علی رضا شریفی

اشاره

در شماره چهاردهم و پانزدهم مجله طرح نو مقاله ای تحت عنوان «هزار ها از جنبش نرم مدنی و مشارکت ملی تا تشکیل احزاب سیاسی» به چاپ رسیده است. این نوشتار به نقد و شالوده شکنی مقاله مذکور می پردازد.

***

«شالوده شکنی» یا «بن فکنی» روشی است که ژاک دیدا فیلسوف معاصر فرانسوی به کار گرفته است. او خود در تعریف آن می گوید:

«چیزی ساخته شده است، مثلا یک نظام فلسفی یا یک سنت، و یا فرهنگ و کسی می خواهد آن را آجر به آجر خراب کند تا بنیادهای آن را تحلیل و آن را مستحیل نماید. فردی به نظامی می نگرد و چگونگی ساخت آن را وارسی می کند، تا معلوم دارد که زاویه ها و یا سنگهای پایه کدام است و چنانچه آنها را جابه جا کند از قید اقتدار نظام رها خواهد شد.»(ضیمران، 1379: 36)

 وقتی می گوییم بن فکنی مراد تخریب و ویران سازی یک ساختمان نیست بلکه باید آن را گونه ای پرسش در باره ای الگو و طرح معمارانه به شمار آورد. در فلسفه نیز پرسش از شالوده ها، بنیادها، مبانی، اصول و چارچوبها و به طور کلی آنچه به زبان یونانی آرخه معروف است، مصداقی از همین رویکرد است. بنابراین بنیان فکنی و ساخت زدایی عبارت است از پرسش و جستجوی نهادها و بنیاد ها و در اینجا معماری را باید در معنای استعاری و مجازی آن به کار گرفت.»(همان،43)

خلاص اینکه شالوده شکنی این است که: اولا: خصوصیات و ویژگیهای یک اثر را بررسی کنیم؛ ثانیا؛ مبانی، اصول و چارچوب کلی آن را بیان کنیم؛ ثالثا: نتایج و پیامدهای آن را بیان کنیم.

در شماره چهاردهم و پانزدهم فصل نامه طرح نو مقاله ای از محقق ارجمند جناب آقای سید رضا علوی تحت عنوان: «هزاره ها از جنبش نرم مدنی و مشارکت ملی تا تشکیل احزاب جهادی» به چاپ رسیده است. ما تلاش می کنیم در سطور چندی به شالوده شکنی این مقاله بپردازیم. لذا بر اساس تعریف که از شالوده شکنی ارائه کردیم، ابتدا مشخصات و ویژگیهای مقاله مذکور، سپس مبانی و بنیادهای آن و در نهایت نتایج و پیامدهای آن را بیان می کنیم.

ابتدا لازم است به چند نکته اشاره نمایم:

1.   بنده متاسفانه نه تا کنون آقای علوی را دیده و نه می شناسم. آشنایی بنده با ایشان از روی نوشته ها و مقالات ایشان است. پس این ارزیابی نقد «ماقال» است نه «من قال».

2.    آنچه در این ارزیابی، نتیجه گیری می شود نتیجه مقاله آقای علوی و پیامد اصول و مبانی ایشان است، غرض توهین و اهانت به هیچ شخص، گروه، صنف و از جمله شخص ایشان نیست.

3.  فعالیت حرفه ای نویسندگی یا هر حرفه ای دیگر، اقتضاء می کند، که هرکس حرفی می زند به نتایج و لوازم آن نیز آن ملتزم باشد. چه اینکه گفته اند: «اگر خربزه خوردی پای لرزش هم باید بنشینی.»

 

 

* * *

ابتدا به ویژگی ها و مشخصات مقاله فوق الذکر اشاره می کنیم:

1.  متن مذکور، مختصر و مفید است؛ یعنی نویسنده توانسته است آنچه را که می خواسته بدون ابهام و به صورت روشن بیان کند.

2. مقاله، به موضوعات تکراری یا به اصطلاح دکتر علی رضا ازغندی «به نبش قبر نپرداخته» بلکه موضوع جدید و به روزی را مطرح کرده است.

3.  نویسنده در ارجاعات و اسنادی که ارائه که داده است(خصوصا سند 16 تا 25) به منابع دست اول و گفته های بالاترین و تاثیر گذار ترین شخصیت استناد نموده است.

4.  متن، با آنکه برای رساندن منظور نویسنده به حد کافی مناسب و گویا است، اما دارای انسجام منطقی نیست؛ یعنی بخش های از جملات و عبارات آن با بخشهای دیگر در تضاد است؛ به عبارت دیگر، متن پاردوکسیکال است. به چند نمونه توجه کنید:

الف) نویسنده تعریفی از «لومپن» ارائه می کند بدین شرح:

سند شماره 1

در ادبيات علوم اجتماعي، عنوان «لومپن» يا «لومپن پرولتر» به گروه‌هاي از كارگردان غير ماهر و فاقد تحصيلات گفته مي‌شود كه خود، يا خانواده‌ي پدري، ساليان قبل، به دليل فقر وفاقه از محلات و روستاها كنده شده و در حواشي شهرهاي بزرگ، آلونك نشيني اختيار كرده‌اند و اغلب بي‌كاراند (به خصوص نسل دوم) اين افراد كه فاقد وابستگي به طبقه‌ي مشخص اجتماعي، فاقد سازمان، فاقد مهارت‌هاي شغلي و فاقد هويت اجتماعي‌اند؛ معمولاً و بنا به دلايل عاطفي در دسته‌هاي كوچك چند نفري به هم مي‌رسند. در حالي كه هم جيب شان خالي است، هم مغزشان؛ داراي فرهنگ به خصوص هستند، مطابق با ادبيات مخصوص خود سخن مي‌گويند. در واقع «نه در غربت دلي شاد و نه رويي در وطن دارند.

مهم‌تر از همه اين كه: سرشار از عقده‌اند. وقتي زندگي شهريان، خانه‌ها و رفاه آن‌ها را مي‌بينند؛ آرزو مي‌كنند همه‌ي آن‌ها در يك لحظه دود شوند و به هوا بروند.»(ص102)

بعد از تعریف لومپن، آنان را دارای ادبیان خاص می داند بدین شرح:

سند شماره2

«ادبيات لومپنيسم حاييز بار منفي و تخريب و توهين خالص است.

اين ادبيات داراي خصلت انتحاري است، كه بر پايه‌ي كوته نظري، بدبيني و شك عميق نسبت به خود و مخاطب شكل گرفته است. نه براي خود حرمت قاييل است، نه براي مخاطب.»(ص102)

نتیجه این می شود که نویسنده به شدت با لومپن ها مخالف و از ادبیات آنان بیزار است. اما خود در جای دیگر چنین می نویسد :

سند شماره3.

 پاكستان به همان اندازه كه يك كشوري فاقد هويت تاريخي است؛ غير مسئول نيز مي‌باشد و خطرناك‌ترين كشور در منطقه است. وقتي از بيرون به اين كشور نگاه مي‌كنيم، مانند يك تونل بزرگي مي‌ماند كه همچنان در عمق تاريكي فرو رفته است و انتهاي ندارد، از درون اين تونل صداهاي وحشت‌ناك به گوش مي‌رسد. گويا اشباح و موجودات هيولايي در آن‌جا مشغول كار مي‌باشند و دايماً در تدارك حمله عليه آدميان‌اند... آن‌جا حقيقةً يك لانه‌ي فساد، از هر نوع، به تمام معني مي‌باشد: مركز مافيا، مركز تجارت نامرئي و سياه،‌مركز قاچاق، مهد تروريسم و نيروهاي افسار گسيخته و تخريبكار  بين المللي، مركز گروه‌هاي غير مسئول، مركز جعل اسناد، مركز چاپ اسعار تقلبي، مركز ساخت كالاهاي تقلبي، مركز زيردارگريخته‌گان مركز آدم فروشي و آدم فروشان، مركز آدم خواري، مركز قتل‌هاي بي‌بازخواست، مركز بنياد گرايي، پايگاه مطمئن براي نيروهاي ناشناخته با اهداف مرموز، مركز طراحي جنگ‌هاي پيدا و پنهان عليه همسايگان... اين پاكستان است.

شرايطي در اين كشور فراهم آمده كه حتي بقاي خود آن را با پرسش هاي جدي مواجه نموده است، خدا اولاً عاقبت خود اين كشور را به خير كند،‌ ثانياً به داد همسايه‌هاي اين كشور (به ويژه افغانستان چهل تكه) برسد. تا زماني كه پاكستان رضايت ندهد، آب خوش از گلوي افغانستان پائين نخواهد رفت.»(ص101)

ما واقعا نمی دانیم که نویسنده چه زهر چشمی از پاکستان دیده است که اینگونه در مورد این کشور قضاوت می کند، هم چنین ما در صدد دفاع از پاکستان نیستیم؛ ضمن اینکه جای این پرسش هست که توصیف یک کشور اسلامی که اولین جمهوری اسلامی را در قرن بیستم ارائه کرده است، دارای بیش از 300 نفر مسلمان، حد اقل انسان است، با عبارات فوق درست است یا خیر! اما نکته که در صدد بیان آن هستیم این است که آیا این ادبیات که در بالا به کار برده شده است، ادبیات لومپنی است یا غیر لومپنی؟ آیا خواننده با توجه به تعریف که نویسنده از لومپن ارائه کرده، حق دارد که خود او را یک «لومپن» تمام عیار بداند یا خیر؟

مساله وقتی مشکل تر می شود که عباراتی را که نویسنده به عنوان سند و نمونه برای ادبیات «لومپنیست» انتخاب نموده (سند 16 تا28) را با عبارت فوق الذکر مقایسه کنیم. اسناد که به نظر نویسنده اوج بی خردی، بی هویتی، خیره سری لومپن را می رساند این عبارات است:

«سند شماره 16:
«
اين مسأله كه ما طيّ سه صد سال محكوم بوديم در تاريخ افغانستان محو شده بوديم و كسي ما را با هويت هزاره قبول نداشت.

سند شماره 17
:
«
اگر لحظه‌ي غفلت كنيم، باز سه صد سال به اسارت و نابودي قرار مي‌گيريم.

سند شماره 18:
«
اگر بي تفاوت باشيم، اتحاد خود را حفظ نكنيم، مي‌توانند ما را 300 سال ديگر باز حذف كنند، آن وقت براي «جوالي گري» باشيم.

سند شماره 19
:
«
عبدالرّحمن 62% مردم ما را از بين برد، به عنوان كنيز و غلام از اين جا تا هند به فروش رفت و از ماليات اين كنيز و غلام فروشي در خزانة دولت كه واريز مي‌شد، كتاب افغانستان در پنج قرن اخير مقدار اين پول را نوشته است.

سند شماره 20
:
«
از اين اسارت و از اين ذلت بيرون بيايم، هويت واقعي خود را به دست بياورم.

سيند شمار 21
:
«
چرا هزاره بودن جرم است؟

سند شماره 22:
«
ما اگر در صد سال پيش شاهد مسألة بوديم كه پسران ما را مي‌گرفتند مي‌فروختند و مردم ما را سر مي‌بريدند و مي‌كشتند و برده درست كرده بودند و كنيز. ولي بعد از صد و چهارده سال مبارزه و همسنگري عين مسأله تكرار شد
»
سند شماره 23
:
«
از هويت آينده‌ي خود دفاع كنيم.

«
سند شماره 24
:
«
هويت نداشتيم.

سند شماره 25
:
«
دعا بكنيد كه خداوند شما را ياري بكند و اين ذلت گذشته سر شما تكرار نشود. (آمين حضار).

سند شماره 26
:
«
مزاري هم اگر هزاره نمي‌بود تلويزيون ايران از او يك قهرمان مي‌ساخت مثل مسعود.

(ص102 تا 104)

 نویسنده محترم خود کلاه خود را قاضی قرار داده با مقایسه این دو عبارت، وجدانا بگوید کدام یک مصداق ادبیات لومپنیسم است؟

ب) نویسنده معتقد است که در دهه شصت تمامی جنبش های شیعی به وحدت ملی، مصالحه پایبند بوده و ادبیات و نشریات این دوره کاملا پر است از مطالب آشتی جویانه:

سند شماره 4

«در سراسر دهه‌ي 1360 تمام «تشكل‌هاي شيعي» (به رغم منازعات خونيني كه بين خود داشتند) سعي شان بر اين بوده است كه به آرمان وحدت ملي وفادار باشند، به حساسيت‌هاي قومي و مناقشات فرقه‌اي دامن نزنند، متهم به تجزيه طلبي و ياغيگري نشوند.... زيرا به حكم غريزه، يا تجربه، دريافته بودند كه: «به امر فوق العاده مهم و حياتي روابط مسالمت آميز بين الاقوامي نياز مبرم دارند.»

نشريات متعلق به حلقات نوانديش وابسته «به تشكل‌هاي شيعي» آكنده از مندرجات اظهار وفاداري نسبت به آرمان وحدت ملي و پرهيز از هر نوع مرزبندي و توسل به خشونت تحت هر عنوان است. فرقه گرايي و مفسده جويي را از هر ناحيه‌ي كه باشد، با شدت مردود مي‌دارد و صادقانه دست دوستي به سوي تمام اقوام و قبايل ساكن در كشور دراز مي‌كند.»(ص99)

بعد خود برای تایید این مسئله نمونه ای می آورد

سند شماره5

چه كسي باندهاي مسلح قومي و قبيلوي تيار كرده و در حالي كه مردم ما در يك جنگ بزرگ ملي و اسلامي براي استرداد استقلال وطن، با دشمنان خارج از مرز مي‌جنگند، سنگرهاي جهاد را تقسيم بندي و قبيلوي مي‌كنند و خود را مسئول تنها اطراف خانه و دره‌ي تنگ خود مي‌دانند و بس! و هر روز با رو در رو قرار دادن داره‌هاي قومي و تحريك عصبيت‌هاي جاهلانه منطقوي، جنگ‌هاي انحرافي و غايله‌هاي وحشت‌ناك درون خلقي ايجاد مي‌كنند و زمينه را براي رويارويي اقوام بزرگ كشور و تكرار تراژدي غم انگيز دوران عبدالرّحمن خان خبيث آماده مي‌كنند؟(ص99)

ظاهرا نویسنده محترم این فقره را از  نشریه پیام مهاجر (ش25، 1360) برای تایید ادعای خود مبنی بر روش مسالمت آمیز احزاب، نقل می کند. در حالیکه این فقره کاملا عکس آن را اثبات می کند؛ اگر به لحن این فقره توجه کنیم که همه اش به صورت سوالی مطرح شده و حالت سرزنش و توبیخی نیز دارد، بیان این واقعیت است که یک عده ای به شدت کارهای فوق را دنبال می کردند. لحن مذکور نمی خواهد بگوید که اصلا چنین چیزهای واقعیت ندارد بلکه می خواهد اعلام کند که اینها واقعا موجود است و یک عده این کارها را انجام می دهد. پس چگونه نویسنده این متن را برای اثبات این ادعا که: «در دهه شصت همه به دنبال صلح و آرامش، وحدت، برادری و...» بودند مطرح می کند. به نظر می رسد که نویسنده فقره ای را که بتواند بهتر نشاندهنده صلح و دوستی باشد، نیافته است و الا آن را نقل می کرده است. پس ادبیاتی که اینگونه از شقاق و بدبختی و جنگ و نفرت می نالد، چگونه می تواند مبین دوران صلح، دوستی و ملایمت باشد؟

5. به نظر می رسد که نویسنده در مورد برخی موضوعات و رشته های علمی که بدان اشاره نموده یا از آن بهره جسته سواد کافی نداشته است؛ لذا این مقاله بیشتر به «خطابه» و «منبر» شبیه است تا یک مقاله تحقیقی ـ علمی. به چند نمونه توجه کنید.

نمونه اول:

سند شماره6

در صفحه 97 می نویسد: «خشونت خلاف تنازع بقا است»!!

من نمی دانم که نویسنده محترم از بیان این گذاره قصد شوخی و مطایبه دارد یا و اقعا معنی جدی از آن اراده کرده است. با توجه به لحن مقاله احتمال شوخی ضعیف است؛ پس حتما از آن معنی جدی اراده شده است. اما چه معنای؟ فقط خود خدا می داند! چه اینکه این عبارت متناقض است مثل «کوسه ای ریش پهن»  می ماندمگر می شود خشونت خلاف تنازع بقا باشد! خشونت عین تنازع بقا است.

اگر نویسنده واقعا دربیان این گذاره جدی بوده است، بدون شک نهایت بی سوادی و جهالت خود را به نمایش گذاشته است. اصل تنازع بقا نظریه داروین برای تکامل انواع است. خلاصه اش این است که تمامی موجودات برای بقای خود، در تنازع و درگیری با محیط پیرامونی اعم از موجودات و طبیعت بررسی کرد. در این نزاع هر نوعی که بتواند بیشتر بر دیگران فایق آید باقی می ماند و ضعیفها قربانی اقویا می شود؛ روباه برای بقای خود باید خرگوش ضعیف را بدرد، اما خود قربانی گرگ است و گرگ خود قربانی شیر. در تنازع بقاء هیچ وقت جناب روباه به گرگ نمی گوید که حضرت گرگ بفرمایید! ما طرفدار خشونت نیستیم، بیایید در کمال صلح و آرامش بنده را میل کنید! نوش جان تان.

تئوری های که ملهم از اصل تنازع بقا در روابط اجتماعی هستند، قایل به برتری نژاد خاص است و می گویند تمامی انسان ها باید قربانی این نژاد خاص شود، نژادهای پست حق زاد ولد ندارند، از حقوق مساوی با نژاد برتر برخوردار نیستند، آنان ابزاری هستند، در خدمت نژاد برتر. نمونه ی مکتب ملهم از اصل تنازع بقا فاشیسم و نازیسم قرن بیستم است! انصافا این دو مکتب چه قدر طرفدار مسالمت و صلح بوده و از خشونت بیزار بودند!

نمونه دوم:

سند شماره 7

«.... زيرا به حكم غريزه، يا تجربه، دريافته بودند كه: «به امر فوق العاده مهم و حياتي روابط مسالمت آميز بين الاقوامي نياز مبرم دارند.»(ص96)

«لكن از آن جا كه مستظهر به وجدان جمعي و حكم غريزي بود، كاملاَ منطبق با روح جهاني و تجربيات جنبش‌هاي ملايم و معقول مدني از ناحيه‌ي ديگر اقليت‌ها در كشورهاي با شرايط مشابه حركت مي‌كرد»(ص97)

تا جایی که می دانیم غریزه یکی از قوای حیوانی است. حیوانات دارای غریزه هستند. غریزه چیزی است که در وجود حیوانات به ودیعه نهاده شده قابل اکتساب، قلت کثرت، ضعف و شدت نیست. اما انسان به جای غریزه از نیروی عقل و خرد برخوردار است. معمولا غریزه و عقل در مقابل هم قرار می گیرد. یعنی می گوییم یک چیز غریزی است یعنی قابل استدلال، برهان نیست. برخلاف عقل که ناشی از اراده، اختیار و حساب و کتاب است.

حالا سوال این است که جنبش نرم هزاره ها با عقل و درایت و محاسبه ای سود و زیان به محسنات صلح و دوستی با دیگران رسیده است یا به حکم کور غریزه؟ اگر عبارت فوق در یک جای مقاله بود، احتمال اشتباه، و نسیان وجود داشت اما وقتی تکرار شده است نشان می دهد که به صورت جدی بیان شده است. آیا از آدم که در صدد نقد و ارزیابی یک رویداد اجتماعی با فراز و نشیب صدساله است، به کاربردن عبارات از این قبیل که نهایت به دقتی و شاید بی سوادی را می رساند، قابل توجیه است. آیا خواننده حق ندارد که بپرسد این مقاله »هزاره ها ...» از روی عقل نوشته شده یا غریزه؟

نمونه سوم:

سند شماره8

در سطح كل كشور استبداد وجود داشت، فاشيسم زباني و قومي حكومت مي‌كرد و تبعيض‌هايي اعمال مي‌شد؛ اما تاريخ ثابت كرده است كه استبداد و فاشيسم هر چند هم خشن باشد، به هيچ وجه قادر نيست مقاومت منفي و يك جنبش نرم مدني هنجارمند را سركوب و نابود سازد، بلكه برعكس: «جنبش نرم مدني از دل استبداد خشن بيرون مي‌آيد.»(ص96)

در مورد این فقره سوال این است که نویسنده محترم میان فاشیسم و استبداد فرق قایل است یا هردو را یکی می داند؟ اگر یکی می داند ـ ظاهرا چنین است چون حکم واحدی را بر هردو بار می کند آنجا که می گوید: «كه استبداد و فاشيسم هر چند هم خشن باشد، به هيچ وجه قادر نيست مقاومت منفي و يك جنبش نرم مدني هنجارمند را سركوب و نابود سازد»ـ این هم نهایت بی سوادی نویسنده را می رساند. چون یکی از فرق های مهم که بین فاشیسم و استبداد وجود دارد این است که فاشیسم تمامی نهادهای مدنی را نابود می کند و به هیج عنوان اجازه رشد کوچک ترین نهاد مدنی را نمی دهد چه این نهاد نرم باشد یا سفت و سخت. چگونه نویسنده محترم در آن واحد هم وجود فاشیسم را تایید می کند هم وجود جنبش نرم مدنی هزاره ها و از همه مهمتر رشد و بالندگی آن را؟ مگر اینکه بگوییم نویسنده «لفظ می گوید و معنی ز خدا می طلبد» لفظ فاشیسم را آورده است اما معنی و مشخصات آن را نمی داند!

* * *

این متن دارای اصول و مبانی چند است:

1.  متن، بر اساس خوشبینی، صلح، دوری از خشونت، خرد و دوراندیشی بنا شده است. مبنای نویسنده این شعار معروف مسیح است که «اگر کسی به طرف راست صورتت سیلی زد، در جواب طرف چپ را نیز برایش مهیا کن». این مبنا یکی از مبانی رایج و دارای طرفدار در دنیای امروز است. ریشه آن در یونان باستان و رواقیون باز می گردید که از سخت گیری های فلسفی و اجتماعی دوری نموده به مسالمت و سهل گیری معروف بودند. دین مسیح بر پایه محبت، صلح دوستی و دوری اس خشونت استوار است؛ در دنیای امروز بسیاری از جنبشهای اجتماعی نوین دارای شعار های صلح، دوستی و دوری از خشونت هستند. این مبنا چنان محکم است که عده ای تلاش نموده اند تا بعضی کتابهای آسمانی و متون مقدس را که دارای فرامین و دستورات خشن است یا برداشت غیر مسالمت آمیز از آن می شود، تعدیل نماید. از جمله گفته می شود به تازگی قرآن های به چاپ رسیده است که آیات مربوط به جهاد و قتال از آن حذف شده است. مبنای چنین کاری را دقیقا همان طرفداری از صلح و دوستی میان ابنای بشر، تشکیل می دهد.

مقاله «هزاره های از جنبش نرم مدنی تا تشکیل احزاب سیاسی»(که به اختصار مقاله هزاره ها از آن یاد می شود) بر مبنای همین صلح دوستی، دوری از خشونت و مدارا بنا شده است. به نمونه های ذیل توجه کنید:

سند شماره 9

«بدا به حال مردمی که نیاز به قهرمان سازی پیدا کند.

ملتها در مسیر پیشرفت خود نیاز به مغزهای متفکر دارند، نه ماجراجو. ماجراجویی همه چیز را به باد می دهد»(ص97)

سند شماره10

«...موفقیت یک جنبش ملایم مدنی در بستر زمانی قابل قبول، تضمین شده می باشد. هم چنان که اضمحلال و سرکوبی خشونت از ناحیه اقلیت[اکثریت] همواره محتمل است و در تاریخ زیاد پیش آمده.»(ص98)

سند شمار 11

«اين گونه سخن گفتن صحيح نيست. اين نوع ادبيات، علاوه بر اين كه نقض غرض به بار مي‌آورد؛ به جاي اين كه ابرو را اصلاح كند، چشم را كور مي‌كند. نه تنها نمي‌تواند انسان‌هاي سالم المزاج و بهنجار بپروراند، كه بالفعل، گروه‌هاي هدف را دچار آشفته مزاجي نموده و در موضع انفعال و ضعف رواني قرار مي‌دهد. و براي آينده‌ي آن‌ها هم بدترين نوع اسناد تاريخي به يادگار مي‌گذارد. چندان كه در آينده باعث شرم سازي نسل‌ها خواهد شد. چون اين ادبيات، نسل‌هاي گذشتة هزاره را مطرود، مبغوض، منفور و فرو دست معرفي مي‌كند.»(ص104)

سند شمار12

«اين شيوه‌هاي بيان، شخصيت تاريخي اين قوم را مخدوش مي‌سازد. اگر اصلاح نشود تأثير مستقيم روي وضعيت نسل‌هاي آتي خواهد داشت و ميراث ژنتيك بر جا مي‌گذارد.»(104)

سند شماره13

به علاوه: علماء روانكاو امروز براي موفقيت و تأمين زندگي سالم اشخاص و جوامع، سعي مي‌كنند حافظة شخصي مريضان خود را از تجربيات ناگوار پاك كنند. تا آنها بتوانند انساني جديدي بشوند و در جامعه زندگي كنند. هر دم به آنها مي‌گويند: «بخشودن، هميشه به نفع خود شما است.» (105)

سند شمار14

«ديل كارنگي مي‌گويد:
اگر بخندي، دنيا با تو مي‌خندد؛ و اگر گريه كني، تنها گريه خواهي كرد؛
« اين قانون زندگي است.»

سند شماره 15

هشتصد سال پيش حافظ شيرازي گفت:
نهال دشمني بركن كه رنج بي‌شمار آرد
نهال دوستي بنشان كه كام دل به بار آرد

سند شمار17

«چه بسيار فرق است بين كساني كه به خيابان مي‌روند همه را دوست خود مي‌پندارند، با كساني كه همه را دشمن خود مي‌شمارند.»

2.  مبنای دوم که در مقاله هزاره ها وجود دار این است که نظام کمونیستی را بهترین نظام دانسته و اوج موفقیت جنبش نرم مدنی را در این دوران می بیند.

سند شمار18

بخش داخلي در قالب دولت تحت رهبري ح. د. خ. راه مشاركت مدني، يعني همان مسير سنتي و موفق يكصد ساله را دنبال كردند؛ در صدر آن‌ها كساني چون سلطان علي كشتمند (عضويت در شوراي انقلابي و دفتر سياسي ح. د.خ.ا. وزير پلان و صدر اعظم) شاه علي اكبر شهرستاني (استاد دانشگاه، عضويت در شوراي انقلابي و (بعداً) رييس مجلس شوراي ملي) كريم ميثاق (وزير) عبدالواحد سرآبي (وزير)... سيّد منصور نادري كيان (رهبر مذهبي و شخصيت متنفذ در كابل، سه ولايت قطغن و مزار شريف، آمر فرقه‌ي 80 پلخمري) سيّد داوود مصباح (عضويت در شوراي انقلابي ح.د.خ.ا. والي باميان) سيّد علي شاه توكلي (روحاني) حسن علي نطاق پنجابي (روحاني) محمد علي فكوري بهسودي (روحاني)... در اين‌جا مي‌توان ليست طولاني از شخصيت‌هاي اجتماعي، مذهبي، هنري، سياسي و نظامي هزاره‌گي تنظيم نمود كه معتقد به ادامه‌ي مشاركت ملي در قالب استمرار جنبش نرم مدني بودند.(ص100)

چون در دوران صد ساله مورد نظر مقاله، نظام های سلطنتی، سلطنتی مشروطه، جمهوری، نظام کمونیستی، حکومت اسلامی را تجربه کرده ایم و تنها در نظام کمونیستی بوده است که «افرادی در سطح وزارت» و بالاتر دست یافته است.

3.  مبنا و مفروض سوم که مقاله بر آن بنا شده است اینکه: مهاجرت، برای مردم هزاره و برای جنبش نرم آنان زیانبار بوده و حکم مرگ آنان را داشته است. چه اینکه اولا، مهاجرت زمینه دخالت بیگانگان را فراهم کرده است «اینکه می گویند دخالت یک کشور خارجی فاجعه بار است، شعر و شاعری نیست». دیگر اینکه بسیاری از مهاجرین به خارج، در قالب «لومپن» بر گشتند و حادثه غرب کابل را افریدند.

سند شماره19

از جمله نتايج زيانبار آن، مهاجرت بيش از شش ميليون تبعه‌ي افغاني به كشورهاي پاكستان و ايران بود كه آن هم تبعات مخصوص خود را داشت. بروز شقاق و جنبش نرم هزاره‌ها يكي از پس آمدهاي يان مهاجرت گسترده بود.(100)

اين كه مي‌گويند: «دخالت يك كشور خارجي فاجعه‌بار است» شعر و شاعري نيست؛ نكته‌ي است كه يك دريا معني دارد و مستقيماً با امنيت و زندگي ساكنان بومي ارتباط مي‌يابد. چنين دخالتي به ويژه اگر آرام و بي‌صدا و در لفافه ي شعارهاي نرم و عامه پسند باشد، به مراتب خطرناك‌تر است؛ چون ضايعات و تلفات بيش‌تر مي‌گيرد. بسيار دير طول مي‌كشد و تو هزينه‌هاي زيادي مي‌پردازي تا فقط به اين يك نكته برسي كه: «اين اظهار برداري دروغ است»(99)
در دو دهه‌ي پاياني قرن بيستم، كشور ما به عرصه‌ي تاخت و تاز و زور آزمايي قدرت‌هاي جهاني و نطقه‌اي مبدل شد.»(99)

متأسفانه، بنا به هزاره و يك دليل (كه محل شرح آن نيست) جنبش نرم و مدني هزاره در آغاز دهه‌ي 1370 به نوعي دچار لومپنيسم شد و شأن و منزلت تاريخي آن تنزل نمود. حوادث غرب كابل (كه به طور قطع قابل پيش‌گيري بود.) اين جنبش يكصد ساله را از خردورزي و عقلانيت تهي نموده، به انحراف كشانيده و با چالش‌هاي بزرگ مواجه ساخت. در اين مقطع نيروهاي مهار اوضاع را به دست گرفتند كه در ماهيت و اصول، نگرگاه فراتر از فلسفه‌ي لومپنيسم نداشتند و چشم‌انداز شان فوق العاده مغشوش بود.(ص102)

4.  مبنای دیگر که در مقاله وجود دارد این است که نویسنده پدیده ها و حوادث اجتماعی را تک علتی و مجزا از تاثیر و تاثرات پدیده ها و نیروهای دیگر مورد توجه قرار می دهد آن هم در یک دوران طولانی یک صد ساله. بنا براین از نظر نویسنده تنها دلیل انحراف جنبش نرم و کشانده شدن ان به خشونت، دوری آن از عقلانیت، و روی آوردن به خشونت توسط لومپنهای مستقر غرب کابل بوده است. نویسنده تاثیر نظام اجتماعی، رفتار دیگران، شرایط متحول کشوری و بین المللی را اصلا مد نظر قرار نمی دهد. به عنوان مثال در دوران عبد الرحمن اگر هزار ها قتل عام شد، آواره شد، به عنوان برده و کنیز فروخته شد،و... دوری آنان از عقلانیت بود، اما اگر پس از آن صاحب نماینده شد، مالیات داد، عسکری رفت، به شهرها مهاجرت کرد، دارای تحصیلات و کمالات شد و... همه به دلیل روی آوردن آنان به عقلانیت و نداشتن رهبران «لومپن» بوده است.

 

*  *   *

این مقاله با توجه به مبانیی که دارد دارای نتایج ذیل است که نویسند محترم باید پایبند آن باشد.

مبنای اول: مدارای مسیحایی

نتیجه اول: با توجه به مبنای فوق، سوال این است که اگر کسی شبانه به صورت مسلح به خانه نویسنده محترم حمله کند و قصد تعرض به مال و ناموس ایشان را داشته باشد، ایشان چه کار می کند؟ آیا تعارف می کند که بفرمایید! ما طرفدار خشونت نیستیم و هرکاری که دلتان می خواهد انجام دهید، یا در برابر آنان مقاومت می کند ولو به خشونت و ضرب و جرح منجر شود؟ اگر ایشان شق دوم(مقاومت) را انتخاب نماید، بر خلاف مبنای خود عمل کرده است ـ چون طبق مبنای ایشان «خشونت خلاف تنازع بقا است»! ـ اگر شق اول (تعارف و پذیرایی) را انتخاب نماید، بر خلاف عقل و وجدان خود عمل کرده است.

پس همیشه و در همه شرایط نه می توان به طور مطلق خشونت، مقاومت، و درگیری را تجویز کرد و نه همیشه به صورت مطلق صلح و مسالمت جویی را. این شرایط است که یکی را تعیین می کند. اگر ایشان می گوید که در دوران امان الله خان بردگی لغو شد، هزاره ها تمجید شد، یا در زمان ظاهر، هزاره ها، نماینده داشت، و در زمان کمونیست ها، وکیل و وزیر، و ستراعظم داشت، و با عقلانیت به دام خشونت و قتل عام نیافتاد، و... خود به این مهم اقرار می کند که این عوامل و شرایط اجتماعی بوده که زمینه رفتار مسالمت یا جنبش نرم! مدنی را فراهم آورده است. ایا ایشان بین این دوره ها با دهه هفتاد هیچ فرقی نمی گذارد؟ دهه  ی که در آن، عده ای که جمعیت کمتر از 20 درصد جمعیت افغانستان را تشکیل می دهند تمامی قدرت را قبضه کرده اند، هزاره ها را محارب و مفسد دانسته قتل آنان را واجب می دانستند، آقای مجددی به عنوان رئیس جمهور وزارت امنیت را به هزاره ها داده بود، انان بلافاصله آن را لغو می کند، و... آیا ایشان شرایط این دوران را مثل دوران ظاهر شا و امان الله خان می داند؟ اگر چنین است باید به سلامتی «حکم غریزه نویسنده!» تردید کرد!

نتیجه دوم: آیا نویسنده محترم این قاعده ای را که اختراع کرده است که: «خشونت خلاف تنازع بقا است!) در همه جا حاکم می داند یا برای آن استثنا هم قایل است؟ یعنی آیا در هرشرایطی باید اقلیت در برابر اکثریت راه مسالمت و مصالحه در پیش گیرد یا در بعضی موارد تخلف از این قاعده مجاز است؟ اگر نویسنده شق دوم (جواز تخلف) را انتخاب کند، به چند دلیل می توان ثابت کرد که دهه هفتاد و حادثه غرب کابل یکی از آن موارد است. اگر نویسنده شق اول(عدم جواز) را انتخاب کند در بسیاری از موارد دچار مشکل می شود: یک مورد خیلی آشکار، حادثه کربلا است. در این حادثه اقلیتی 72 نفری در برابر لشکر چهل هزاری قرار گرفت. آیا می توان گفت که امام حسین چون قاعده اختراعی آقای علوی را نقض کرده است، العیاذ بالله یک «لومپن» است؟ در این مورد نویسنده محترم دو راه بیشتر ندارد: یا دست از قاعده خود بردارد و موارد نقض آن را بپذیرد، یا لفظ مبارک «سید» را از ابتدای اسمش بردارد و عمامه سیاه رنگ مبارک را نیز کنار بگذارد تا لکه ننگ  پیروی از «لومپن» خشونت طلبی مثل امام حسین دامن او را آلوده نکند! چه اینکه اگر سادات در میان مردم ما محترم است به خاطر انتساب به حسین(ع) و خانواده حسین است، نه خون قریشی داشتن که آنهم بعد از گذشت 14 قرن به هیچ عنوان قابل اثبات نیست؛ بر فرض که اثبات شود، داشتن خون قرشی خود هیچ امتیازی نیست چه اینکه ابولهب و ابوجهل نیز قریشی بودند.

نتیجه سوم: بر فرض بپذیریم که قاعده مذکور، هیچ استثنای نمی پذیرد و اقلیت در هیچ شرایطی نباید بر برابر اکثریت «دست به ماجراجویی» و «قهرمان بازی» بزند، اما در حواث دهه هفتاد و خصوصا حادثه غرب کابل، اقلیت هزاره در برابر اکثریت قرار نداشت بلکه اکثریت 80 درصدی شامل: پشتونها، هزاره ها، ازبکها در برابر اقلیت کمتر از 20 درصدی تاجیک قرار داشتند. اقلیتی که با تصاحب تمامی قدرت تلاش کرد تا حکومت اقلیت را بر اکثریت اعمال کند. آقای ربانی برای دوسال انتخاب شده بود چرا تا زمانی که از خاک افغانستان به انذاره جای صندلی در اختیار داشت آن را رها نکرد؟ چرا وقتی بنا بود وزارت امنیت به هزاره ها داده شود آن را لغو کردند، اما اقای مسعود برای سرکوبی پشتونها، هزارها و ازبکها از آن استفاده می کرد؟ آیا «لومپن»های(!) غرب کابل بودند که شدید ترین و ناگوار ترین جنگ و کشتار را بر مردم غرب کابل و کل مردم افغانسان تحمیل نموده زمینه پیدایش گروه طالبان را فراهم کرد یا  آقای مسعود و ربانی و اطرافیانش؟ آیا لومپن های غرب کابل حکم جهاد علیه مفسدان فی الارض و محارب ها صادر می کرد یا لومپن های اطراف آقای ربانی و مسعود؟ آدم اگر به تحلیل مسائل چند علتی و کلان اجتماعی دست می زند حداقلِ انصاف و احتیاط را نباید از نظر دور دارد.

مبنای دوم: برتری نظام کمونیستی

این مبنا تا حدودی قابل دفاع به نظر می رسد؛ چون تنها دورانی است که هزاره ها بیشترین مشارکت و حضور سیاسی را داشتند: وکالت، وزارت، ریاست مجلس و ستراعظم. نویسنده وقتی در این دوران جنبش نرم مدنی را بررسی می کند آن را به سه شاخه تقسیم می کند: اول شاخه که در نظام کمونیستی به فعالیت پرداخت که شاخه اصلی بود؛ دوم، شاخه ی که به کشور اشباح، ترویست، محل دزدان و... یعنی پاکستان منتقل شد و شاخه منحرف، بی هویت، مغشوش، لومپن، سبکسر و... را تشکیل داد. سوم، شاخه که به ایران منتقل شد. البته نویسنده بنا به دلایلی شاخه ایران را با اوصاف شاخه پاکستان، توصیف نمی کند اما وقتی هردو را باعث به لجن کشیدن جنبش نرم و حوادث غرب کابل می عرفی می کند، و تمامی اسناد را که تحت عنوان ادبیات «لومپن» می آورد از شاخه ایران است، نتیجه این می شود که شاخه ایران نیز در داشتن اوصاف فوق شریک همتای پاکستانی خود است. به هرحال این مبنا دارای نتایج ذیل است:

نتیجه اول: جهاد مردم افغانستان در برابر اشغال شوروی و سرنگونی افغانستان، خشونت، بی عقلی و مخالف این قاعده کلی است که: «خشونت خلاف تنازع بقا است»! هزاره ها اگر با نظام کمونیستی همکاری می کردند و دست به جهاد نمی زدند بهترین کار را کرده بودند. در اینجا سئوال از نویسنده محترم این است که اگر امر دایر شود بین باورهای و عقاید ارزشی مردم و حضور در صحنه و داشتن چند وزیر و وکیل، کدام یک مقدم است؟ ضمن اینکه مسئولیت قلم در این گونه موارد فوق العاده سنگین است؛ چون با شهادت، آوارگی و بی خانمانی میلیون ها انسان سرو کار دارد. نوشتن یک مقاله و زیر سئوال بردن تمامی ارزشها و باورهای مردم در ارتباط با جهاد و ستایش از نظام دست نشانده کمونیستی شاید به صلاح نباشد. باید به مسئولیت و جایگاه قلم توجه داشت. اگر از لحاظ دینی و ارزشی به جایگاه مسئولیت قلم نگاه کنیم، نویسندگی و قلم به دست گرفتن دقیقا مثل قضاوت: همانطور که در باره مسند قضاوت آمده است که: «لایجلسها الا نبی او شقی» یعنی در مسند قضاوت وقتی کسی قرار می گیرد از دو حال خارج نیست یا درست قضاوت می کند که در این صورت به راه انبیاء قدم گذاشته است، یا درست قضاوت نمی کند، که در راه شیطان و اشقیا قدم گذاشته است. نویسندگی هم همینطور است: نویسنده یا به مسئولیت قلم و جایگاه آن آگاه است که در این صورت، «مداد العلما افضل من دماء الشهداء» یا اگاه و پایبند نیست که در این صورت: «مثل ... کمثل الحمار تحمل اسفارها»(جمعه/5) «مثل علمای ی مسئولیت مثل الاغ است که کتاب بار کرده باشی» یا «مثلهم کمثل الکلب ان تحمل علیه یلهث او تترکه یلهث»(اعراف/176) خدا کند همه ما و از جمله نویسنده محترم از گروه اول باشیم!

نتیجه دوم: این مبنا با مبنای دوم نویسنده یا اصل معروف «خشونت خلاف تنازع بقا است» است سازگاری ندارد؛ مگر نویسنده تمام تلاشش این نیست که به هزاره ها و رهبران لومپن! آنها بفهماند که برای زیستند در افغانستان باید با اکثریت هم نوا شد. حال که تمامی اقوام در برابر اشغال افغانستان به مبارزه و جهاد پرداخته است اگر هزاره ها به این دلیل که چند تا وزیر و وکیل دارد با نظام کمونیستی همکاری می کرد، سرنوشت این قوم بعد از شکست نظام کمونیستی به کجا می انجامید؟ به قول شهید مزاری(به زعم نویسنده لومپن!) ما که چهارده سال جهاد کردیم و تمامی مناطق خود را از دست کمونیست ها آزاد کردیم، در نشست پیشاور گفتند که ما حرف اینها(شیعیان) را بعدا می زنیم. وقتی در کابل مستقر شدند گفتیم به ما حق بدهید ما را محارب و مفسد فی الارض خواندند و به حکم آیه قران کشتن ما را تجویز کردند. وای به آن روز که این مردم در جهاد شرکت نمی کردند و با نظام کمونیستی و رشد و توسعه جنبش نرم خود ادامه می داند! واقعا چه برسر این مردم می آمد!

مبنای سوم: فاجعه مهاجرت

نویسنده معتقد است که:

«از جمله نتايج زيانبار آن، مهاجرت بيش از شش ميليون تبعه‌ي افغاني به كشورهاي پاكستان و ايران بود كه آن هم تبعات مخصوص خود را داشت. بروز شقاق و جنبش نرم هزاره‌ها يكي از پس آمدهاي اين مهاجرت گسترده بود»(100)

نتیجه اول: محاجرت پدیده زیانبار بوده است. اما این قضاوت در مورد مهاجرت خصوصا مهاجرت هزاره ها به هیج عنوان درست نیست. مهاجرت یک پدیده ای بود که هم فرصت بود هم تهدید، اما برای هزاره ها تهدید آن نسبت به فرصت آن به مراتب کمتر بود. این مهاجرت بود که هزاره ها را از دره ها و کوهها بیرون آورد و در آنان تحولات عظیم فرهنگی و اجتماعی به وجود آورد؛ این مهاجرت بود که آنان را با دنیا آشنا کرد؛ مهاجرت بود که به آنان تشکیلات، جنبش و تحرک بخشید. مهاجرت بود که به آنان هویت جدید، باور جدید، و جهان بینی جدید بخشید؛ مهاجرت بود که به آنان سواد و دانش آموخت. همه دست آوردهای هزاره ها از مهاجرت بوده است نه از جنبش نرم مدنی. خود نویسنده محصول پدیده مهاجرت است.

نتیجه دوم: آقای نویسنده می گوید جنبش نرم مدنی مسیر تکامل خود را با موفقیت طی می کرد که ناگهان با پدیده مهاجرت رو برو شد و در آن شقاق ایجاد شد. وقتی رهبری این جنبش به دست افراد بی هویت و لومپن محصول ایران و پاکستان افتاد به خاطر بی خردی و بی عقلی در دهه هفتاد به دام افتاد. این لومپن ها ،خصوصا لومپن بزرگ شان، دارای ادبیاتی است که از شان انسانیت به دور است. بعد نمونه های ذیل را از کتاب «احیاء هویت» نقل می کند:

«اين مسأله كه ما طيّ سه صد سال محكوم بوديم در تاريخ افغانستان محو شده بوديم و كسي ما را با هويت هزاره قبول نداشت».
«اگر لحظه‌ي غفلت كنيم، باز سه صد سال به اسارت و نابودي قرار مي‌گيريم.»

اگر بي تفاوت باشيم، اتحاد خود را حفظ نكنيم، مي‌توانند ما را 300 سال ديگر باز حذف كنند، آن وقت براي «جوالي گري» باشيم».
«عبدالرّحمن 62% مردم ما را از بين برد، به عنوان كنيز و غلام از اين جا تا هند به فروش رفت و از ماليات اين كنيز و غلام فروشي در خزانة دولت كه واريز مي‌شد، كتاب افغانستان در پنج قرن اخير مقدار اين پول را نوشته است».

«از اين اسارت و از اين ذلت بيرون بيايم، هويت واقعي خود را به دست بياورم».

«چرا هزاره بودن جرم است؟»

«ما اگر در صد سال پيش شاهد مسألة بوديم كه پسران ما را مي‌گرفتند مي‌فروختند و مردم ما را سر مي‌بريدند و مي‌كشتند و برده درست كرده بودند و كنيز. ولي بعد از صد و چهارده سال مبارزه و همسنگري عين مسأله تكرار شد»
«از هويت آينده‌ي خود دفاع كنيم».
«هويت نداشتيم.»

«دعا بكنيد كه خداوند شما را ياري بكند و اين ذلت گذشته سر شما تكرار نشود. (آمين حضار)».

حال از نویسنده محترم سوال می کنیم که جنابعای این گزاره ها را صادق می داند یا کاذب؟ به عبارت دیگر هرکدام از این گذاره ها از یک اتفاق و واقعیت بیرونی مثل تحقیر هزاره ها، قتل عام آنان، آوارگی آنان، و... خبر می دهد، آیا نویسنده منکر آن اتفاقات بوده و تمامی این گذاره ها را کاذب می داند یا آنان را در اخبار از واقع صادق می داند؟ اگر نویسنده شق اول(کذب گذاره ها) را انتخاب کند، خود اکذب کذابین است و باید با این دروغ بزرگ، اسمش را در کتاب رکودهای دنیا ثبت کند. اگر شق دوم(صدق گذاره ها) را انتخاب کند ـ که ظاهرا چنین است زیرا خودش می نویسد: «ما دوره‌ي پس از عبدالرّحمن، به ويژه مقطع استقلال افغانستان را يك سرفصل مهم براي اين كشور در نظر مي‌گيريم كه (مطابق با ديگر انديشي غازي امان الله خان) رواج بردگي در كشور ملغي گرديد،‌از مردم هزاره اعاده‌ي حيثيت شد و اين مردم مورد تمجيد غازي امان الله خان قرار گرفتند؛ امان الله خان طي مكتوبي خطاب به سران قوم هزاره، از نقش شايسته‌ي آنها در جنگ استقلال، تمجيد نموده و براي آن‌ها آرزوي خير و خوبي مي‌كند» یعنی بردگی، بی حیثتی و قتل عام را خود نویسنده قبول دارد ـ  به چه دلیل نویسنده این عبارات را عبارات لومپنی می داند؟ آیا توجه داند مردم به پند و عبرت گرفتن از گذشته بی احترامی به مخاطب است؟ اما اگر نویسند بدون توجه به صدق و کذب گذاره نظر به مصلحت و مفسده آنها دارد یعنی بیان آنها را به صلاح نمی داند، باید گفت که نویسنده محترم با تقطیع عبارات گوینده و انتخاب دلبخواهی، بزرگترین تحریف و خیانت را مرتکب شده است. مثَل نویسنده دقیقا مثَل آن کسی است که با استناد به آیه لاتقربوا الصلوة به نهی قرآن از نماز خواندن استدلال می کرد بدون اینکه به قید «وانتم سکری» توجه کند. نویسنده مثل مگس که فقط روی نقطه کثیف می نشیند فقط آن کلمات را جمع  آوری کرده که با منظور ایشان همخوانی داشته در حالیکه یک کلام را باید در کلیتش مورد توجه قرارداد. گوینده گذاره های نقل شده(به زعم نویسنده، لومپن) هدفش این نبوده است که چون پدران تان بارکش، برده، و بی هویت بوده شما هم این چنین باشید، بلکه منظور این بوده که از سرنوشت آنان عبرت بگیرید. خود نویسنده هم دقیقا همین کار را کرده است برای اینکه هشدار دهد که هزاره ها باید از حادثه غرب کابل عبرت بگیرند، از دخالت خارجی به دور باشند و به این دام نیافتند عبارات ناهنجار از قبیل: «لومپن» «كشوري فاقد هويت» « غير مسئول» « تونل بزرگي مي‌ماند كه همچنان در عمق تاريكي فرو رفته» « اشباح» «موجودات هيولايي» « لانه‌ي فسا» « مركز مافي «مركز تجارت نامرئي» «،‌مركز قاچاق» « مهد تروريسم» « نيروهاي افسار گسيخت» «تخريبكار  بين المللي» « مركز جعل اسنا» « چاپ اسعار تقلبي» « آدم فروشان» «مركز زيردارگريخته‌گان مركز آدم فروشي» « مركز آدم خواري» « مركز قتل‌هاي بي‌بازخواست» را به کار می برد. چگونه کسی که هزاره ها را که: قتل عام شده اند، تحقیر شده اند، آواره شده اند، در گذشته فاقد هویت معرفی می کند،  و می گوید که از سرنوشت گذشته تان عبرت بگیرید، می شود لومپن بی عقل اما خود نویسنده که به کشور مسلمان دارای 300 میلیون جمعیت، می گوید «بی هویت» می شود آدم عاقل؟

مبنای چهارم: نگرش تک علتی به حوادث اجتماعی

نویسنده معتقد است که جنبش نرم مدنی هزاره ها طی یک قرن با عقلانیت و درایت به زندگی ادامه داد اما در دهه هفتاد با افتادن در دام لومپن ها و دوری از عقلانیت به دام افتادند. نویسنده محترم باید توجه داشته باشد که حوادث اجتماعی به هیچ عنوان تک علتی نیستند. برای حادثه ای مثل حادثه غرب کابل در کنار به قول نویسنده سبکسران حاکم بر غرب کابل، انحصار گرایی اقلیت دیگر، دلالی، خیانت، تجاوز، حق کشی، محارب و مفسد خواندن دیگران و صدها عامل دیگر را نیز باید افزود که این عوامل نه در دوران امان الله خان بود و نه در دوران مشروطه ظاهر خان، نه در در بهشت موعود کمونیست ها.

نکته دیگر اینکه نویسنده می نویسد:

«بدا به حال مردمی که نیاز به قهرمان سازی پیدا کند.

ملتها در مسیر پیشرفت خود نیاز به مغزهای متفکر دارند، نه ماجراجو. ماجراجویی همه چیز را به باد می دهد»(ص97)

حال سوال این است که این قاعده مثل قاعده «خشونت خلاف تنازع بقا است» از اختراعات و اکتشافات جدید نویسنده است یا از جای دیگر اقتباس کرده است؟ تا جای که می دانیم ملت ها با اسطورها، نمادها، الگوها و قهرمان خود زنده است. این الگوها و نمونه ها گاهی واقعی اما گاهی افسانه و اسطوره است اما کارکرد اجتماعی دارد. چرا نویسنده قهرمان پروری را در برابر عقل و عقلانیت می گذارد؟ مگر نمی شود ملتی هم قهرمان و اسطوره داشته باشد هم عقل؟ آنان هرکدام کارکرد جداگانه ای دارد. نویسنده محترم چنان از عقل و خرد دم می زند که انسان خیال می کند در قرن و 17 و 18 و عصر روشنگری غرب قرار دارد. البته بعید نیست که نویسنده محترم یکی دو قرن از زمان عقب باشد!

اگر خلاصه نظر نویسنده با توجه به  شالوده شکنی مقاله مذکور و مبانی موجود در آن، بیان کنیم شاید این عنوان برای مقاله ایشان مناسب تر باشد: «هزاره ها از جنبش نرم مدنی و مشارکت ملی تا خشونت و بی خردی سیاسی»

در آخر می خواهم چند تذکر دوستانه به نویسنده محترم بدهم:

1. هر جامعه و هر گروه انسانی دارای یک سری الگو، نماد، و اسطوره است. الگو و نماد ممکن است واقعیت خارجی داشته باشد اما اسطوره فقط جنبه نمادین دارد نه واقعی مثل رستم برای ایرانیان. در افتادن و سر شاخ شدن با نمادها و الگوهای یک جامعه و یک قوم کاری بسیار خطرناک، غیر عقلانی و نقض قاعده «خشونت خلاف تنازع بقا ست!» می باشد. این جا سخن از منطقی بودن، معقول بودن و امثال این ها نیست. کسی که با الگوها و نمادهای یک ملت در گیر می شود دقیقا مثل این است که با عاج های یک فیل وحشی بازی کند. اگر کسی مبادرت به چنین امری بکند این انتظار را هم داشته باشد که فیل وحشی عاجهای کلفتش را در بدن او فرو ببرد. مثلا برای شیعیان علی و خاندان علی یک الگو و نمونه است. امام حسین(ع) یک الگو است که شیعیان هویت خود را با توجه به این الگو تعریف می کند. خلفای راشدین برای اهل سنت الگو هستند؛ گاندی برای هند الگو است؛ اما خمینی برای ایرانیان الگو است؛ ماندلا برای افریقا الگو است؛ محمد علی جناح برای پاکستان الگو است؛ و... هرکس در مقابل این ملتها با این الگو درافتاد دقیقا مثل بازی با عاج فیل وحشی است و منتظر نتایج اسف بار نیز باشد. شهید مزاری با تمام نقایص که اگر بر فرض داشته باشد، برای هزاره ها الگو و نماد است. نماد سیاسی که هر هزاره هویت خود خود را با او تعریف می کند؛ او کسی است که هزاره ها هزاران کیلومتر پیکرش را تشییع کردند که در جهان بی سابقه است. در افتادن با این الگو و معیار و نماد قوم هزاره به نفع نویسنده محترم نیست و باید در این مورد تجدید نظر فرمایند. در اینجا حرف برسر درستی و نادرستی الگو قراردادن مزاری نیست. نویسنده ممکن است برای خود هزار دلیل مبنی بر عدم لیاقت مزاری برای الگو شدن داشته باشد، اما واقعیت این است که هزاره ها او را الگو و نماد خود می دانند. اینجا بحث شخص مطرح نیست، بحث باور یک ملت در میان است. لومپن خواندن شهید مزاری اهانت به یک شخص نیست، بلکه اهانت به باور(حال یا درست یا نادرست) یک ملت است.

2. نویسنده محترم اگر تمایل به تحلیل مسائل کلان اجتماعی دارد که کاری بسیار خوب است، باید اگر فرصت باقی است و عمر کفایت می کند، در جهت تقویت بنیه علمی خود تلاش کند. اگر حرفی می زند و شعری می سراید به قافیه اش گیر نکند. استناد و طرح مسائل که سواد کافی در مورد آن وجود ندارد، به وهن، شارلاتان بازی، یاوه گویی و تناقض منجر می شود.