرسه رفتم تا ثبت نام كنم، گفت: ظرفيت مان تكميل است. ليستي به من نشان داد كه حدود 35 نفر را نشان ميداد و اضافه كرد كه ما ديگر به هيج عنوان ظرفيت نداريم. به اداره آموزش و پرورش رفتم. در راهرو اداره اين جمله روي تابلو نقش بسته بود: «بهترين مدرسه نزديك ترين آن است». خوشحال شدم كه با اين شعار حتما مشكل حل ميشود. با مسئول اداره عرضحال كردم با خون سردي گفت: بايد به فلان مدرسه و فلان مدرسه _كه هركدام از محل سكونت ما خيلي فاصله داشت_ بروي. به مدارس مذكور رفتم، مديران انها گفتند: شما بايد به مدرسه نزديك منزل تان مراجعه كنيد. گفتم: ظرفيت شان تكميل شده است. دوباره به اداره برگشتم. بعد از اصرار زياد، گفتند اگر مدير مدرسه قبول كردند ما نامه ميدهيم تا ثبت كنند. دوباره به مدرسه برگشتم و هيج نتيجهاي نداشت. ليستي را به من نشان داد كه تعداد ثبت نام كنندگان به 38 نفر رسيده بود. گفتم: سه نفر ديگر چطوري بعد از مراجعهي من، ثبت نام كرده اند؟ گفت انان اضطراري(!) بوده اند. دوباره به اداره رفتم بعد از بالا و پايين آمدن و اصرار، اين جمله را شنيدم و به عنوان پاسخ قانع كننده پذيرفتم: «شما آمده ايد كشور ما را اشغال كرده ايد آنوقت انتظار داريد كه بچه تان را به نزديك ترين مدرسه ثبت نام كنيم»! در راه بازگشت به خانه، خودم را قانع كردم كه وقتي كشوري را اشغال ميكني نبايد انتظار غير از اين داشته باشي؛ فرقي ندارد مهاجر و پناهنده
باشي، گذرنامه و اقامت معتبر داشتي باشي(مثل خودم)، يا غير قانوني باشي؛ فقط مانده بودم كه به بچه هفت ساله كه تازه به مدرسه ميرود چگونه معني «اشغالگر» را تفهيم كنم. همچنان كه وقتي معني واژه «افغاني» را از من ميپرسد من در تفهيم آن، مشكل دارم.
6. كساني كه چهره شهرها را كريه و بدمنظر كرده اند.
اين ويژگي نيز بشتر از سوي رسانههاي عمومي و مسئولين رسمي به اتباع بيگانه نسبت داده ميشود. در طرحي «مبارزه با اتباع بيگانه» كه از رسانه هاي عمومي تبليغات زيادي صورت گرفت اين واژه زياد به كار گرفته ميشد. شايد جالب بود كه در بعضي شهرها براي اين امر چنان تبليغات كرده بود و پارچه نوشته و پلاكارد هاي رنگارنگ در معابر عمومي و وسائط نقليه عمومي نصب كرده بودند، كه نظير آن را فقط در ايام 22 بهمن و محرم ميتوان ديد. در همين پارچه نوشتهها از اين واژه زياد استفاده شده بود. در يكي از سايتها نوشته بودند:
«همچنين مدتي است در گوشه و کنار شهر هر روز شاهد خبرهايي هستيم که حاکي از بروز مشکلاتي مانند جنايت، گروگانگيري ، قتل ، دزدي ، قاچاق و... است که يک طرف ماجرا به حضور اتباع افغان ختم مي شود و همين مساله موجب افزايش آسيبهاي اجتماعي موجود در کشور شده است . دراين ميان تنها مردم و هموطنان ايراني هستند که دچار مشکل مي شوند و از زندگي در کشور و شهر خود احساس امنيت نمي کنند.»[9]
اري! كساني كه در گاوداريها و دامداريها و آجرپزيها زندگي ميكنند و شبانه روز كار ميكنند، بدون شك ظاهر شان، چهره شهر را كريه ميكند. اما توجه داشته باشيم كه همين شهرهاي زيباي كه آنان چهرهي آن را كريه ميكنند، با زور بازوي آنان ساخته شده است. و چه بسا افرادي كه روحيه و شخصيت و هم چنين اجسام شان خرد و لِه شدند، تا اين شهرها آباد شوند. اين در حالي است كه آنان اولا، به عنوان پناهنده و آواره از حقوق انساني، و ثانيا، به عنوان مسلمان از حقوق برادري برخوردارند. اين، آدم را به ياد آن جوكي مياندازد كه گرچه ركيك است اما بيان گر بسياري از واقعيت ها است. ميگويند: كسي به بچه اي تجاوز كرده بود. دادگاه بچه را به جرم «پشت كردن به روحانيت» مجرم شناخت و به دار آويخت.
7. قاتل و جنايتكار
در بين ايرانيها داستان سربريدن افغانيها مشهور است. دليل اين امر، يكي همان عقده تاريخي است كه بدان اشاره شد. ديگري، چنانكه خدامي به خوبي اشاره ميكند، تبليغات و بزرگ نمايي رسانه ها است. بنا بر اين تا قتلي اتفاق ميافتد اگر احتمال وجود افغاني در آن نواحي باشد اولين انگشت اتهام به سوي انان نشانه ميرود. در سالهاي پس انقلاب در يكي از محلهاي قم به نام «نيروگاه» قتلي اتفاق افتاده بوده است. در همان حين كه مردم مطلع شده و به يك ديگر جريان را ميگفتند، يكي از دهانش درامد كه افغانيها اين قتل را مرتكب شده است. همين يك كلام مثل جرقهاي بود كه بر انبار باروت زده شده باشد. چند روزي چنان مهاجرين بدبخت را در تمام شهر مورد ازار و اذيت قرار دادند كه گويي همه شان در اين قتل شركت داشته اند. در كوچه و خيابان كه هيچ حتي به خانههاي افغاني هجوم آوردند. كار به جاي رسيد كه مهاجرين چارهاي نديدند جز تحصن بر در خانه قايم مقام وقت رهبري، ايت الله منتظري. بعد از آن معلوم شد كه اصلا قتل، ربطي به افغانيها نداشته است.
نمونه ديگر كه همين چندسال پيش اتفاق افتاد، ماجراي «خفاش شب» بود. كسي پيدا شد و جنايتي را مرتكب شد كه جامعه را تكان داد. مسئولين و رسانههاي رسمي اعلام كردند كه «خفاش شب» افغاني است. در اين ماجرا، اتباع افغانستان چند مدتي، چنان مورد ازار و اذيت قرار گرفت كه حتي چند نفر جان شان را از دست دادند. بعد از مدتي كه خشم و نفرت عمومي بر سر اتباع بيپناه افغاني تخليه شد، مسئولين و رسانهها اعلام كردند كه اشتباهي(!) رخ داده است و فرد مذكور افغاني نبوده است! جالتتر اين كه بعد از اين همه بلايي كه بر سر افغانيها آمد، مسئولين ايراني- مقامات بلند پايه مثل رئيس جمهور و وزير كه هيچ، حتي ان كسي كه اين خبر اشتباه را منتشر كرده بود و حتي يك سروان هم_ از مهاجرين و برادران مسلمان(!) خود يك معذرت خواهي ساده نكردند. اين هم دليلي ديگر بر اينكه «هالوكاست» افسانهاي بيش نبوده نيست!
همچنين در يكي از سايت ها به نقل از آقاي حسيني مدير كل اتباع خارج نوشته بودند:
«مديرکل امور اتباع خارجه وزارت کشور با اشاره به اينکه 90 درصد جنايتها درکشور توسط مهاجرين غير مجاز صورت مي گيرد ، تاکيد مي کند: برنامه ديگردر جهت بازگشت مهاجرين افغاني غير مجازکه از سوي نيروي انتظامي صورت مي گيرد و اين ارگان بايد با مشاهده افاغنه اي که داراي کارت نبوده و بصورت غير مجاز در ايران هستند برخورد و آنها را دستگير کند و به کشورشان بازگرداند»[10].
با توجه به مشخصات فوق، «هويت»ي كه براي اتباع افغانستان از سوي اكثريت ساخته ميشود داراي نمودار ذيل خواهد بود
هویت مهاجران:
كارگر
امين و درستكار
بيهنجار
ناقل انواع بيماري
اشغالگر
كساني كه چهره شهرها را كريه و بدمنظر كرده اند.
قاتل و جنايتكار
برخورد جمهوري اسلامي با مسئله مهاجران
كيفيت برخورد جمهوري اسلامي با پديده مهاجرت از ابتدا تا كنون فراز و نشيب فراوان داشته است. بررسي اين امر، در اين مختصر نميگنجد. در اينجا تلاش ميشود برخورد دولت ايران را در چند سال اخير مورد ارزيابي قرار دهيم. به هرحال وجود تعدادي زيادي افراد بيگانه در داخل يك كشور، خود مساله ساز و مشكل آفرين است. در دنياي كه بايد دولتها براي رفاه اتباع خود برنامه ريزي نمايد و در برابر آنان پاسخگو باشد، وجود افرادي بيگانه در كشور، باعث معضلات و مشكلاتي براي دولت ميشود. ما با توجه به اين امر، و ضمن قدرداني از دولت ايران، به ارزيابي كيفيت برخورد آن با اين پديده و با اين معضل ميپردازيم.
يكي از شعارهاي محوري دولت فعلي در هنگام انتخابات «عدالت» بود. عدالت گرچه مفهوم پيچيده و داراي معاني و برداشتهاي متفاوت است، اما يكي از نتايج مهم آن كه به صراحت اعلام شد، «اوردن نفت سر سفرهي مردم» بود. عواملي كه باعث بي عدالتي و محروميت مردم و هم «حاجب» بين سفره مردم و نفت معرفي شد(و همچنين به خاطر مصلحت معرفي نشد) زياد بود. يكي از عوامل بي عدالتي و نرسيدن نفت بر سر سفرهي مردم، وجود تعدادي زيادي اتباع بيگانه در ايران بود. بنا براين به عنوان اولين گام در پروژه «نفترساني بر سر سفره» و ايجاد عدالت، دست اين افراد از بيت المال كوتاه ميشد. مطالب ذيل در همين راستا قابل فهم است:
ساماندهي اشتغال اتباع بيگانه ضمن ايجاد اشتغال براي هم وطنانمان بسياري از معضلات امنيتي –اقتصادي و فرهنگي را برطرف خواهد نمود
جناب آقاي قيطاسي سر پرست سازمان كار و امور اجتماعي استان تهران طي مصاحبه اي كه در حاشيه همايش طرح ساماندهي اشتغال غير مجاز اتباع بيگانه انجام شد با ذكر سخنان بالا ... در جواب اين سئوال كه به نظر شما حضور اتباع بيگانه چه تبعاتي ميتواند داشته باشد؟
گفت : علي رغم اشغال فرصتهاي شغلي آنهم بصورت غير مجاز حضور آنها يك تهديد محسوب مي شودكه اين تهديد به نظر من سه وجه دارد
1-تهديد هاي فرهنگي مثل: ازدواجهاي بي رويه –افزايش جرائم وشيوع انواع بيماريهاي واگيردار
2-تهديدهاي سياسي مثل: ايجاد بحران هاي ملي
3-تهديدهاي اقتصادي مثل:اشغال بيش از 000/300/1 فرصت شغلي- مصرف يارانه هاي دولتي كه بالغ بر 18000 ميليارد ريال مي باشد-رقابت با كارگران ايراني-به انحصار در آوردن بسياري از مشاغل كه ناشي از عدم ساماندهي آنها مي باشد-تغيير فرهنگ كار كه خدمت صادقانه و عبادت در آن كمرنگ شده است زيرا از نظر اسلامي كار به منزله عبادت است –افزايش قاچاق انسان و مواد مخدر كه هزينه زيادي براي پيشگيري و مبارزه با آن به كشور تحميل مي نمايد[11]
بنا براين كساني كه چنين مشكل آفرين هستند و باعث تهديدات فرهنگي مثل افزايش جرايم، شيوع انواع بيماري واگردار، تهديد سياسي و بحران ملي، و اشغال بيش يك ميليون و سيصد هزار شغل، مصرف بيش از 1800ميليارد تومان، و باعث تغيير جهت كار از يك امر مقدس(!) به امر نامقدس ميشود، بايد با آنها «مبارزه» كرد.
اولين گام كه در راه مبارزه با اين افراد برداشته شد محروميت فرزندان آنان از مدارس بود. يك سال تمامي فرزندان اتباع افغاني از مدارس محروم شدند، مگر اينكه هزينهاي پرداخت ميكردند كه از توان همگي بيرون بود. دومين گام كه در اين راستا برداشته شد، پرداخت عوارض شهرداري بود كه هرفرد موظف بودند كه در برابر استفاده از امكانات عمومي و رفاهي مبلغي را به خزانه عمومي دولت واريز ميكردند. سومين گام، مبارزه فراگير با اين اتباع، تحت عنوان «مبارزه با اتباع غير مجاز» بود. اين مشكل به نظر مقامات ايراني، چنان عظيم است كه بدون استفاده از عزم ملي كه بسيج تجلي ان است امكان ندارد؛ لذاست كه گفتگويي فوق چنين ادامه مييابد:
جناب آقاي قيطاسي بفرمائيد چه لزومي دارد كه در اين طرح از بسيج استفاده نمائيد؟
-اصولا نظارت و كنترل مسئله مهمي مثل اشتغال غير مجاز اتباع بيگانه كه به وسعت همه كشوروقدمت بيش از 25 سال دارد از توان تعداد محدود بازرسان كار خارج است ثانيا بسيج نشان داده است كه علاوه بر خلوص وارادت به اسلام و انقلاب از قدرت بالائي در حل مشكلات برخوردار است كه اين ويژگي و انسجام در جاي ديگر كمتر يافت ميشود. بسيج نيروي مورد اعتماد است و به همين دليل مورد توجه است.[12]
ارزيابي عملكرد جمهوري اسلامي
قبل از بررسي عملكرد دولت در قبال حل معضل اتباع بيگانه، بد نيست به تحليل روش به كار گرفته شده كه همان «مبارزه» باشد، بپردازيم. در جمهوري اسلامي ايران از اين واژه و از اين روش براي حل معضلات زياد استفاده ميشود: «مبارزه با فساد اداري»، «مبارزه با اعتياد»، «مبارزه با مفسدان اقتصادي»، «مبارزه با مواد مخدر»، مبارزه با فساد اجتماعي»، «مبارزه با بدحجابي»، «مبارزه با كمفروشي»، «مبارزه با گرانفروشي»، «مبارزه با قاچاق ارز و كالا»، «مبارزه با اراذل و اوباش» و از جمله «مبارزه با اتباع بيگانه». اين در امور داخلي، نظام ظالمانه بين الملل و صهيونيست جهاني جاي خود را دارند كه مبارزه با آنها ادامه دارد. خلاصه اينكه جمهوري اسلامي سراسر در حال مبارزه است. مبارزه يك واژه ديني است كه بار معنايي خاص خود را در دارد. در مبارزه چند امر نهفته است: اول اينكه، در مبارزه زور حرف اول را ميزند. دوم، اينكه، در مبارزه، دو طرف وجود دارد كه يك طرف سراپا حق و طرف ديگر سراپا باطل است. سوم، اينكه، بايد با تمام وجود جنگيد كه نتيجه آن يا نابودي كامل طرف مقابل است يا از پا افتادن خود. چهارم، اينكه، در مبارزه فرد مبارز مامور به وظيفه است نه نتيجه. پنجم، اينكه، موضوع مبارزه، هرچه پايان ناپذيرتر و طولاني تر باشد باعث اجر بيشتر براي مبارزان ميشود. روش مبارزه با روش «حل معضل» كاملا متفاوت است؛ در روش حل معضل، اولا، شما با مطالعه و كارشناسي به سراغ معضل ميروي نه با بسيج. ثانيا، در حل معضل، بحث حق و باطل نيست. ثالثا، هدف، حل معضل است نه نابودي طرف. رابعا، در حل معضل غرض بدست آوردن نتيجه است، نه انجام وظيفه. خامسا، هرچه مشكل زودتر و با هزينه كمتر حل شود مطلوبتر خواهد بود.
چنانكه ملاحظه كرديم، دولت براي حل مشكل اتباع بيگانه دست به مبارزه زد كه اولين گام آن محروم سازي فرزندان مهاجرين از مدارس بود. اينك به ارزيابي اين گام ميپردازيم.
اين مسئله از چند جنبه قابل توجه است: اول، از ديدگاه انساني يا آنچه امروز تحت عنوان حقوق بشر آورده ميشود كه به نظر من بشدت يك واژه لجنمال شده است. از لحاظ انساني، سوال اين است كه بچهاي كه از بداقبالي در دامان يك زن و مرد افغاني متولد شده است، چه گناهي جبلي را مرتكب شده است كه از اولين حق انساني خود، يعني آموزش محروم شود. گيريم كه پدر و مادر آن نه مهاجران، بلكه مفسدان فيالارض باشند، اين چه ربطي به فرزندان آنان دارد. براستي از لحاظ انساني بين آن بچه افغاني و هم كلاسي ايراني آن تفاوتي وجود دارد كه يكي، اول سال با خريدن اسباب و لوازم مدرسه با شور و شوق آمادهي رفتن مدرسه ميشود، اما ديگري با دنيايي از نوميدي و با هزاران سوال بيپاسخ در ذهن، در گوشهي خانه ميماند. براستي اين امر، بر روحيه بچه، چه تاثيري خواهد گذاشت؟ يك لحظه خود را فارغ از همه تعلقات دنياي و اينكه چه كسي هستيم، اهل كجاييم، داراي چه دين و آييني هستيم، از چه طبقهاي اقتصادي هستيم، به جاي آن كودكي بگذاريم كه همكلاسي اش را كه از در خانه اش با كيف و كفش و كلاه مدرسه رد ميشود و او از گوشهاي در با چشمان اشك آلود او را بدرقه ميكند، بگذرايم. به راستي! اين صحنه بر روحيه شما چه تاثيري خواهد گذاشت(من كه هنگام نوشتن اين جملات اشك از چشمانم جاري شد)؟ براي اينكه يك فرد را تا آخر عمر خُرد و خميرش كنيم، همين كار كفايت ميكند. براستي! از لحاظ انساني، اين مسئله قابل توجيه است؟ به نظر ميرسد كه اين امر را با هيچ معياري نميتوان توجيه كرد جز با همان دوگانگي هويت خود و بيگانه. آن هويت كه براي اتباع بيگانه ساخته و پرداخته شده است. آري كساني كه گارگر (عمله)، بيهويت، بيهنجار، مخل امنيت و رفاه جامعه است هيج حق و حقوقي ندارد. اين حكم به راحتي به فرزندان آنان نيز سرايت داده ميشود چه اينكه «عاقبت گرگزاده گرگ شود گرچه با آدمي بزرگ شود». جالب اينجاست كه اين عمل در راستاي تحقق عدالت گستري صورت ميگيرد! ايا براستي ما انسانها نيازمند تجديد نظر اساسي در مورد عدالت نيستيم.
دوم از لحاظ اسلامي و ديني ميتوان اين امر را بررسي كرد. بگذريم از اينكه شعار انقلاب اسلامي چه بود، و اكثر مردم ما در حالي كه در تمامي كشورها بر روي شان باز بود، با چه شور و شوقي به ايران پناهنده شدند و حتي عدهاي جان شان را نثار انقلاب كردند، آيا در آموزههاي ديني ميتوان براي امر توجيهي به دست آورد؟ من نميدانم علماي اسلام كه براستي پاسدار حريم اسلام هستند، و در حاليكه كه كوچك ترين اهانت به يك سياه پست آمريكاي از نظر شان دور نميماند، از اين امر چگونه به راحتي گذشتند.
سوم، اين مسئله را ميتوان از لحاظ حقوقي مطرح كرد. سوال اين است كه در طول 25 سال، اتباع افغانستان به عنوان آواره در جمهوري اسلامي بوده است يا خير؟ اگر جواب مثبت است، آيا جمهوري اسلامي ايران از كميسارياي عالي سازمان ملي كمك در يافت كرده است يا خير؟ اگر دريافت كرده است آيا آن كودك كه از مدرسه محروم شده است اين حق را ندارد كه بپرسد چرا حق من ضايع شده است؟ ايا تمامي كودكان كه در ايران بزرگ شده است اين حق را ندارد كه بپرسد در طول 25 سال كه بابت تحصيل من، سازمان ملل هزينه كرده است نتيجه آن چه بوده است. آيا آن كودكان كه به عنوان آواره ليست شان به سازمان ملل داده ميشود اما در گاوداريها و كرهپزخانهها ساكن هستند و با دستان كوچكش آجر هاي را ميسازند كه شهرها را آباد مي كند، حق ندارد بپرسد كه پس حق من چه شده است؟ آيا براستي «عدالت» اصلا معني دارد. به قول يوسف اباذري:
«عدالت مسالهاي نيست که فقط درباره آن فلسفهبافي کنيم. عدالت مسالهاي نيست که ساعتها درباره آن بحث انتزاعي کنيم. عدالت مسالهاي نيست که بر مبناي آن غرب را متهم کنيم آن هم درست هنگاميکه با مردماني که به ما پناه آوردهاند اينگونه برخورد ميشود و کساني که در جمهوري اسلامي متولد و بزرگ شدهاند در چنين وضع اسفباري به سر ميبرند. مهم نيست که چه تعريفي از عدالت ميکنيم بلکه مساله بر سر تحقق عدالت است. مهم آنست که عدالت را با هر تعريف و هر منشايي متحقق کرد تا بتوان از خشونت ناشي از نابرابريهاي اجتماعي و ابزارانگاشتن انسانهاي ديگر جلوگيري کرد.[13]
گام دوم كه دولت ايران در راستاي عدالت و رساندن نفت بر سر سفره برداشت، اين بود كه بايد اتباع افغاني هرسال عوارض شهرداري بپردازند. اين طرح، منطقي به نظر ميرسد. چون دولت ايران براي اتباع خود در امور عمومي هزينههاي زيادي پرداخت ميكند. اتباع خارجي كه در اين كشور زندگي مي كند، بايد خود اين عوارض را بپردازند. اين طرح براي آن دسته از اتباع افغاني كه در شهرها زندگي و از امكانات شهري استفاده ميكنند، كاملا درست و بهجا است. اما آن دسته افرادي كه به تعبير من در «اردوگاههاي كار اختياري!» زندگي ميكنند، و ماه يك بار به شهر نميآيند، استفاده از امكانات شهري چه معني دارد. من گمان نمي كنم كه هيجگاوداري و هيچ كرهپز خانهاي از امكانات مثل مترو، مونوريل، اتوبوسهاي سريع السير، شبكهي آب و فاضلاب، آب شرين و برق، برخوردار باشد. بيش از نصف افغانيها در اين گونه جاها زندگي ميكنند. طرح عوارض شهرداري از زماني آغاز شد كه مقامات ايراني ادعا كردند كه ديگر از سازمان ملل براي آورگان كمكي دريافت نكرده است. سوال اين است كه در طول 25 سالي كه از سازمان ملل كمك در يافت كرده است، اين كمكها به كجا مصرف شده است؟ آن كساني كه موهاي شان با گِل و آجر سفيد شده است، آن كودكاني كه بازي هاي كودكانه اش با آجر انجام گرفته است، آن كساني كه قدشان زير سنگيني سنگها در سنگبريها خم شده اند، آن كساني كه شبانه روز ماسه و سيمان بلوك و اجر بدوش كشيدند تا برجهاي سر به فلك كشيده تهران آباد شود، آيا حق ندارند سوال كنند كه پس در طول اين 25 سال كمك سازمان ملل كجا مصرف شده است. حتما اين كمكها به حد كافي قابل توجه بوده كه به محض قطع شدن، عكس العمل فوري مسئولين را به دنبال داشته است. به جاي قدرداني از زحمات طاقت فرسايي آنان در امر بازسازي ايران، براي آنان هويتي ساخته ميشود كه به هيچ عنوان در شان آنان نيست: بيهويت، بيهنجار، حاملان امراض واگيردار، جيببر، دزد، قاتل، كساني كه يك ميليون و سيصد هزار شغل را اشغال كرده اند، و كار را از «امر مقدس» به امر نامقدس تبديل كرده اند و از اين قبيل. البته آدمهاي با انصافي هم هستند كه گهگاه تذكراتي داده اند اما بيتاثير بوده است.
«ما از افغانيهايي كه بعد از جنگ به ايران آمدند استقبال خوبي به عمل نياورديم. استقبال ما عادلانه نبود. شايد غربيها به مراتب بهتر از آنها استقبال كردند. ما از كساني كه شيعه بودند يا سني يا مسلمان و همكيش و مهمتر از آن همزبان حتي به اندازه غربيها استقبال نكرديم.
يادم هست اوائل كه افغانيها آمده بودند اسطورههايي درباره آنها رواج داشت از جمله اينكه اينها جيببرند، سر ميبرند، همجنسبازند و از اين قبيل افسانهها».[14]
آقاي قرائتي در يكي از سخنرانيهايش كه بنده در تلويزيون ديدم گفت: «ما در طول 25 سال، دوميليون افغاني كه عاشق ايران بودند را به دوميليون دشمن تبديل كرديم.
گام سوم، جمع آوري طرد! اتباع افغاني بود كه هنوز هم ادامه دارد. اين مرحله را با تفصيل بيشتر دنبال ميكنيم. قبلا بيان شد كه براي اتباع افغانستان هويتي ساخته و پرداخته شده است كه اكثر مشخصات آن منفي است. ديگر اينكه روش به كار گرفته شده از سوي مسئولين ايران، روش «مبارزه» بوده است. يكي از ويژگيهاي مبارزه اين است كه طرف را به كلي بد، زشت، باطل و ناحق معرفي نماييم تا مبارزه معني پيدا كند. در گام سوم كه هماكنون ارزيابي ميكنيم، دقيقا اين روند به اجرا گذاشته شده است. ابتدا در يك تبليغات عمومي از راديو و تلويزيون گرفته تا پلاكارت ها و پارچه نوشتهها، همهي اتباع بيگانه را بهشدت مورد هجمه قرار دادند. در ذيل يك نمونه را انتخاب كرده ايم كه مشتي است نمونهي خروار.
ساماندهي اشتغال اتباع بيگانه ضمن ايجاد اشتغال براي هم وطنانمان بسياري از معضلات امنيتي –اقتصادي و فرهنگي را برطرف خواهد نمود
جناب آقاي قيطاسي سر پرست سازمان كار و امور اجتماعي استان تهران طي مصاحبه اي كه در حاشيه همايش طرح ساماندهي اشتغال غير مجاز اتباع بيگانه انجام شد با ذكر سخنان بالا ادامه داد:
امروز دغدغه مهم مسئولين اشتغال است همانطور كه مشاهده مي كنيد بيش از يك ميليون نفر اتباع خارجي بصورت غير مجاز در اين كشور فرصتهايي را اشغال نموده اند و مسئولين كشور اسلامي ما بخاطر ميهمان نوازي و درك مشكلات آنها كه در كشورشان داشتند از آنها پذيرائي و با آنها مدارا نموده اند ولي اكنون با توجه به رفع نسبي مشكلات آنها از يك سو و افزايش جمعيت جوان در كشور ما از سوي ديگر چاره اي نيست جز اينكه با اشتغال غير مجاز اتباع خارجي به صورت منطقي برخورد و ساماندهي شود
سرپرست سازمان كار و امور اجتماعي استان تهران در جواب اين سئوال كه به نظر شما حضور اتباع بيگانه چه تبعاتي ميتواند داشته باشد؟
گفت : علي رغم اشغال فرصتهاي شغلي آنهم بصورت غير مجاز حضور آنها يك تهديد محسوب مي شودكه اين تهديد به نظر من سه وجه دارد
1-تهديد هاي فرهنگي مثل: ازدواجهاي بي رويه –افزايش جرائم وشيوع انواع بيماريهاي واگيردار
2-تهديدهاي سياسي مثل: ايجاد بحران هاي ملي
3-تهديدهاي اقتصادي مثل:اشغال بيش از 000/300/1 فرصت شغلي- مصرف يارانه هاي دولتي كه بالغ بر 18000 ميليارد ريال مي باشد-رقابت با كارگران ايراني-به انحصار در آوردن بسياري از مشاغل كه ناشي از عدم ساماندهي آنها مي باشد-تغيير فرهنگ كار كه خدمت صادقانه و عبادت در آن كمرنگ شده است زيرا از نظر اسلامي كار به منزله عبادت است –افزايش قاچاق انسان و مواد مخدر كه هزينه زيادي براي پيشگيري و مبارزه با آن به كشور تحميل مي نمايد
جناب آقاي قيطاسي بفرمائيد چه لزومي دارد كه در اين طرح از بسيج استفاده نمائيد؟
-اصولا نظارت و كنترل مسئله مهمي مثل اشتغال غير مجاز اتباع بيگانه كه به وسعت همه كشوروقدمت بيش از 25 سال دارد از توان تعداد محدود بازرسان كار خارج است ثانيا بسيج نشان داده است كه علاوه بر خلوص وارادت به اسلام و انقلاب از قدرت بالائي در حل مشكلات برخوردار است كه اين ويژگي و انسجام در جاي ديگر كمتر يافت ميشود بسيج نيروي مورد اعتماد است و به همين دليل مورد توجه است.[15]
آنچه بيان شده چكيدهاي است از آنچه ما تا كنون مطرح كرديم. اولا يك مليون افغاني غير مجاز، مخل امنيت در كشور وجود دارد كه تهديدات امنيتي، اقتصادي، و فرهنگي براي جامعه محسوب ميشوند. تهديد فرهنگي شامل ازدواجهاي بيرويه(!)، شيوع انواع بيماري واگيردار و جرايم(!) ميشود. تهديد اقتصادي دربرگيرنده اشغال يك ميليون و سيصد هزار(؟) شغل و استفاده از 18000 ميليارد ريال(!) يارانهي دولتي است. امنيت ملي هم كه در خطر شديد قرار گرفته است. روش برخورد، «مبارزه» است. نيروي اين مبارزه هم، نيروهاي گمنام امام زمان يا همان بسيج است؛ چون «بسيج نشان داده است كه علاوه بر خلوص وارادت به اسلام و انقلاب از قدرت بالائي در حل مشكلات برخوردار است كه اين ويژگي و انسجام در جاي ديگر كمتر يافت ميشود».
اينك به تحليل اين مرحله و ارزيابي گفتههاي فوق ميپردازيم. من خودم شخصا معني ازدواج بيرويه(؟) كه يكي از تهديدات فرهنگي است را نفهميدم. اگر كسي 25 تا 30 سال در يك كشور زندگي كرده باشد، و يا در آن جا متولد شده باشد و در همانجا ازدواج كند، اين ازدواج، بيرويه باشد، در اين صورت، تمامي ايرانياني كه در خارج از ايران با اتباع ديگر كشورها ازدواج كرده است بايد همه «بيرويه» باشد. در حاليكه «اشكان دژاكه» كه از پدر ايراني و مادر آلماني است، با اينكه تابعيت آلماني دارد، اگر در ميدان فوتبال توپ به پايش تماس پيدا كند در صدا و سيماي ايران منعكس ميشود چه رسد از گل زدن و پاس گل داد. در حاليكه او بر اساس منطق فوق حاصل يك ازدواج «بيرويه» است. ديگر اينكه تا جاي بنده با كساني كه با دختران ايراني ازدواج كرده اند آشنايي دارم، بهترين زندگي را با كار و تلاش خود فراهم كرده اند. اين در حالي است كه ازدواج آنان با قشر پايين جامعه و بيشتر با روستائيان صورت گرفته است. «بيرويه» معني پيدا نميكند جز در سايه همان هويتي كه براي افغانها ساخته شده است كه افراد جنايتكار، بيهويت، و پست هستند كه شانيت ازدواج با نژاد پاك آريا را نداشته و در شأن تابعين كشور امام زمان نيست.
مورد دوم از موارد تهديدات فرهنگي، افزايش جرايم است. اين همان عبارت ديگري از مشخصاتي كه است قبلا بنده بيان كردم. مشخصات مثل «جنايتكار»، «قاتل»، و دزد. يا همانطوريكه اباذري اشاره مي كند: «يادم هست اوائل كه افغانيها آمده بودند اسطورههايي درباره آنها رواج داشت از جمله اينكه اينها جيببرند، سر ميبرند، همجنسبازند و از اين قبيل افسانهها». همين هويتسازي ها است كه وقتي جنايتي هولناكي مثل مورد خفاش شب در جامعه اتفاق ميافتد به راحتي به افغانيها نسبت داده ميشود و پذيرش عام هم، پيدا ميكند. اگر افغانها هركدام شان انگل و ويروس بيماريهاي واگيردار هستند چطور در طول 25 سال حضور در ايران در حالي كه از هيچ امكاناتي بهداشتي درماني برخوردار نبودند چرا تمام ايران را وبا و يا ساير بيماريهاي واگير نابود نكرده است. از همه مهمتر تا وقتي سازمان ملل تمامي هزينههاي درماني، تحصيلي، مسكن و ديگر مصارف آوارگان را به ايران ميداد، چرا هيچ يك از عوارض فوق وجود نداشت كه يك باره چنين شد.
اما تهديدات اقتصادي؛ در بالا به دو مورد اشاره شده بود: يكي مصرف يارانههاي دولتي، ديگري اشغال يك ميليون سيصد هزار شغل. اما مورد اول كه مصرف يارانههاي دولتي باشد، مبلغ آن حدود1800 ميليارد تومان اعلام شده بود. مشخص نبود كه اين مبلغ مصرف روزانه است، يا ماهانه و سالانه. ما حد اكثر را در نظر ميگيريم كه مصرف سالانه باشد. يعني اتباع افغاني سالانه مبلغ 1800 ميليارد تومان يارانه، مصرف ميكند. قبلا از زبان آقاي حسيني نقل كرديم كه در سال 1386 حدود 970 هزار تبعه كشورافغانستان در ايران وجود دارد. اگر صدهزار تبعه عراقي را به آن بيافزاييم ميشود حدود 1070000 نفر. با يك حساب سر انگشتي يعني تقسيم مبلغ فوق بر افراد مذكور چنين عددي بدست ميآيد. 1,682,000
يعني هر نفر در سال يك مليون و ششصد هشتاد و دو هزار تومان يارانه مصرف ميكند. يعني يك خانواده پنج نفره حدود هشت ميليون چهارصد هزار تومان يارانه مصرف ميكند. اين مبلغ ممكن است در مورد ايرانيها صادق باشد. ولي وجدانا در مورد افغانيها صادق نيست. آيا واقعا يك خانواده افغاني كه بيمه ندارد، كالابرگ ندارد، حق استفاده از ماشين شخصي و بنزين را ندارد، حق بهره مندي از تحصيلات عالي را ندارد، مرخصي كاري ندارد، حقوق بازنشستگي ندارد، امكان بهره مندي از هشت ميليون يارانه دولتي درسال وجود دارد؟ تازه اين مربوط به خانوادههاي ميشود كه در شهرها زندگي ميكند، اما بيش از پنجاه در صد افغانيهاي كه در بيغولهها و كرهپزخانهها و ساختمانهاي نوساز و جاهاي از اين قبيل زندگي ميكند، ميتواند اين ارقام صادق باشد.
اما مورد دوم تهديد اقتصادي كه در بالا بيان شد، اشغال يك ميليون و سيصد هزار شغل بود كه اينك به ارزيابي آن ميپردازيم. براستي براي هزاران انسان جوياي كار شنيدن اين خبر از سوي يك مقام رسمي چه قدر ميتوان هيجان انگيز باشد. اگر واقعا اين مقدار شغل را بيگانگان اشغال كرده است، پس با بيرون انداختن آنان ديگر هيچ مشكلي وجود نخواهد داشت و هيچ فردي بيكار نخواهد بود. خبر بالا چهقدر ميتواند براي دولت موجه باشد. بيچاره دولت خدمت گذاري كه يك ميليون شغل اتباعش را بيگانگان اشغال كرده و جوانان خودش بيكار هستند. پس راه حل چيست؟ راه حل طبيعي اين است كه دست به مبارزه زد و از نيروي مخلص و الهي بسيج براي بيرون راندن اين افراد اشغالگر و موذي استفاده كرد! آيا واقعيت امر همين است؟ اينك به تحليل اين امر ميپردازيم:
قبلا از زبان آقاي حسيني شنيديم كه تمام اتباع افغاني در ايران كمتر از يك ميليون است. يعني اگر تمامي اتباع افغاني ازمرد و زن، پير و جوان، از طفل شيرخوار تا پيرمرد هشتاد ساله، در ايران يك شغل را اشغال كرده باشد، بازهم سيصد هزار شغل اضافه ميماند! در حاليكه از يك ميليون افغاني نصف شان زن است كه معمولا كار نميكنند. پس پنصدهزار شغل بازهم به سيصد هزار قبلي اضافه شد. يعني با وجود اتباع افغاني و اشتغال كامل آنان هنوز هشتصد هزار شغل باقي است. در حالكه از پنصدهزار مرد افغان حد اقل نصف شان كودك و نوجوان هستند كه كار نمي كنند. پس 250 هزار شغل از سهم افغانيها كم شده به 800 هزار قبلي افزوده شد كه ميشود يك ميليون و پنچاه هزار شغل. حالا بر فرض بپذيريم كه حد اكثر 500 هزار كارگر غير مجاز در ايران وجود دارد، كه اقاي حسيني از وجود آنان بي اطلاع است. پس تمامي شغلهاي اشغال شده توسط افغانيها، حدود 750 هزار شغل خواهد. پس نقدا حدود 550 هزار شغل در دست آقاي قيطاسي سرپرست كار وجود دارد كه بايد به جويندگان واگذار شود.
از آمار و ارقام كه بگذريم، بدنيست به ماهيت كارهاي كه افغانيها اشغال كرده اند و همچنين جوانان جوياي كار ايراني بپردازيم. در سراسر ايران فردي افغاني را پيدا نميكنيد كه كاري راحت، پردرامد و مورد رغبت ايرانيان را اشغال كرده باشد. اگر افغانيِ پيدا شود كه مثلا در ادارهاي، يا شركتي يا هيئت علمياي مشغول به كار باشد بايد اسمش را در كتاب ركوردها ثبت كرد. تمامي كارهاي كه افغانها بدان مشغول است بلااستثنا كارهاي سخت و طاقت فرسا هستند؛ از سنگيري گرفته تا آجرپزي، بنايي و ساختمانسازي و كارهاي از اين قبيل. از آن طرف اكثر كساني كه در ايران جوياي كار هستند كساني هستند كه مدارك ليسانس، فوق ليسانس دكترا زير بغل دارند. آيا آنان حاضرند كه بيايند به جاي اتباع افغاني به كار مشغول شوند؟ تازه برفرض كه بپذيريم كه عدهاي هستند كه طالب كارهاي اشغال شده توسط افغانها، هستند آنان چنان پرتوقع تنبل و تنپرور هستند كه هيچ صاحبكاري حاضر به استخدام آنان نيستند.
«افغانها در ابتداي ورود به ايران و در طول جنگ ايران و عراق به ما كمك كردند پس از جنگ به جرات هشتاد درصد ايران را افغانهاساختند كارگر ايراني تنبلتر از آن بود كه در امور عمراني و غير آن بتواند اينچنينبه بازسازي كشور مشغول شود. به همين تهران خودمان كه نگاه كنيد تمام ساختمانها بانيروي كار كارگر افغاني ساخته شدهاند».[16]
ممكن است كسي بگويد كه همين شغل هاي را كه افغانها گرفته اگرچه سخت است، ولي به هرحال يك شغل است كه در غياب افغانيها بايد به ايرانيها واگذار شود. در پاسخ بايد گفت كه اكثر اين شغلها وجود و عدمش به وجود و عدم اتباع افغاني بستگي دارد. اين طور نيست كه شغلي وجود داشته است و آنان آمده اند آن را اشغال كرده اند و اگر نباشند آن شغل هم چنان، هست. اتباع افغاني بسياري از شغل را خود ايجاد كرده اند و در صورت نبود آنها آن شغلها نيز وجود ندارد. چون آنچه باعث بهرهوري و سود دهي اين شغلها شده است همان كارگر سختكوش و پرتلاش و ارزان افغاني است. براي اثبات اين امر فقط به دو نمونه اكتفا ميكنيم:
در استان اصفهان، در فاصلهاي بين شهر اصفهان و شاهين شهر كه حدود 25 تا 30 كيلومتر است، سنگبريهاي زيادي وجود دارد. تعداد اين سنگيريها شايد بالغ بر پنج هزار باشد. من از كساني كه سالها در اين سنگيريها كاركرده اند شنيده ام كه حدود 20 سال پيش تعداد اين سنگبريها به زحمت به عدد 100 ميرسيد. 95 درصد كارگران اين سنگبريها افغانيهستند. كارمزد اين كارگران سختكوش كه يك دقيقه هم توقف در كارشان نيست، در برابر هشت ساعت كار، بين 5 تا 7 هزار تومان است. كساني كه در اين واحدهاي توليد سنگ كار ميكنند، غير ازهمان پنجهزار تومان كه دريافت ميكنند هيج مزايايي ديگري ندارند: نه مرخصي دارند، نه بيمه دارند و نه عيدي. اگر براي كارگري سانحهاي پيشآيد و باعث مصدوميت يا نقص عضو آنان بشود، ازهمان دقيقه كه كار را تعطيل ميكند حقوقش قطع ميشود تا وقتي كه بهبود يابد و سر كار برگردد. اگر كسي جانش را از دست دهد، صاحب كارخانه فقط براي شادي روحش فاتحهاي ميخواند و بس. وجود همين كارگران ارزان، بيدردسر و مولد باعث شده كه هيچ روزي نباشد كه كارخانهاي جديدي در اين مكان سربلند نكند. هر وقت دولت تصميمي مبني براخراج اين كارگران ميگيرد نمايندگان كارخانه داران به دولت اخطار مي كند كه اگر قصد اخراج كارگران افغاني را دارد اول، بيايد اين سنگبريها را بخرد بعد كارگران را اخراج كند؛ بدون كارگران افغاني، اين واحدهاي توليدي هيج سودي براي ما ندارد. چون اول اينكه، كارگران ايران حاضر به كار در سنگبري نيست. دوم اينكه، با اين دست مزد كم، كار نميكنند. سوم اينكه، چون سنگبري از جمله كارهاي سخت است بايد، علاوه بر جمعهها، ماهي سه چهار روز به كارگران مرخصي داده شود، چهارم اينكه، كارگرايراني، با كوچك ترين خراش در بدنش، يك ماه در خانه ميخوابد و بايد حقوقش را پرداخت كني. پنجم اين كه اين كارگران همه فصلي هستند يعني در فصلهاي از سال كه در روستاها كار نيست به شهر ميآيند، در فصل كار دوباره به روستا بر ميگردند. يعني شش ماه اين كارخانه ها بايد كار كنند و شش ماه ديگر تعطيل شوند. ششم، اينكه مقدار سنگي را كه با ده نفر كارگر افغاني توليد ميكنيم، با 20 نفر كارگر ايراني بايد توليد كنيم. هفتم اينكه براي هر نفر كارگر ايراني بايد يك مراقب و نگهبان بگذاريم تا كار كنند و عمدا سنگها را نشكنند. هشتم اينكه بايد براي نگهباني شبانه كارخانه، يك نفر نگهبان نيز استخدام كنيم. اين ها يعني بدبختي و ورشكستگي يگ توليدي. آنچه بيان شد، از بسياري از كارخانه دارها شنيده شده است. پس تمامي اين واحد هاي سنگبري و شغل هاي موجود در آن، وجود و عدمش به كارگران افغاني بستگي دارد. بنا بر اين ميتوان گفت كه كارگران افغاني باعث ايجاد اين شغلها شده اند نه اينكه از قبل موجود بوده و آنها ان را اشغال كرده اند. نمونهي ديگر همان دامشهر است كه قبلا ذكرش رفت. هر واحد دامداري كه يك خانوده افغاني در آن ساكن است به آنان فقط ماهي 100 تا 150 هزار تومان حقوق پرداخت ميكند. من از يكي از صاحبان اين دامداريها بالواسطه شنيدم كه بدون گارگران افغاني، اين دامداري ها هيچ سودي براي ما ندارد. يعني اگر اين افغانيها كه خانوادگي به كار مشغولين نباشد، براي 500 راس دام حداقل بايد دو كارگر و براي نگهباني شبانه نيز بايد يك نگهبان استخدام كنيم. حقوق دونفر كارگر حد اقل هركدام 400 هزار تومان جمعا 800 هزار تومان ميشود براي نگهبان حداقل 200 هزار تومان در نظر بگيري جمعا ميشود يك ميليون تومان. در حاليكه الآن به كارگران افغاني فقط 150 هزار تومان پرداخت ميكنيم. با اين تورم و گراني كه وجود دارد و هر روز قمت دام و خوراك دام گرانتر ميشود، استفادهاي كه ما ميبريم همان 800 هزار توماني است كه از صرفه جويي در كارگر نصيبمان ميشود. همان ارزش اضافهي كه ماركس گفته بود دقيقا در مورد كارگران افغاني وجود دارد. پس بدون كارگر افغاني، اين واحد دامداري هيچ سودي ندارند و همه تعطيل خواهد شد. بنا براين، وجود اين شغلها دقيقا به وجود كارگر افغاني بستگي دارد.
آنچه آورده شد فقط به عنوان نمونه است. بسياري از كارهاي كه افغاني ها اشتغال دارند، از قبيل آجرپزيها، كشاورزي، دقيقا همين حكم را دارد. به همين دليل است كه وقتي طرح دولت مبني بر مبارزه با اتباع بيگانه آغاز ميشود آجر يك مرتبه از تنِ 7 تا 10 هزار تومان به 30 تا 40 هزار تومان ميرسد. به همين منوال سنگ و موزاييك و ديگر مصالح ساختماني. پس چگونه آقاي قيطاسي اعلام ميكند كه افغانيها يك ميليون و سيصد هزار شغل موجود را اشغال كرده اند. اگر چنين است چرا بعد از طرح دستگيري و اخراج اتباع افغاني، شهرداري تهران به سفارت افغانستان سفارش حداقل 3 هزار كارگر را ميدهد.[17]
اما اين قسمت كه در متن بالا آمده و يكي از پيامد حضور افغانيها علام شده است جاي بسيار تامل دارد: «تغيير فرهنگ كار كه خدمت صادقانه و عبادت در آن كمرنگ شده است زيرا از نظر اسلامي كار به منزله عبادت است» بنده در راستاي نقد اين ادعا فقط يك مورد با بيان ميكنم. در يكي از تعطيلات تابستاني براي رفع بعضي از هزينههاي تحصيلي مجبور شدم به دنبالي كاري بروم. يكي از آشنايان در شركت موكت سازي در شهرك صنعتي مباركه نگهبان بود. از طريق ايشان چند مدتي در شركت مذكور مشغول به كار شدم. برنامه كاري دوشفت 12 ساعته بود. در هر شفت حدود 15 نفر كار ميكرد. دستگاههاي توليد موكت طوري پشت سرهم قرار داشت كه اخلال در يكي موجب توقف كل خط توليد ميشد. يعني از يك طرف الياف وارد دستگاه ميشد، دستگاه بعدي ميبافت، دستگاه بعدي نقش ميزد، دستگاه بعدي چسب ميزد، دستگاه بعدي خشك مي كرد. كارگران ايراني در بسياري از مواقع، خصوصا شيفت شب، عمدا در يكي از اين دستگاهها اخلال ايجاد ميكرد و كل خط متوقف ميشد تا اينكه، فردا مهندس ميامد بعد از كلي زحمت آن را درست ميكرد و خط توليد دوباره ميافتاد. يعني با يك نقص كوچك در يك دستگاه، هم شفت شب بيكار بود، هم شفت روز تا نصف روز، بيكار ميچرخيدند. اين يك نمونه است. من از بسياري از كارگران شنيده ام كه بسياري از كارگران ايراني در سنگبري ها به دور از چشم صاحبان كارخانه، تخته سنگهاي بزرگ را كه دو سه متر سنگ در آن وجود دارند مياندازند و خورد ميكنند. اگر هرنفر در هفته يك بار اين كار بكند، براي ورشكستگي يك واحد توليدي كافي است. حال سوال ايناست كه فرهنگ كه كار را به عنوان عبادت ميداند همين است؟
بنا براين، ميتوان با قاطعيت گفت كه نه افغانيها يك ميليون و سيصد هزار شغل را اشغال كرده ان، نه شغلهاي را كه گرفته اند مورد رغبت كارگران ايراني است و نه آنان فرهنگ كار صادقانه و عبادت را به دغل بازي و از زير كار دررفتن تبديل كرده اند بلكه آنان در طول 25 به صادقانه ترين شكل ممكن سال كار كرده اند. پس علت اين اظهارات از سوي يك مقام رسمي، چيست؟ به نظر من تنها دليل اين كار فرافكني است. اينكه يك «غيري» درست كنيم و همه مشكلات را به گردن او بياندازيم. سيستم هاي كه ناكارامد، هميشه براي اينكه ناكارآمدي خود را توجيه كند تقصير را به گردن اين و آن مياندازد و خود را تبرئه ميكند. الآن هيچ كسي در اين امر شك ندارد كه در ايران بسياري از جوانان و تحصيل كرده ها بيكار است. وضعيت اقتصادي مردم به شدت خراب است، علي رغم رسيدن نفت به مرز صد دولار نه تنها خبري از آمدن نفت بر سرسفرهها نيست بلكه آنچه سر سفره مردم بوده هم، كم كم از سفره جمع ميشود. سيستم سياسي به جاي حل اين مشكلات همواره مشكل را به گردن اين و ان مياندازد. در خارج، اين «غير» مزاحم، مانع و خبيث، نظام ظالمانه بين الملل، شيطان بزرگ و صهيونيسم بين الملل است. لذاست كه تنها راه در صحنه بينالملل فقط «مبارزه» با اين اهريمنها ميباشد. براي اينكه توجه مردم را از مشكلات منحرف كنيم نيازمند آنيم كه روزي «هولوكاست» انكار كنيم. روزي ديگر «ترمز قطار هستهاي را ببريم. روزي ديگر به اين و آن نامه نگاري كنيم. يا قضيه سخنراني در دانشگاه را حماسه ملي قلمداد كنيم. در صحنهي داخلي آن «غير» كه اين نقش را بازي ميكند افغانيهاي بيپناه هستند. كسانيكه علي رغم خدمتي كه درطول 25 سال كرده اند، همواره به عنوان كساني معرفي ميشود كه باعث تمامي مشكلات هستند؛ كساني كه انواع و اقسام امراض را شيوع ميدهند، آدمكش و قاتلند، يك ميليون و سيصد هزار شغل را اشغال كرده اند، 18000 ميليارد ريال رايانه دولتي را مصرف ميكنند، چهرهاي شهرها را كريه كرده اند. پس اگر اينان نباشند، ما نه مشكل بيكاري داريم، نه مشكل اقتصادي و معيشتي. نه فساد داريم نه فحشا. نه اعتياد داريم و نه انواع امراض مسري! پس بايد با اين پديدهي شوم مبارزه كرد و از تمامي امكانات، از جمله بسيج براي محو اين پديده شوم بهره جست. چند مدتي ذهن مردم مشغول افغاني ميشود. بعد از مدتي مشغول اراذل و اوباش، چندي مشغول فساد اجتماعي و بي حجابي، چند مدتي مشغول توزيع كنندگان مواد مخدر و هم چنين. خلاصه اينكه جمهوري اسلامي به جاي اينكه در صدد «حل معضلات»باشد همواره در حال «مبارزه» است. از آنجايي كه در «مبارزه» انجام وظيفه مهم است نه حصول نتيجه هيج نتيجه از مبارزات حاصل نميشود جز صرف و هزينهاي امكانات مالي و انساني. وقتي مبارزه با معلول صورت گيرد نه با علت هميشه باعث افزايش مشكلات ميشود. به عنوان نمونه در اينجا به ارزيابي طرح مبارزه با اتباع بيگانه ميپردازيم تا تاييدي باشد بر ادعاي فوق.
طرح «مبارزه با اتباع غير مجاز افغاني» گرچه در عنوان خود واژهي «غير مجاز» را دارد.ولي مبارزهاي است با تمامي كساني كه «غير» هستند و آن مشخصات فوق الذكر را، كه هويت آن ها را تشكيل ميدهند، دارا هستند. چون هويتي براي مجموعهاي از افراد شكل گرفت، هرحكمي كه بر آن هويت بار شود در واقع بر تمامي افراد آن بار ميشود. فرقي نميكند پير باشد، جوان باشد، دانشجو و دانشاموز باشد ياكارگر. دليل ديگر اين امر اينست كه دلايل كه براي مبارزه ذكر شده است همگي عام است و شامل تمامي افغانيها ميشود. اشغال يك ميليون شغل، مصرف 18000 ميليارد ريال يارانه، انتقال انواع امراض، فساد و جنايت، همگي عام هستند و شامل تمامي افغانيها ميشود. كساني كه عاملين مبارزه (بسيج) هستند با اين خصوصيات به سراغ مبارزه ميروند. بنده نيز به عنوان دانشجو، مشمول اين طرح قرار گرفتم. در شب امتحان بنده را با سه نفر دانشاموز(يكي پاكستاني، و يك نفر گارگر با ضرب و شتم و انواع فحش و دشنام به اردوگاه بردند تا ظهر فردا در بد ترين شرايط نگهداشتند. اينك گوشه هاي از آن ما جرا را كه تحت عنوان «خاطرات خانه مردگان2»(خاطرات خانهي مردگان اول را اسد الله احمدي دانشجوي ارشد جامعه شناسي دانشگاه تهران از اردوگاه عسكرآباد ورامين نوشته بود) نوشته بودم مياورم.
وقتي ما دستگير كردند افسر و سرباز همگی به قانوني اشاره می کردند و آن اینکه همه دستگیر شدگان چه آنهای که کارت دارند و آنهای که گذرنامه دارند و آنهای که کارت ندارند همه بايد به اردوگاه بروند تا در آنجا وضعيت شان مشخص شودند. من ابتدا هرچه فکر کردم نتوانستم ماهيت اين قانون را بفهمم که چرا هرکی دستگير می شود بايد برود به اردوگاه و يک شب آنجا بخوابد تا و ضعيتش مشخص شود. بعد از آنکه در اردوگاه رفتم و مشاهده کردم که بیش از نيمی کسانی که آنجا بودند دارای مدارک معتبر بودند و هم چنين از اصرار افسر کلانتری که هر طور شده بايد به کلانتری بروم بالاخره اين قانون را کشف کردم؛ قانون مذکور از اين قرار است: در سطح بالا تصميم گرفته شده است که با اتباع غير مجاز بیگانه مبارزه شود. برای اين کار بودجه قابل توجه اختصاص داده شده است و نيروی انسانی کافی در نظر گرفته است. پس برای اين منظور همه ای نيروهای انتظامی و کلانتری ها بايد مشارکت داشته باشند تا در اين مبارزه مهم شرکت نموده و از مزايای مادی و معنوی آن بيشتر بهره مند شوند. طبعا هر کلانتری که افرادی بيشتری دستگير کند از مزايا و پاداشهای بيشتری برخوردار خواهد شد؛ بنا براين آنچه مهم است سهيم شدن بيشتر در اين مبارزه و بهره مندی از مزايای بيشتر است. لذا وقتی ما را دستگير کردند، بدون توجه به اينکه ما کجايی هستيم چه مدرکی داریم مارا دستگير و اسم مارا در کلانتری ثبت کرند و وقتی هم به اردوگاه بردند نگهبان پرسيد از فلان کلانتری آمده ايد؟ گفتند: آری؛ در اردوگاه وقتی اسامی مارا ثبت کردند، اين را هم ثبت کرد که از کدام کلانتری آورده شده اند، حتی فردا وقتی ما را آزاد کردند پرسيدند شما را از کدام کلانتری آورده بود ما گفتيم از فلان کلانتری. پس آنچه که اهميت دارد این است که اين مبارزه که شروع شده و بودجه به آن اختصاص داده شده است هرطوری شده بايد موفق نشان داده شود. موفقيت طرح هم مثل هميشه فقط با آمار و ارقام نشان می شود. پس قانون که همه به ان اشاره می کردند بطور خلاصه این می شود که اولا بايد آمار و ارقام بالا برود چون اگر فردا مسئولی در مورد طرح مبارزه با اتباع بيگانه صحبت کردند، با نشان دادن آمار و ارقام موفقیت صددرصد آن را اعلام کند. آمار ها همان های است که در کلانتری ها ثبت می شود. ثانيا این مسئله يک نوع رقابت بين کلانتری ها ايجاد می کند چون هرکلانتری که امار بيشتری داشته باشد موفق تر و سهم مادی و معنوی شان بيشتر است.مثل آن پادشاه خونخواری که در يک شهر مسلط شده بود، بعد به مردم شهر گفته بود هرکس سر دو نفر را بیاورد خود در امان خواهد بود؛ مردم شهر برای در امان ماندن، همگی به کشتن همديگر و تهيه دو سر مشغول بودند. پس قانون می گويد که بايد آمار و ارقام به صورت کلی بالا رود تا موفقيت طرح تضمين شود و هم اینکه سهم هر کلانتری بالا رود تا پاداش بيشتری دريافت کنند. به منظور این دو هدف مقدس هر تبعه خارجی ولو غير افغانی باشد و لو گذرنامه و کارت داشته باشد بايد دستگير شود و اسمش به عنوان سند موفقيت در کلانتری ثبت شود بعد که به اردوگاه رفت از آنجا آزاد شود. خصوصا اگر روز به آخر رسيده باشد و آمار دستگيری آن روز هم پايين باشد، که در اين صورت داشتن هر نوع مدرک هيج اهمتی ندارد. شاهدش هم خود ما هستيم که از پنج نفر یک نفر پاکستانی و خود من دارای گذرنامه بوديم ودو دانش آموز و يک کارگر که همگی کارتشان در دست شان بود و فردا همگی آزاد شديم. این بود آن قانون که همه به آن اشاره می کردند. آيا دست گيری بیش از شصت نفر و آزادی بيش از چهل نفر آنان توجيه غير آز انچه در بالا به عنوان قانون به آن اشاره کردیم معنی ديگری می تواند داشته باشد؟ و آيا اين طرح فقط براي بيگانگان غير مجاز است يا كل بيگانگان؟
اگر از من به عنوان کسی که از نزديک شاهد روند دستگيری و به قول آقايان طرد اتباع بيگانه بوده و آن رابا تمام و جود لمس کرده است، بپرسند که ارزيابی شما از این طرح چيست، در جواب خواهم گفت که موفقيت اين طرح صفر است. البته اين ارزبابی من به خاطر اذيت و ازار و ناشی از عصبانيت نيست، بلکه ناشی از واقعيت های که است که من از نزديک مشاهده کرده ام. ممکن است عده برای ارزبابی ابن طرح، به اردوگاه ها برود و از نزديک مشاهده کند و به امار و ارقام نگاه کند و بگويد ابن طرح موفق بوده است خصوصا با توجه به آمار و ارقام ثبت شده در کلانتری ها و اردوگاه. ولی واقع امر غير از اين است. به نظر من اين طرح علی رغم صرف هزينه سنگبن و گماشتن هزاران نيروی انسانی و دستگيری و آزار و اذيت و توهين و اهانت به صدها نفر، با توجه به اهداف که برای ابن طرح در نظر گرفته شده است بک طرح شکست خورده است؛ چون افراد در بک چرخش بلند مدت و کوتاه مدت بر سر جای اولش قرار مبگيرد. به عنوام مثال از سی نفر که ما شب در بک اطاق بودیم حدود 15 تا 18 نفر فردابش آزاد شديم و شامل چرخش کوتاه مدت شديم. بعنی در يک چرخش 24 ساعته و علی رغم صرف هزينه دستگيری و حمل و نقل، نگهداری شب و دو عدد حلوا شکری و نيروهای که وقت شان را برای اين امير اختصاص داده و آزار اذيت و توهين که ما تحمل کرديم و درد سر که پرسنل محترم نيروی انتظامی تحمل کردند و اعصاب شان خورد شده است، ما در جای اول مان قرار گرفتيم. پس اين طرح نسبت به 18 نفر از 30 نفر هيچ موفقتی نداشته است. حال سوال ابنست که جمهوری اسلامی، از ابن کار و از این چرخش کوتاه مدت چه سودی می برد؟ آبا با توجه به این افراد و تحمبل این هزينه، می توان گفت که طرح مبارزه با اتباع بيگانه موفق بوده است؟ البته بر اساس آمار و ارقام موفق بوده چون اسامی همه آنان به عنوان افراد دستگير شده در کلانتری ثبت شده است
اما آنهای که هيج مدرکی ندارد و بايد طرد شوند در يک چرخش بلند مدت و با هزينه بيشتر باز هم سر جای اولش قرار ميگيرد؛ من با گفتگوی که با تمامی افراد فاقد مدرک انجام دادم البته بجز آنهای که داوطلبانه خود شان می رفتند، همگی گفتند ما در اولين فرصت شايد هم از لب مرز دوباره بر می گرديم. حال سوال اين است که با توجه به چرخش بلند مدت و تحميل هزينه فروان، می توان به موفقيت ابن طرح باور داشت. آيا راه حل بهتر و مناسب تر که هزينه کمتر داشته باشد و نتيجه هم داشته باشد وجود ندارد؟ به نظر من اگر هزينه اين طرح نا موفق را به صورت نقدی به نيروهای انتظامی در گير اين طرح، می دادند و آنان را به مرخصی چند ماهه می فرستاند بهتر بود. هم این هزینه به هدر نرفته بود، هم پرسنل نيروی انتظامی چند ماهی استراحت و تجديد قوا می کردند و با اعصاب راحت به کار های دیگر می رسيدند. از آن طرف به صاحب کار ايرانی هم لطمه وارد نمی شد و به عنوان مثال يک مرتبه آجر سه برابر نمی شد و هم این هزینه سنگين و بیهوده بر اتباع بيگانه تحميل نمی شد و هم کينه و عداوت بين دو کشور همسايه ايجاد نمی شد .
به نظر من جمهوری اسلامی به جای مبارزه (!) اگر بيايد يک طرح جامع بریزد که هردو طرف متضرر نشود خيلی بهتر است مثل خيلی از کشورهای ديگر که کارگر نيازمند هست. چون اين يک واقعيت است که ایران برای بعضی از کارها نياز به اين کارگران دارد و اين کارگران هم نيازمند کار است.اکثر کشورهای عربی این کار را کرده اند و طرفين راضی هست. اين مشکلی نيست که با مبارزه و خشونت حل شود، اين کاری است که با تدبير حل می شود. به عنوان نمونه 70 درصد كشور قطر اتباع بيگانه تشكيل ميدهند.[18] در كشور عربستان 4 ميليون كارگر خارجي وجود دارد. اين ها هيچ كدام شان مشكل ندارند ولي جمهوري اسلامي با حداكثر يك ميليون اتباع بيگانه كه سخت ترين كارها انجام ميدهند و از سازمان ملل هم به دولت ايران در قبال پذيرش آنان كمك، مي كند، اين همه مشكل دارد.
جمعبندي
مهاجران يكي از «مسائل» و «معضلات» در عصر جديد است. امروز بسياري از سران كشورها با شعارها و موضع گيري در قبال مسئله مهاجرت، به قدرت ميرسند. نمونهي آن «ساركوزي» در فرانسه است. مهاجران در هر گشوري «هويت»ي متفاوت از «خودي»ها دارند. هويت مهاجران در اكثر موارد «برساخته» است. رسانهها، دولت مردان، ناراضيان از وضعيت، خصوصا وضعيت اقتصادي، ميتواند در ساختن و تحميل هويت مهاجران نقش داشته باشد.
در ايران، مهاجران افغاني و عراقي همواره به عنوان «غير» و «بيگانه» شناخته شده اند. كساني هستند كه در ايران متولد شده و به سن 30 سالگي رسيدهاند اما همچنان «بيگانه» اند و با ديد «غير» به آن مينگرند. خود آنان كه هيچ، حتي فرزندان آنها نيز هويت «غير» دارند. اكثر ويژگيهاي كه به اين «اغيار» و «بيگانگان» نسبت داده ميشود و هويت آنان را ميسازد، منفي هستند. اين امر چند دليل دارد: اول، ناشي از عقدههاي تاريخي ايرانيان است. يكي از اساتيد حكايت ميكرد: كه در يكي از شهرهاي ايران، مردم يكي از جهان گردان ايراني را حسابي كتك زده بودند. وقتي علت را از آنها جويا شده بودند، گفته بودند: مگر نميدانيد كه اجداد اينها (انگليسيها) چه بلاي بر سرما آورده اند! متاسفانه بسياري از عملكرد ما ناشي از عقدههاي تاريخي ما ناشي ميشود. در تاريخ قومي به نام «افغان» مثل ساير اقوام به لشكر كشي پرداختند، اما دود آن امروز به چشمان اتباع افغانستان فعلي ساكن ايران، ميرود. دوم، بزرگنمايي رسانه و مطبوعات است كه همواره در مورد اتباع افغانستان از «كاه كوه» ساخته اند. دليل سوم مسئولين و دولت مردان است كه همواره از «افغانها» به عنوان كساني ياد كرده اند كه تاعث بسياري از مشكلات است: بيكاري، تورم، گراني، فحشا، اعتياد و مواردي از اين قبيل همواره سنگهاي بوده كه افغانها پيش پاي دولت ايران قرار داده است. اين عوامل باعث شده كه براي افغانها هويتي ساخته شود كه اكتر مشخصات ان منفي است.
دولت ايران، با اين «غير» داخلي كه ساخته است همواره از اتباع بيگانه به عنوان سرپوشي براي مشكلات و نارساييهاي موجود در نظام سياسي خود، بهره برده است. متاسفانه يكي از طرح كه در اين راستا اعلام و اجرا شده طرح «طرد اتباع بيگانه» است. روش كه در اين كار به كار گرفته شده است، روش «مبارزه» و استفاده از بسيج است. اين طرح جز ازار و اذيت اتباع افغاني و صرف هزينه هنگفت و منابع مالي و انساني هيچ نتيجهاي ندارد. دليل اين امر اين است كه الآن كه يك سال از اين طرح گذشته است يك بررسي نشان ميدهد كه در كميت اتباع افغاني هيچ تغييري حاصل نشده است. وقتي پاي مبارزه در ميان باشد، ديگر هيچ احترامي براي مورد مبارزه در نظر گرفته ميشود. لذاست كه براحتي كارگري بدبخت را از روي ساختمان چند طبقه به پايين مياندازند. بدون اين كه كسي بپرسد به چه جرمي؟ (باي ذنب قتلت). آيا كسي كه اندك ترين دستمزد در حال آباد كردن شهرهاي ايران است پاداشش همين است؟ آيا كارگر بدبخت كه در سختترين شرايط به آباداني ايران پرداخته است مزدش همين است؟
به نظر من دولت ايران بجاي اين «ديگر سازي» و مبارزه، بايد به حل منطقي اين معضل بپردازد. گارگران افغاني به هيج عنوان باعث بيكاري كارگران ايراني نيست. چون هركدام كاملا از دو سنخ متفاوت هستند. بيكاران ايراني مدارك ليسانس، فوق ليسانس و دكترا زير بغل دارد و سرگردان كار در ساختمان سازي، آجرپزي و گاو داري نيست. من به عنوان يك دانشجوي افغاني از دولت ايران خواهش ميكنم كه بيشتر از اين زمينهي ازار و اذيت يك مشت كارگران را كه در آباداني ايران نقش فعال داشته اند، فراهم نكند و به جاي مبارزه به «حل معضل» پرداخته راهكاري مناسب را اتخاذ كند.
[1] . علي الطائي، بحران هويت قومي در ايران، تهران: نشر شادگان، 1378، ص33.
[2] . همان، صفحات متعدد.
[3] . همان، ص139.
[4] . سايت همشهري آنلاين rwww.hamshahrionline.i
[5] .United Nations High Commissioner for Refugees
[6] . رضا موسي را زاده، سازمانهاي بين المللي، تهران: نشر ميزان، چاپ چهرم،1382،ص183
[7] . مجيد خدامی ، «مهاجران افغانی در ایران، انسانهایی از نوع درجه دو» سايت جامعه شناسي سياسي،www.sociologyofiran.com.
[8] . سايت سازمان كار تهران www.kar-tehran.ir
[9] . سايت آذربايجان سلامت، « رد پای افغانها در آسیب های اجتماعی» . www.azarsalamat.com
[10] . همان.
[11] . سايت سازمان كار تهران www.kar-tehran.ir
[12] . همان.
[13] . يوسف اباذري، «تقديم به افغانها»، سخنراني در همايش «عدالت از نگاهي ديگر»،دانشكده علوم اجتماعي تهران. ( روزنامه هم مهین/ یکشنه/ 20 خرداد 1386، شماره 23)
[14] . همان.
[15] . سازمان كار تهران. www.kar-tehran.ir
[16] . اباذري، پيشين.
[17] . هفته نامه بازار كار، 19/8/1386
[18] . فاطمه يوسفي ليمايي، مجموعه گزارش انرژي كشوري: قطر، تهران: موسسه مطالعات بين المللي انرژي، 1384،ص 17.