هزاره ها از جنبش نرم مدنی و مشارکت ملی تا تشکیل احزاب سیاسی

سند شماره 1:
«حريّت فردي از هرگونه تعرض و مداخله مصئون است؛ هيچ كس، جز بر اساس حكم فيصله‌اي محكمه‌اي شرعي و نظامات مقننه، توقيف يا مجازات نخواهد گرديد. بردگي ملغي است؛ هيچ كس نمي‌تواند ديگري را به صفت برده و غلام استخدام نمايد.»1
كشور افغانستان يك كلكسيون غني از واحدهاي وابسته به رگه‌هاي متفاوت جمعيت بشري است. در برخي منابع خارجي به آن «موزيم اقوام» نيز گفته شده است. انواع از نژادها، اقوام، گويش‌ها و گرايشهاي بشري در آن وجود دارند و در كنار هم زندگي مي‌كنند. قوم هزاره، با مميزه‌هاي چون نوع خاصي از چهره، گويش دري (با لهجه‌ي محلي هزاره‌گي) فرهنگ و آداب متميز، پيروي (اكثريت) از مذهب جعفري و انزواي جغرافيايي؛ يك تيره از ساكنان اين كشور است.
در اين‌جا نياز به آناتومي تاريخي نيست كه در اين سرزمين چه گذشته و بر اين قوم چه رفته است؛ چنين كاري در جاهاي ديگر انجام گرفته. ما دوره‌ي پس از عبدالرّحمن، به ويژه مقطع استقلال افغانستان را يك سرفصل مهم براي اين كشور در نظر مي‌گيريم كه (مطابق با ديگر انديشي غازي امان الله خان) رواج بردگي در كشور ملغي گرديد،‌از مردم هزاره اعاده‌ي حيثيت شد و اين مردم مورد تمجيد غازي امان الله خان قرار گرفتند؛ امان الله خان طي مكتوبي خطاب به سران قوم هزاره، از نقش شايسته‌ي آنها در جنگ استقلال، تمجيد نموده و براي آن‌ها آرزوي خير و خوبي مي‌كند.2
متعاقباً كشور داراي نظامنامه‌ي عرفي و سپس قانون اساسي شد. از همين مرحله به بعد نطفه‌هاي يك جنبش نرم مدني و مشاركت ملي از ناحيه‌ي هزاره‌ها منعقد گرديد كه حضور تعداد 53 نفر از سران هزاره در لوي جرگه‌ي سال 1303 من حيث نمايندگان والسوالي‌هاي هزاره نشين يك نمونه‌ي برجسته‌ي است.3
متعاقب آن، در نخستين دوره‌ي مجلس شوراي ملي كه در سال 1309 دايير گرديد، از تعداد 111 نفر نمايندگان ملت 7 آنان هزاره بودند.4
جنبش نرم مدني و مشاركت ملي هزاره‌ها در گردونه‌ي زمان به رشد خود ادامه داد و طي نيمه‌ي دوم قرن بيستم به نتايج مهمي رسيد: خروج آرام و تدريجي هزاره‌ها از انزواي جغرافيايي در قالب مهاجرت‌هاي مستمر و سكونت در شهرهاي بزرگ، تحصيل فرزندان، مشاركت در قدرت، شركت در انتخابات، آزادي‌هاي مذهبي، شامل تأسيس مراكز مذهبي چون مسجد، حسينيه، تكيه‌خانه و مدارس علوم ديني؛ آزادي كسب و كار، سرمايه‌گذاري، تجارت، تشكيل شركت‌هاي تجاري و ترانسپورتي، آزادي مسافرت‌هاي داخلي و خارجي از آن جمله بود.
بدين ترتيب هزاره‌ها موفق شدند به بركت و يُمن يك چنين نرم و هنجارمند، در فرآيند تنازع بقاء پيروز شوند، راه درست زندگي در جوار ساير اقوام افغاني را بيابند و حقوق كامل شهروندي را كمايي كنند. از جانب ديگر، سرباز مي‌دادند، ماليات مي‌پرداختند و (در حد بضاعت كشور) خدمات مي‌گرفتند. افرادي در سطح وزارت و نمايندگي در مجلس سنا و شوراي ملي داشتند... در سيزدهمين (و آخرين) دوره‌ي مجلس شوراي ملي كه در سال 1347 با عضويت 216 نفر دايير شد، تعداد نمايندگان هزاره به بيست نفر افزايش يافتند.56
اين كه اين تعداد نماينده كم بودند، يا زياد و يا عادلانه؛ بحث ديگري است. مهم اين است كه (چنان چه امروزه يك عده به نسل جوان القاء مي‌كنند) هزاره‌ها انكار نشده‌اند و «هزاره بودن» جرم‏ يا عيب نبوده است.7 بحث روابط ميان اقوام افغاني و فرادستي و فرودستي اين و آن، موضوع ديگري است كه در قالب تضادهاي حاكم بر جامعه‌ي افغاني قابل بررسي است. اين تضادها در مواردي كمانه كرده، به اثر بي‌كفايتي رهبران كشوري و قومي موجبات بروز تنش‌هاي نابود كننده شده است؛ حال آن كه مي‌توانستند راه كم خطر و پر منفعت را طي كنند. ما از طرح اين بحث صرف نظر مي‌كنيم.
جنبش مدني هزاره‌ها با اين كه فاقد هر نوع تشكل ارگانيك و فراگير بود؛ لكن از آن جا كه مستظهر به وجدان جمعي و حكم غريزي بود، كاملاَ منطبق با روح جهاني و تجربيات جنبش‌هاي ملايم و معقول مدني از ناحيه‌ي ديگر اقليت‌ها در كشورهاي با شرايط مشابه حركت مي‌كرد. به همين دليل در بعد داخلي نيز از حمايت معنوي برخاسته از حكم وجدان جمعي ديگر ساكنين كشور برخوردار گرديده و همدردي و همگرايي آن‌ها را جلب نمود. چون اين جنبش به آينده نظر داشت، نه به گذشته. و فكر مي‌كرد: «گذشته‌ها، گذشته؛ و ديگر نمي‌توان براي گذشته تصميم گرفت. رفتني‌ها رفته‌اند و مي‌روند؛ باقي مانده‌ها بايد راه زندگي هنجارمند را بيابند و زندگي كنند.»
اين طرز فكر به نحوي تحسين برانگيز ثمر بخش بود.
مانند هر جامعه‌ي قبيله‌اي، نقش افراد و شخصيت‌ها در پيش برد جنبش نرم هزاره‌ها نيز فوق العاده برجسته بود. ضرورتي ندارد كه از افراد بخصوصي نام برده شود. شما خود مي‌توانيد ليست طولاني در ذهن، يا صف طويلي از بزرگان اين قوم در برابر ديدگان خود تنظيم كنيد كه با چه كياست و زيركي موفق شدند اين قوم شكست خورده و لت و پار شده از مظالم ايام را مجدداَ احياء و سامان دهي نموده و تا سطح صدارت عظماي كشور و رياست مجلس شوراي ملي برسانند.
طي اين مسير براي آن‌ها آسان نبود، چون در سطح كل كشور استبداد وجود داشت، فاشيسم زباني و قومي حكومت مي‌كرد و تبعيض‌هايي اعمال مي‌شد؛ اما تاريخ ثابت كرده است كه استبداد و فاشيسم هر چند هم خشن باشد، به هيچ وجه قادر نيست مقاومت منفي و يك جنبش نرم مدني هنجارمند را سركوب و نابود سازد، بلكه برعكس: «جنبش نرم مدني از دل استبداد خشن بيرون مي‌آيد.»8 و به همين دليل كاملاً قابل درك است كه خشونت خلاف اصل تنازع بقاء است. حال آن كه سازگاري با محيط مهم‌ترين اصل بقاي نسل مي‌باشد. استبداد و فاشيسم درست به دليل خشونت ذاتي، با مشكل عدم تطابق و انعطاف ناپذيري مواجه است، لذا محكوم به نابودي است. كما اين كه يگانه آفت جنبش نرم مدني نيز روي كرد كه آن ه خشونت است كه موفقيت و بقاي آن را با مخاطرات جدي مواجه مي‌سازد.9
براي استبداد و فاشيسم كمال آرزومندي است كه مخالفان به خشونت رو آورند. به عبارتي ديگر: روي كرد به خشونت از ناحيه‌ي گروه فرودست يك هديه‌ي بي‌مانند نسبت اقشار فرادست مي‌باشد كه مناسب‌ترين بهانه جهت ادامه‌ي سركوب و استمرار مظالم و تبعيض را فراهم مي‌آورد.
اما حركت ملايم و تاريخي هزاره‌ها كه در درون استبداد شكل گرفته بود، تا سال 1371 به اين دام‌ها نيافتاد. در ده‌ي 1330 زماني كه ابراهيم خان گاوسوار شهرستاني تفنگ برداشته و به كوه برآمد، عده‌ي از بزرگان و عقلاي هزاره، (كه در صدر آن‌ها «علامه محمد علي مدرس افغاني» قرار داشت) قرآن برداشته و نزد او رفتند. با استدلال‌هاي معقول از او خواستند مصالح عاليه‌ي قوم را در نظر بگيرد، اين قوم را در برابر طوفان بنيانكن ديگر قرار ندهد و جنبش مدني آن را با ناكامي قطعي مواجه نسازد. سرانجام موفق شدند ابراهيم خان را از كوه پايين بياورند، بين او با ظاهرخان آشتي برقرار نمايند و خواسته‌هاي ابراهيم خان را (كه مشروع هم بود) از طريق مسالمت آميز به كرسي بنشاند.
بدين ترتيب خطرات بزرگ يك ماجراجويي و يك قتل عامي ديگر، از بيخ گوش هزاره‌ها گذشت. علامه مدرس آن قدر عقل داشت كه بداند عاقبت اين حركت به كجا مي‌انجامد. معهذا افراطيون هزاره تا اين اواخر بر علامه مدرس ايراد مي‌گرفتند كه چرا به چنان ميانجيگري مبادرت كرده است؟
همين‌ها افسوس مي‌خورند كه چرا (مثلاً) ابراهيم خان گاوسوار در اين جريان‌ها كشته نشد، تا قهرمان باقي بماند! و تصريح مي‌كنند و تأسف مي‌خورند كه او آن‌قدر عمر طولاني داشت كه قهرماني‌اش زير علامت سئوال رفت!:
سند شماره 2:
«پايان زندگي گاوسوار چندان جذاب نيست. او بر خلاف مير يزدان بخش و شهيد مزاري زود به شهادت نرسيد، آن قدر زنده ماند كه ويژگي قهرماني او زير سئوال رفت.»
سپس بلافاصله مي‌گويد:
سند شماره 3:
«نكته‌ي جالب توجه اين كه شيوه‌ي فرستادن نيرو به هزاره جات از سوي ظاهرخان، مثل عبدالرّحمن بود. با اين تفاوت كه شرايط عوض شده بود.»10
بدا به حال مردمي كه نياز به قهرمان‌سازي پيدا كنند.
ملت‌ها در مسير پيش رفت خود نياز به مغزهاي متفكر دارند، نه ماجرا جو. ماجراجويي همه چيز را به باد مي‌دهد.
عقلاء و زعماي قوم هزاره به درستي دريافته بودند كه تشديد حساسيت‌ها و ايجاد بحران و نفاق ملي همچنان كه كار دشواري نيست.11 نه تنها حاصلي ندارد كه مي‌تواند اتهاماتي چون ياغيگري، ايجاد نا امني، بحران آفريني و عدم پابندي به وحدت ملي را موجب گردد‎؛ در حالي كه موفقيت يك جنبش ملايم مدني در بستر زماني قابل قبول، تضمين شده مي‌باشد. همچنان كه اضمحلال و سركوبي خشونت از ناحيه‌ي اقليت همواره محتمل است و در تاريخ زياد پيش آمده.
بخصوص در تاريخ خود هزاره به وضوح ثابت است: هرگاه آن‌ها به خشونت رو آورده‌اند، همه چيز را از دست داده‌اند و عقب‌تر از جاي اول برگشته‌اند؛ زماني كه مسالمت جويي، مشاركت و سازگاري پيشه كرده‌اند، همه چيز به دست آورده‌اند. و آينده هم نشان خواهد داد كه يگانه چالش موفقيت آن‌ها همين است.
علاوه بر تمام دست آوردهاي شيريني كه جنبش مدني هزاره‌ها داشت، بالاترين و والاترين حسن قابل ستايش آن، همان عدم وابستگي به خارج از مرزهاي ملي بود. همين خصيصه موجب دوام و رشد مداوم آن گرديد؛ چون هيچ كس نتوانست اين جنبش را به بازار مكاره بكشاند و روي آن چانه زني كند؛ كما اين كه هيچ قدرتي خارجي هم نتوانست براي آن ريش سفيدي، لابي‌گري و برادر برزگي به خرج دهد و عندالزوم آن را وجه المصالحه قرار داده و به نفع خود قرباني نمايد.
بدا به حال آن جنبشي كه چشم حمايت به خارج از مرزهاي ملي داشته باشد.
در دهه‌هاي 1340 و 50 پاكستان تلاش كرد مهار اين جنبش را به دست بگيرد، اين تلاش‌ها به ويژه در دوره‌ي صدارت ذوالفقار علي بوتو شدت بي‌سابقه كسب نمود؛ امّا هر بار ناكام ماند؛ زيرا آن يك جنبش سياسي (به مفهوم رايج) نبود. جنبش مدني بود كه به مرور، عناصري از سياست را در بطن خود پرورانيد.
تنها در بحران‌هاي حاد سياسي‏ اجتماعي است كه الفاظ و كلمات محكم مي‌خورند و مفهوم واقعي خود را پيدا مي‌كنند. در سال 1357 كه كودتاي ح.د.خ.ا. به وقوع پيوست، و متعاقب آن، آشوب‌هاي داخلي در كشور راه افتاد؛ جنبش نرم هزاره به چندان بلوغ رسيده بود كه بلافاصله موفق شد با تشكيل نهاد سراسري موسوم به «شوراي انقلابي اتفاق اسلامي افغانستان» اداره‌ي امور محلي را به دست گيرد و اجازه ندهد آشوب گران و هرج و مرج طلبان از اين سو و آن سو معترض اموال و نواميس مردم شوند، يعني كه پس از فروپاشي قدرت دولتي، بلافاصله آلترناتيو محلي جايگزين گرديد.
به موازات آن (تنها تا سال 1959) بيش از 30 گروه و تشكل، با ماهيت هزاره‌گي و گرايش‌هاي مختلف در پاكستان و ايران تشكيل و فعال شدند. فارغ از هر نوع قضاوت در مورد علايق و تمايلات آن‌ها، درك اين نكته آسان است كه همه‌ي آن‌ها محصول تاريخي جنبش نرم مدني هزاره بود. اگر اين جنبش تاريخي حاصلي نداشت، ممكن نبود با اين سرعت زماني يك چنان آلترناتيو محلي و ديگر حركت‌هاي گروهي با هدف‌هاي سياسي سامان يابد.
مي‌خواهم با تأكيد مضاعف خاطر نشان نمايم كه در سراسر دهه‌ي 1360 تمام «تشكل‌هاي شيعي» (به رغم منازعات خونيني كه بين خود داشتند) سعي شان بر اين بوده است كه به آرمان وحدت ملي وفادار باشند، به حساسيت‌هاي قومي و مناقشات فرقه‌اي دامن نزنند، متهم به تجزيه طلبي و ياغيگري نشوند.... زيرا به حكم غريزه، يا تجزيه، دريافته بودند كه: «به امر فوق العاده مهم و حياتي روابط مسالمت آميز بين الاقوامي نياز مبرم دارند.» و اين نياز را از ناحيه‌ي خود بيش‌تر مي‌ديدند، تا رقباي قومي و فرقه‌هاي مذهبي ديگر. كيست كه نداند هر طفل هزاره كه امروز در هزاره‌جات به دنيا مي‌آيد، در فرداي زندگي ناگزير است به شهرهاي چون كابل، مزار، هرات، قندهار... مهاجرت نمايد.
نشريات متعلق به حلقات نوانديش وابسته «به تشكل‌هاي شيعي» آكنده از مندرجات اظهار وفاداري نسبت به آرمان وحدت ملي و پرهيز از هر نوع مرزبندي و توسل به خشونت تحت هر عنوان است. فرقه گرايي و مفسده جويي را از هر ناحيه‌ي كه باشد، با شدت مردود مي‌دارد و صادقانه دست دوستي به سوي تمام اقوام و قبايل ساكن در كشور دراز مي‌كند.
من در اين‌جا به آرايه‌ي يك سند اكتفاء مي‌كنم:
سند شماره 4:
چه كسي باندهاي مسلح قومي و قبيلوي تيار كرده و در حالي كه مردم ما در يك جنگ بزرگ ملي و اسلامي براي استرداد استقلال وطن، با دشمنان خارج از مرز مي‌جنگند، سنگرهاي جهاد را تقسيم بندي و قبيلوي مي‌كنند و خود را مسئول تنها اطراف خانه و دره‌ي تنگ خود مي‌دانند و بس! و هر روز با رو در رو قرار دادن داره‌هاي قومي و تحريك عصبيت‌هاي جاهلانه منطقوي، جنگ‌هاي انحرافي و غايله‌هاي وحشت‌ناك درون خلقي ايجاد مي‌كنند و زمينه را براي رويارويي اقوام بزرگ كشور و تكرار تراژدي غم انگيز دوران عبدالرّحمن خان خبيث آماده مي‌كنند؟12»
تأكيد روي اين نكته ضروري است كه سواء از روابط اشخاص، در سراسر دهه‌ي 1360 نمي‌توان موردي را سراغ كرد كه در گوشه‌ي از كشور نزاع قومي، يا فرقه‌اي تحت عنوان جنگ شيعه و سني، يا پشتون و تاجيك با هزاره رخ داده باشد.
در افغانستان هم تفاهم مذهبي وجود دارد، هم تفاهم نژادي. نه جدال مذهبي جريان دارد، نه جدال نژادي. البته روابط اشخاص و قوماندان‌ها از اين موضوع كاملاً جدا است. در ميان‌آنها كساني وجود داشتند كه بنا به دلايل كاملاً شخصي، در پيوند با منافع فردي تلاش مي‌كردند. تا به اين نوع منازعات دامن بزنند؛ اما سخن بر سر ذهنيت عمومي جامعه‌ي افغان است كه همگي صلح و امنيت و برداري مي‌خواهند.
اين كه مي‌گويند: «دخالت يك كشور خارجي فاجعه‌بار است» شعر و شاعري نيست؛ نكته‌ي است كه يك دريا معني دارد و مستقيماً با امنيت و زندگي ساكنان بومي ارتباط مي‌يابد. چنين دخالتي به ويژه اگر آرام و بي‌صدا و در لفافه ي شعارهاي نرم و عامه پسند باشد، به مراتب خطرناك‌تر است؛ چون ضايعات و تلفات بيش‌تر مي‌گيرد. بسيار دير طول مي‌كشد و تو هزينه‌هاي زيادي مي‌پردازي تا فقط به اين يك نكته برسي كه: «اين اظهار برداري دروغ است.»
در دو دهه‌ي پاياني قرن بيستم، كشور ما به عرصه‌ي تاخت و تاز و زور آزمايي قدرت‌هاي جهاني و نطقه‌اي مبدل شد.
همه‌ي مدعيان، خرده حساب‌هاي في مابين خود را در اين آوردگاه منتقل كردند كه شرح و نتايج آن بر همگان مشخص است.
از جمله نتايج زيانبار آن، مهاجرت بيش از شش ميليون تبعه‌ي افغاني به كشورهاي پاكستان و ايران بود كه آن هم تبعات مخصوص خود را داشت. بروز شقاق و جنبش نرم هزاره‌ها يكي از پس آمدهاي يان مهاجرت گسترده بود. اين جنبش (بنا به هزار و يك دليل موجه و غير موجه) به سه بخش عمده تفكيك شد:
1- بخش داخلي در قالب دولت تحت رهبري ح. د. خ. راه مشاركت مدني، يعني همان مسير سنتي و موفق يكصد ساله را دنبال كردند؛ در صدر آن‌ها كساني چون سلطان علي كشتمند (عضويت در شوراي انقلابي و دفتر سياسي ح. د.خ.ا. وزير پلان و صدر اعظم) شاه علي اكبر شهرستاني (استاد دانشگاه، عضويت در شوراي انقلابي و (بعداً) رييس مجلس شوراي ملي) كريم ميثاق (وزير) عبدالواحد سرآبي (وزير)... سيّد منصور نادري كيان (رهبر مذهبي و شخصيت متنفذ در كابل، سه ولايت قطغن و مزار شريف، آمر فرقه‌ي 80 پلخمري) سيّد داوود مصباح (عضويت در شوراي انقلابي ح.د.خ.ا. والي باميان) سيّد علي شاه توكلي (روحاني) حسن علي نطاق پنجابي (روحاني) محمد علي فكوري بهسودي (روحاني)... در اين‌جا مي‌توان ليست طولاني از شخصيت‌هاي اجتماعي، مذهبي، هنري، سياسي و نظامي هزاره‌گي تنظيم نمود كه معتقد به ادامه‌ي مشاركت ملي در قالب استمرار جنبش نرم مدني بودند.
2- بخشي از عناصر اين جنبش به خارج از كشور مهاجرت نموده و در پاكستان مأموا گرفتند. تحت تأثير فضاي موجوده و استراتژي پنجاه ساله‌ي دولت پاكستان (كه همواره خواهان ايجاد نفاق ملي در افغانستان بوده و هست) تا توانست قافيه را تنگ گرفت؛ كينه‌هاي ملي را دامن زد و به زخم‌هاي كهنه‌ي كه رو به التيام بود، نيشتر فرو كرد و نمك پاشيد. آن همه دست آوردهاي تاريخي حاصل از مشاركت ملي را ناديده گرفت، از صدها مورد نقاط مثبت و مشترك اقوام با هم برادر افغاني عبور كرد و مانند مگس دنبال نقاط منفي گشت. نشرات چاپ كويتيه آكنده از دامن زدن به دردهاي كهنه و مضامين نفاق انگيز و انتقام جويانه است.
اين طيف كه به عمق تاريخ پس رفته بود، هيچ حرفي براي گفتن نداشت و اصلاً نمي‌توانست محيط اطراف و فضاي آينده را ببيند. قادر نبود دست آوردهاي يكصد ساله‌ي جنبش مدني هزاره‌ها را احصاء كند. قادر نبود جهت غنا و پويايي بيش از پيش اين جنبش طرحي نو دراندازد. لذا به سربازان داوطلب جهت اجراي دسايس پاكستان مبدل شدند. حال آن كه نيات پاكستان براي هيچ افغان وطن پرست پنهان نيست.
چه كسي مي‌تواند نقش اين گروه در فضاسازي منتج به وقوع حوادث ناگوار غرب كابل در اوايل ده‌ي 1370 را منكر باشد. و دست پيداي پاكستان را در تدوين سناريوي جنگ داخلي (از هر نوع آن) نبيند؟
اين كشور هم زمان چند جبهه‌ي معاند افغاني را در آستين خود پروريد و آن را به جان هم انداخت. پاكستان طي پنجاه سال قبل از آن پيوسته در صدد بود تا نرمي گوش اقوام افغاني را به دست آورد، ولي اصلاً توفيق چنداني حاصل نكرده بود؛ اما در دو دهه‌ي پاياني قرن بيستم چه فرصت طلايي براي گوشمالي دادن افغانستان به دست آورد و چه بي‌رحمانه به آن مبادرت ورزيد!
پاكستان به همان اندازه كه يك كشوري فاقد هويت تاريخي است؛ غير مسئول نيز مي‌باشد و خطرناك‌ترين كشور در منطقه است. وقتي از بيرون به اين كشور نگاه مي‌كنيم، مانند يك تونل بزرگي مي‌ماند كه همچنان در عمق تاريكي فرو رفته است و انتهاي ندارد، از درون اين تونل صداهاي وحشت‌ناك به گوش مي‌رسد. گويا اشباح و موجودات هيولايي در آن‌جا مشغول كار مي‌باشند و دايماً در تدارك حمله عليه آدميان‌اند... آن‌جا حقيقةً يك لانه‌ي فساد، از هر نوع، به تمام معني مي‌باشد: مركز مافيا، مركز تجارت نامرئي و سياه،‌مركز قاچاق، مهد تروريسم و نيروهاي افسار گسيخته و تخريب كار بين المللي، مركز گروه‌هاي غير مسئول، مركز جعل اسناد، مركز چاپ اسعار تقلبي، مركز ساخت كالاهاي تقلبي، مركز زيردارگريخته‌گان مركز آدم فروشي و آدم فروشان، مركز آدم خواري، مركز قتل‌هاي بي‌بازخواست، مركز بنياد گرايي، پايگاه مطمئن براي نيروهاي ناشناخته با اهداف مرموز، مركز طراحي جنگ‌هاي پيدا و پنهان عليه همسايگان... اين پاكستان است.
شرايطي در اين كشور فراهم آمده كه حتي بقاي خود آن را با پرسش هاي جدي مواجه نموده است، خدا اولاً عاقبت خود اين كشور را به خير كند،‌ ثانياً به داد همسايه‌هاي اين كشور (به ويژه افغانستان چهل تكه) برسد. تا زماني كه پاكستان رضايت ندهد، آب خوش از گلوي افغانستان پائين نخواهد رفت.
3- بخشي ديگر از «گروه‌هاي جهادي شيعه» به ايران منتقل گرديدند كه اغلب متأثر از فضاي جديدي حاكم بر ايران، تحت رهبري روحانيون اداره مي‌شدند. اكثريت آن‌ها خواستار برقراري حكومت اسلامي تحت رهبري ولايت فقيه، از نوع حاكم بر ايران در افغانستان بودند.13 حال آنكه هر شخص كور هم مي‌توانست ببيند كه تشكيل يك چنان حكومت در افغانستان امكان ندارد.
بدين ترتيب، جنبش مدني هزاره‌ها پس از نزديك به يك قرن، تحت شرايط محيطي و زماني به شدت سياسي شد و به سه شعبه‌ي اصلي، با گرايش‌هاي متفاوت تقسيم گرديد.
حال پرسش اصلي اين است كه كدام يك از آن‌ها را مي‌توان نماينده‌ي اصلي قوم هزاره دانست؟
واضح است: «آن بخشي را كه در داخل كشور مانده و به مشاركت ملي اعتقاد دارد؛ نه به شورش‌گري و ناسازگري.» قضاوت عوام مهم نيست؛ مهم سرنوشت آنان است. افرادي رِند و فرصت طلب بيش‌تر به قضاوت عوام اهميت مي‌دهند؛ زيرا مي‌خواهند با انجام يك رشته حركات نمايشي توجه آنان را به خود جلب نموده و از جيب آنان خرج كنند.
در حالي كه عقلاء قوم، بيش‌تر به فكر سرنوشت دراز مدت آنان هستند.
انحراف به سمت لومپنيسم
در ادبيات علوم اجتماعي، عنوان «لومپن» يا «لومپن پرولتر» به گروه‌هاي از كارگردان غير ماهر و فاقد تحصيلات گفته مي‌شود كه خود، يا خانواده‌ي پدري، ساليان قبل، به دليل فقر وفاقه از محلات و روستاها كنده شده و در حواشي شهرهاي بزرگ، آلونك نشيني اختيار كرده‌اند و اغلب بي‌كاراند (به خصوص نسل دوم) اين افراد كه فاقد وابستگي به طبقه‌ي مشخص اجتماعي، فاقد سازمان، فاقد مهارت‌هاي شغلي و فاقد هويت اجتماعي‌اند؛ معمولاً و بنا به دلايل عاطفي در دسته‌هاي كوچك چند نفري به هم مي‌رسند. در حالي كه هم جيب شان خالي است، هم مغزشان؛ داراي فرهنگ به خصوص هستند، مطابق با ادبيات مخصوص خود سخن مي‌گويند. در واقع «نه در غربت دلي شاد و نه رويي در وطن دارند.»
مهم‌تر از همه اين كه: سرشار از عقده‌اند. وقتي زندگي شهريان، خانه‌ها و رفاه آن‌ها را مي‌بينند؛ آرزو مي‌كنند همه‌ي آن‌ها در يك لحظه دود شوند و به هوا بروند.
اين گروه‌هاي خطرناك، در شرايط صلح و امنيت، منشاء غالب جراييم و نا امني‌هاي كوچك شناخته مي‌شوند؛ مثلاً از پاره كردن روكش چوكي‌هاي ملي بس گرفته، تا خط كشيدن روي موترهاي پارك شده، مزاحمت‌هاي خياباني و ناموسي و سرقت‌هاي كوچك و متوسط به اين گروه نسبت داده مي‌شود. كه در مجموع، تحت عنوان «وانداليسم= تخريب كاري» شناخته شده است. در شهرهاي بزرگ جهان سومي، غالب درگيري‌هاي پليس با همين‌ها است.
اما در شرايط جنگ و نا امني؛ خدا به آن‌ها مي‌دهد: به سرباز جنگي مبدل مي‌شوند و بخش عمده‌ي نيروهاي رزمي گروه‌هاي درگير را تشكل مي‌دهند. اسلحه به دست مي‌گيرند و راه مي‌افتند... اين بهارشان است! واي، واي واي.... متأسفانه، بنا به هزاره و يك دليل (كه محل شرح آن نيست) جنبش نرم و مدني هزاره در آغاز دهه‌ي 1370 به نوعي دچار لومپنيسم شد و شأن و منزلت تاريخي آن تنزل نمود. حوادث غرب كابل (كه به طور قطع قابل پيش‌گيري بود.) اين جنبش يكصد ساله را از خردورزي و عقلانيت تهي نموده، به انحراف كشانيده و با چالش‌هاي بزرگ مواجه ساخت. در اين مقطع نيروهاي مهار اوضاع را به دست گرفتند كه در ماهيت و اصول، نگرگاه فراتر از فلسفه‌ي لومپنيسم نداشتند و چشم‌انداز شان فوق العاده مغشوش بود.
درست به همين خاطر است كه اطفاي آتش جنگ‌هاي داخلي، هميشه سخت‌ترين كار بوده و است. در افغانستان عين همين قضيه واقع شد. طي آن «لومپنيسم» و «وانداليسم» كشور را به هرج و مرج كامل كشانيد و روابط نيك اقوام با هم برادر افغاني را تحت تأثير قرار داده:
در سال 1371 علي داد توفيق (شهرستاني ـ فعلاً مقيم كشور هالند) در ملاقات خصوصي گفت:
سند شماره 10:
«در هيأت رهبري حزب وحدت شقاق سمتي به وجود آمده: «هزاره‌هاي شمال معتقدند رهبري بايد از آن ناحيه باشد، چون مردمي نترس و جنگجو هستند و مي‌توانند حق خود را از پشتون‌ها بگيرند. رهبر نمي‌تواند از ميان هزاره‌هاي مناطق مركزي باشد؛ چون مردم اين ناحيه ستم پذيرند و قوم كوچي سال‌هاي سال، روحية مقاومت و ايستادگي را در اين ها كشته است.»
«اما هزاره‌هاي مركزي به اين باورند كه اصل هزاره‌جات اين جا است، جمعيت اين جا است، مفاخر و اماكن تاريخي مانند شخصيت ها و پنج «داي» هزاره‌گي (ديزنگي، ديكندي، داي ميرداد، داي فولاد، داي چوپان) اين جا است. همان‌گونه كه پشتون بدون "زي" پشتون نتواند بود؛ هزاره‌ي بدون "دي" هزاره نيست.»
توفيق در پايان گفت:
«فضا سازي موجود در درون حزب وحدت مبتني بر كيش شخصيت طراحي شده اين شرايط ما را به اين نتيجه رسانيده كه به اين رهبران زهر ندهيم؛ باد بدهيم.»
ادبيات لومپنيسم
ادبيات لومپنيسم حاييز بار منفي و تخريب و توهين خالص است.
اين ادبيات داراي خصلت انتحاري است، كه بر پايه‌ي كوته نظري، بدبيني و شك عميق نسبت به خود و مخاطب شكل گرفته است. نه براي خود حرمت قاييل است، نه براي مخاطب.
سند شماره 16:
«اين مسأله كه ما طيّ سه صد سال محكوم بوديم در تاريخ افغانستان محو شده بوديم و كسي ما را با هويت هزاره قبول نداشت.14
سند شماره 17:
«اگر لحظه‌ي غفلت كنيم، باز سه صد سال به اسارت و نابودي قرار مي‌گيريم.15
سند شماره 18:
«اگر بي تفاوت باشيم، اتحاد خود را حفظ نكنيم، مي‌توانند ما را 300 سال ديگر باز حذف كنند، آن وقت براي «جوالي گري» باشيم.16
سند شماره 19:
«عبدالرّحمن 62% مردم ما را از بين برد، به عنوان كنيز و غلام از اين جا تا هند به فروش رفت و از ماليات اين كنيز و غلام فروشي در خزانة دولت كه واريز مي‌شد، كتاب افغانستان در پنج قرن اخير مقدار اين پول را نوشته است.17
سند شماره 20:
«از اين اسارت و از اين ذلت بيرون بيايم، هويت واقعي خود را به دست بياورم.18»
سيند شمار 21:
«چرا هزاره بودن جرم است؟19»
سند شماره 22:
«ما اگر در صد سال پيش شاهد مسألة بوديم كه پسران ما را مي‌گرفتند مي‌فروختند و مردم ما را سر مي‌بريدند و مي‌كشتند و برده درست كرده بودند و كنيز. ولي بعد از صد و چهارده سال مبارزه و همسنگري عين مسأله تكرار شد.20»
سند شماره 23:
«از هويت آينده‌ي خود دفاع كنيم.21»
«سند شماره 24:
«هويت نداشتيم.22»
سند شماره 25:
«دعا بكنيد كه خداوند شما را ياري بكند و اين ذلت گذشته سر شما تكرار نشود. (آمين حضار).23»
سند شماره 26:
«مزاري هم اگر هزاره نمي‌بود تلويزيون ايران از او يك قهرمان مي‌ساخت مثل مسعود.24»
سند شماره 27:
«لينگ ملخ تحفة سليمان، من يك انسانم چون انسانهاي ديگر؛ اما با اين تفاوت كه خون هزاره‌گي در رگهايم جريان دارد... خون هزاره‌گي موجب قتل عام‌ها، هتك حرمت‌ها، به اسارت گرفتن‌ها، چون برده‌گان به فروش رسيدن هايم، در مدت طولاني گرديد.25»
سند شماره 28:
«الف ـ طواييف، قبايل و مليت‌هاي غير «هزاره» با «هزاره‌ها» با ديدة تحقير نگريستند و در برخوردهاي اجتماعي با همان ديد با آنها معامله كردند. روي اين ديد و موضع گيري خود ان قدر پافشاري كرده و ادامه دادند كه حتي از زن دادن به اين برادران هم كيش خود دريغ نمودند...»
«ب ـ ... محيط مصيبت بار زندگي «هزاره‌ها» روي ذهن خود آنها نيز تأثير گذاشت، و انسانهاي عادي مربوط به اين قوم باور كردند كه انساني درجه آخر هستند26»
اين گونه سخن گفتن صحيح نيست. اين نوع ادبيات، علاوه بر اين كه نقض غرض به بار مي‌آورد؛ به جاي اين كه ابرو را اصلاح كند، چشم را كور مي‌كند. نه تنها نمي‌تواند انسان‌هاي سالم المزاج و بهنجار بپروراند، كه بالفعل، گروه‌هاي هدف را دچار آشفته مزاجي نموده و در موضع انفعال و ضعف رواني قرار مي‌دهد. و براي آينده‌ي آن‌ها هم بدترين نوع اسناد تاريخي به يادگار مي‌گذارد. چندان كه در آينده باعث شرم ساري نسل‌ها خواهد شد. چون اين ادبيات، نسل‌هاي گذشتة هزاره را مطرود، مبغوض، منفور و فرو دست معرفي مي‌كند. وقتي گفته شود: «ما سه صد سال اسير، برده و كنيز بوديم!»
ديگر چه مي‌ماند؟
اين شيوه‌هاي بيان، شخصيت تاريخي اين قوم را مخدوش مي‌سازد. اگر اصلاح نشود تأثير مستقيم روي وضعيت نسل‌هاي آتي خواهد داشت و ميراث ژنتيك بر جا مي‌گذارد. آن‌ها را در موقعيت رواني ضعيف قرار خواهد داد؛ چون بالاخره همة طرف‌هاي قرباني در همين مملكت وجود دارند و زندگي خواهند كرد. اين خود به خود، در هر زماني به سر برده باشند. چه كسي دوست دارد از اعقاب بردگان بوده باشد؟
به حكم غريزه و روح انساني، نه تنها يك قوم و قبيله؛ بلكه حتي يك فرد بشري وقتي چشم باز مي‌كند، نخستين نگاه او پيرامون اين موضوع است كه ببيند داراي چه ميراث تاريخي است. گذشتگانش چه بوده‌اند و او حامل چه پيامي است.
تصور كنيد با استناد به متون موجود هزاره‌گي، فردا يك نفر پشتون، يا تاجيك... به بچة شما بگويد: «اجداد تو نوكر و برده‌ي اجداد من بوده‌اند!»
ديگر چه مي‌ماند؟
با اين سابقة تاريخي كه تو براي آن مي‌سازي، چگونه بتواند از خود دفاع كند؟ چون عين مطلب به صراحت در متون متعلق به خودش آمده است!
باز هم همچنان شرم از گذشته و فرار از گذشته ادامه خواهد يافت.
اين يك تراژدي است.
اشخاصي كه مدعي رسالت فرهنگي (يعني انسان سازي اند) قلم بر مي‌دارند و مي‌نويسند كه «باباي من برده بود!»
مادرم كنيز بود... امان اللّه خان ما را آزاد كرد! كاش مي‌دانستيم كه فرمان لغو بردگي هزاره‌ها در چه سال و روزي صادر شده كه آن روز را روز آزادي هزاره‌ها نام مي‌گذاشتيم و از آن تجليل مي‌كرديم...27
ديگري مي‌گويد: «ما ذليل بوديم، هيچي نبوديم، هويت نداشتيم، هيچ كس از ما خوشش شان نمي‌آيد، به ما زن نمي‌دهند... !»
اين چه حرفي است؟
مي‌خواهند با اين نحو كلمات به مردم خود خدمت كنند!
تاريخ، به لحاظ فلسفي به هم پيوسته است. وقتي تو خودت، خويشتن خويش را اين قدر خوار و حقير مي‌كني، ديگر چه انتظاري از ديگران داري؟
هر دشمني كه مي‌خواست هزاره‌ها را خرد كند، به اندازة خود اين آقايان نمي‌توانست موفق باشد.
عقلاء نبايد اجازه دهند كه اشخاصي نا به هنجار داري سندرم رواني، موجبات شرمساري نسل‌هاي آينده را فراهم آورد.
به علاوه: علماء روانكاو امروز براي موفقيت و تأمين زندگي سالم اشخاص و جوامع، سعي مي‌كنند حافظة شخصي مريضان خود را از تجربيات ناگوار پاك كنند. تا آنها بتوانند انساني جديدي بشوند و در جامعه زندگي كنند. هر دم به آنها مي‌گويند: «بشخودن، هميشه به نفع خود شما است».
ديل كارنگي مي‌گويد:
اگر بخندي، دنيا با تو مي‌خندد؛ و اگر گريه كني، تنها گريه خواهي كرد؛»
« اين قانون زندگي است.»
هشتصد سال پيش حافظ شيرازي گفت:
نهال دشمني بركن كه رنج بي‌شمار آرد
نهال دوستي بنشان كه كام دل به بار آرد
اين‌ها «باد» نيست، «حكمت» است. حاصل تجربيات چندين هزار سالة بشري مي‌باشد كه تمدن‌ها بر پاية آن بنا شده است.
علوم تربيتي امروز نه تنها در نهاد اشخاص عقده نمي‌كارد، كه بر عكس، تلاش دارد تا هر نوع عقده‌ها را از ضمير شخص پاك كند. چون دريافته است كه عقده‌هاي متراكم مانع درك است درست از واقعيت‌ها و موقعيت‌ها مي‌گردد و مجال موضع‌گري صحيح را سلب مي‌كند. كاملاً روشن است كه شخص از مواضع رواني ضعيف نمي‌تواند به خواست‌هاي مشروع خود برسد.
چه بسيار فرق است بين كساني كه به خيابان مي‌روند همه را دوست خود مي‌پندارند، با كساني كه همه را دشمن خود مي‌شمارند. در فرض دوم امنيت رواني نخواهد داشت، بنابراين اصلاً نمي‌تواند حداقل توانمندي خود را در خصوص برقراري رابطة سالم و مثبت و مفيد با محيط بروز دهد:
«يك شهر پر از دشمن و يك دوست ندارد!»
در اين حالت چه خواهد شد؟
نبايد با دست خود اسباب تمسخر خويش و شرم‌ساري نسل‌هاي اينده را فراهم آورد.
نبايد اجازه داد ادبيات هزاره‌ها تلخ، قبيح، ترش و پراخم و چخم شناخته شود.
نبايد اجازه داده شود تاريخ هزاره‌ها كوتاه، سياه، فقير و فاقد هر نوع افتخارات معرفي شود.
كدام قوم و ملت باشد كه در تاريخ خود قتل عام نشده باشد، فراز و فرو نداشته باشد و مفاخري هم نداشته باشد؟.
تقريباً همة ملل و اقوام، به ويژه آنهاي كه به نحوي سيستماتيك در معرض مظالم تاريخي و ملي قرار گرفته‌اند، هر كدام روضة براي خود دارند؛ آن را (با هدف‌هاي خاص) شرح و بسط مي‌دهند، در حافظه سپرده و عند الزوم تكرار مي‌كنند: مانند قتل عام ارامنه توسط ترك‌ها در جريان جنگ جهاني اول، داستان هلوكاس در جريان جنگ جهاني دو و امثال آن...
اما اين روضه‌ها بسيار فني طراحي شده و نقض غرض نمي‌كنند.
يادداشتها
1- ماده هفتم قانون اساسي افغانستان، مصوب سال 1301 (هـ.ش) متن كامل قوانين افغانستان از سال 1301 تا 1372، مركز فرهنگي نويسندگان افغانستان، ص: 83.
2- متن پيام امير امان الله خان خطاب به هزاره‌هاي بهسود
تحرير 22 جوزا 1299 (ه‍.ش)
اخلاص صداقت كيشان ميرها و ملكان و اربابان و كلان شوندها و ساير رعاياي محال هزار بهسود را بعد از الطاف شاهانه واضح مي‌دارد كه از شما رعاياي صادقه‌ام از اصل رفتار كه در خدمات دين و دولت نموده در حين جهاد الوسع اعانه‌ي انقلابي براي صرف راه جهاد داده‌ايد بدل و جان اظهار رضامندي دارم. حضرت حق تعاي جل و علي شانه و روحانيت رسول مقبول از شما راضي باد. اُميد بخداي تعالي دارد كه از حسن اتفاق و همدردي كه شما رعاياي صادقه‌ام داريد، ترقي دارين يوماً فيوماً شامل حال شما بود. بعضي فقرات عرض لازمه از تكاليف و بعضي كارات نو احداث كه بر شما باد، و متأذي باشيد، واضح مفصل تحرير داشته بواسطه‌ي مُلا فيض محمد خان و غيره ارسال داريد كه بذريعه يا در حضورم ملاحظه فرموده در فقرات عرض شما غور و تحقيقات نموده احكام فرموده و فرامين آن از حضور اسمي شما و غيره ارسال شود تا آسوده حال و مرفه الحال شاغل دعا گويي باشيد.
امضاء امير امان الله خان
3- حسين نايل: سرزمين و رجال هزاره جات، ص:444.
4- همان.
5- آقاي عبدالعلي مزاري در اين زمينه اظهار مي‌دارد:«ما در زمان ظاهر چهار دوره رأي گيري داشتيم، وكيل در پارلمان مي‌آمدند. از تمام هزاره‌جات كه هر والسوالي يك صد و شصت هزار نفر داشت سي نفر وكيل مي‌آمد.»
6- احياي هويت‎ چاپ اول، زمستان 1374، ص: 35. انتشارات سراج- قم.
7- «چرا هزاره بودن جرم است؟»
«وقتي كه 62٪ مردم ما نابود شد، از آن تاريح تا حالا بيش از صد سال مي‌شود، ما محروم بوديم، تحقير مي‌شديم، هزاره بودن عيب بود، شيعه بودن عيب بود.»
عبدالعلي مزاري: احياي هويت: صص164-213. چاپ اول 1374. ق.
8- «استبداد» (عربي) مصدر ثلاثي مزيد از باب «استفعال» است كه به معني «خود رأي» بودن مي‌باشد؛ در اصطلاح اهل سياست به سيستم حكومتي اطلاق مي‌شود كه به نحوي دل خواه در مقررات اداري كشور تصرف كند، بدون اينكه از ناحيه‌ي شهروندان مورد بازخواست و مؤاخذه قرار گيرد. استبداد در بعد اجرايي خود با فاشيسم همآغوشي دارد و داراي شقوق مختلف مي‌باشد كه دو نوع آن علي الظاهر از هم متميز است:
1- استبداد خشن و آشكار؛ كه حايز خصلت «بزن»، «بكش» بي‌پروا است.
9- استبداد آرام و پنهان كه بر سيستم «بگير» و «ببند» متكي است و اساس آن بر كلمه‌ي «نه» بنياد شده است: نگو، نخوان، نخور، نيا، نرو، نبين، نكن، نه، نه، نه....
نقطه‌ي مقابل استبداد «حكومت قانون است» كه فرض آن بر بهره‌مندي همه‌ي شهروندان از حقوق مساوي، فرصت‌هاي برابر، آزادي‌هاي اساسي، نظارت بر كار دولت و منع الزام و اجبار از ناحيه‌ي دولت است.
در حكومت استبدادي اين فرض معكوس مي‌شود، زيرا دولت‌هاي خودكامه به تشخيص خود، به جان و مال مردم و آزادي‌هاي مدني اشخاص تصرف مي‌كند.»
2- (...) خطاب به مخالفان؛ راهپيمايي كنيد ببينيم چند نفر هستيد.
10- بصير احمد دولت آبادي: «هزاره‌ها از قتل عام تا احياي هويت» صص: 393-394.
11- به قول مولوي: عالمي را يك سخن ويران كند روبه پژمرده را شيران كند
و به قول عوام: يك ديوانه مي‌تواند سنگي را به چاه بياندازد، كه پانصد عاقل نتوانند آن را خارج نمايند.
12- پيام مهاجر: شماره 25، ثور 1360.
13- رجوع كنيد به اساس نامه‌ي شوراي ايتلاف كه بر مشروعيت حكومت ولايت فقيه تحت رهبري آيت الله خميني(ره) تاكيد مي‌ورزد و خواستار حضور نماينده‌ي ايشان به عنوان رئيس شورا تا زمان تعيين سخنگو مي‌باشد.
و نخستين ماده از اساس‌نامه‌ي 20 ماده‌اي حزب وحدت اسلامي كه خواهان ايجاد حكومت اسلامي مبتني بر ولايت فقيه در افغانستان گرديده و در ماده‌ي چهارم، به التزام نسبت شعار «نه شرقي، نه غربي» (كه شعار سياست خارجي ايران مي‌باشد، و بر سر درب عمارت وزارت خارجه‌ي آن كشور نوشته شده) تصريح مي‌كند.
14 . احياي هويت، ص: 25.
15 . همان، ص: 20.
16 . همان، ص: 21.
17 . همان، ص: 213. (آخرين سخنراني).
18 . احياي هويت؛ مركز فرهنگي نويسندگان افغانستان ص: 34. چاپ اول 1374، قم.
19 . همان، ص: 164.
20 . همان، ص: 85.
21 . همان، ص: 34.
22 . همان، ص: 215.
23 . همان، ص: 223.
24 . بصير احمد دولت آبادي: «هزاره‌ها از قتل عام تا احياي هويت» ص: 38.
25 . عليجان زاهدي: مباني تفاهم ملي در افغانستان، ص 1.
26. ع، افسرده خاطر (عليجان زاهدي آلودني ): نبرد هزاره‌ها در كابل (مقدمه) صص 9 ـ 10.
27 . ع، افسرده خاطر (عليجان زاهدي آلودني): نبرد ‌هزاره‌ها در كابل (مقدمه) صص 9-10.