مقدمه

افغانستان، با توجه به اتفاقات جديدي كه در پايان قرن 20 و اوايل قرن 21 در آن اتفاق افتاده است، مي‌رود كه تجربه‌هاي جديدي بياموزد. اما هميشه گذشته چراغ راه آينده بوده است. هر طرح و پيشنهاد براي بهبود اوضاع، بويژه اوضاع سياسي اين كشور بدون توجه به گذشته آن، واقع بينانه نخواهد بود.

شناسايي احزاب و جريانهاي سياسي در اين كشور مي تواند گامي باشد براي آسيب شناسي احزاب گذشته و پايه گذاري احزاب جديد كه مي تواند به نوبه‌ي خود در تحقق دمكراسي موثر باشد. جريانها و احزاب سياسي، مثل ساير پديده‌ها در اين كشور، حالت طبيعي و نرمال نداشته و داراي فراز و نشيب فراوان بوده است. امروز اين اصل در همه‌ي دنيا پذيرفته شده است كه ثبات سياسي در يك كشور مرهون وجود احزاب سياسي پايدار و قدرتمند است. اما وجود احزاب سياسي قدرتمند خود معلول عوامل اجتماعي متعدد است. اگر در افغانستان انتظار ثبات سياسي را داشته باشيم، بايد به دنبال احزاب پايدار و قدرتمند باشيم. احزاب قدرتمند در صورتي به وجود خواهد آمد كه سنگ بناي آن محكم و استوار باشد. سنگ بناي احزاب كه همان شكافهاي اجتماعي (اوليه يا ثانويه) است، در استحكام احزاب نقش فوق العاده دارد. بي‌ثباتي سياسي افغانستان تا چه اندازه معلول نبود احزاب سياسي است؟ آيا در افغانستان احزاب سياسي وجود داشته است؟ اين احزاب بر چه شكافهايي استوار بوده است؟ اگر در آينده، احزاب مقتدر داشته باشيم، كه ثبات سياسي بدون آن ممكن نيست، اين احزاب بر چه پايه‌ها و شكافهاي اجتماعي بايد استوار باشد؟

تحقيق حاضر بيشتر جنبه‌ي توصيفي داشته احزاب سياسي را در يك سده‌ي اخير بررسي مي‌كند تا به پرسشهاي فوق در حد امكان پاسخ دهد. اين تحقيق دريك مقدمه، 3 بخش و نتيجه گيري نهايي، تدوين شده است. در بخش اول به مفاهيم پرداخته شده است و در بخش دوم گذار تاريخي مختصري به گذشته‌ي افغانستان شده است. بخش سوم به معرفي مهمترين احزاب سياسي پرداخته است.

 


بخش اول: مفاهيم

1ـ احزاب سياسي

تعريف حزب

احزاب سياسي يكي از پديده هاي است كه تعريف واحدي از آن وجود ندارد. شايد اين امر ناشي از ابهام در كاركرد آن باشد. از ميان تعاريف موجود مي توان تعريف ذيل را جامع دانست.

«حزب را مي‌توان گروهي از افراد جامعه دانست كه با اعتقاد و ايمان به برخي اصول و داشتن هدفهاي مشترك در سازماني با عنوان «حزب» متشكل شده و از طريق شعبه‌ها و قسمتهاي مختلف با يكديگر ارتباط متقابل و مستمر دارند و مي‌كوشند تا براي رسيدن به هدفها و اجراي اصول مورد نظر، حكومت را مستقيماً در دست گيرند.»[1]

نظريه هاي پيدايش احزاب

در مورد علل پيدايش احزاب سه ديدگاه وجود دارد:

1- نظريه انتخابي

بسياري از انديشمندان علم سياست، در كشورهاي غربي معتقدند كه احزاب سياسي با گسترش سيستيم انتخابات و نظام پارلماني، به وجود آمده است. از پيروان نامدار اين نظريه مي توان موريس دو ورژه، دنكورات روستا و شات اسنايدر را نام برد.[2] موريس دو ورژه مي نويسد:

«احزاب سياسي، هم زمان با آيين هاي انتخاباتي و پارلماني زاده شدند و توسعه يافتند. اينان در آغاز، زير عنوان كميته‌هاي انتخاباتي ظاهر شدند و مأموريت آنان، در عين حال سپردن سرپرستي معتمدان به يك نامزد انتخابات و گردآوري اعتبارات لازم براي مبارزه در انتخابات بود. همچنين در چهارچوب مجالس مقننه نيز، گسترش گروههاي پارلماني كه نمايندگان يك گروه واحد را به منظور اقدام مشترك جمع مي‌كرد، ديده مي‌شد.

اين نزديكي نمايندگان در سطح بالا، طبعاً منجر به اين مي‌شد كه كميته‌هاي انتخاباتي آنان، در پايه اقدام به اتفاق كنند. بدين سان، نخستين احزاب سياسي به وجود آمدند....

با اين حال، احزاب سياسي، بعداً توسط رژيمهاي سياسي بي‌انتخابات و بي‌پارلمان يا توسط رژيمهايي كه داراي شبه انتخابات يا شبه پارلمان بودند، يا آنگاه كه يك نامزد تنها در برابر آراي رأي دهندگان قرار مي‌گرفت، يا حزب واحدي كليه‌ي كرسيهاي نمايندگان را اشغال مي‌كرد، مورد استفاده قرار گرفتند.[3]

2- نظريه توسعه و نوسازي

عده اي ديگر معتقدند كه احزاب سياسي معلول «توسعه» و «نوسازي» است. توسعه و نوسازي فرايندي است مركب و همه جانبه كه شامل جنبه هاي اقتصادي، اجتماعي و سياسي مي شود.از جنبه اقتصادي مي توان شاخصهاي مثل: كاربرد دانش و تكنولوژي براي كنترل منابع طبيعي، افزايش توليد ملي، افزايش درآمد سرانه، تقسيم كار، توليد انبوه و تخصصي شدن كار و امور توليد، نام برد. جنبه هاي اجتماعي آن عبارت است از: ظهور مشاغل جديد، روابط اجتماعي نو، شهر نشيني، پيدايش نهادهاي جديد براي انجام وظايف جديد. از جنبه هاي سياسي، تحولاتي مثل آگاهي مردم از مسائل سياسي و مشاركت در آن، پيدايش نيت ملي، فردگرايي مثبت، و حاكميت قانون از شاخصهاي توسعه محسوب مي شود. در چنين شرايطي كه تمامي افراد جامعه از هر لحاظ آمادگي براي مشاركت در امور سياسي دارد، احزاب سياسي براي هماهنگ كردن خواستها و تنظيم مشاركت مردم به وجود مي آيد.  افرادي مثل مايرون وينر، جوزف لاپالومبارا و اورت لد از طرفدان اين نظريه هستند.[4]

3- نظريه تضاد طبقاتي

اين نظريه مربوط به ماركس و پيروان او هستند.آنان با توجه به مفروضات كه دارند، اكثر مسائل از جمله پيدايش حزب سياسي را تفسير طبقاتي مي كنند. بر اساس ديدگاه ماركس، تاريخ همواره پيكاري بوده است ميان دو طبقه، طبقه استثمار كننده و طبقه استثمار شده. دوران جديد با توجه به تحولات اجتماعي ناشي از انقلاب صنعتي، تعداد كارگر و استثمار شده گان افزايش يافته است. اين افراد همگي اعضاي حزب زحمت كشان يا طبقه «پرولتاريا» است كه با فراهم شدن شرايط انقلاب، بر حزب استثمارگران پيروز شده و قدرت را در دست خواهد گرفت. به باور ماركس و انگلس، همه جنبشهاي تاريخ از نوع جنبش اقليت بوده اند. ولي جنبش كارگري اكثريت عظيمي از توده را در برمي‌گيرد.[5]

از آنجايي كه در افغانستان شكل گيري احزاب زاييده الزامات اجتماعي داخلي نيست بلكه متاثر از تحولات بيروني مي باشد، تفاوتي نمي كند كه كدام نظريه را در مورد علل پيدايش احزاب انتخاب كنيم.

2- شكافهاي اجتماعي

آنچه كه نيروهاي اجتماعي بر محور آن شكل مي گيرد، شكاف اجتماعي ناميده مي شود. عده‌اي شكاف اجتماعي را همان تضاد و تعارض اجتماعي مي دانند.[6]

«شكاف اجتماعي عملا موجب تقسيم و تجزيه جمعيت و تكوين گرو بنديها مي گردد. و اين گروه بنديها ممكن است تشكلها و سازمان هاي سياسي پيدا كنند، قاعده‌ي كلي جامعه شناسي سياسي اين است كه زندگي در هر كشوري به شيوه هاي گوناگون تحت تأثير شكافهاي اجتماعي خاص آن كشور و نحوه صورت بندي آن شكافها قرار مي گيرد.»[7]

براي شكافهاي اجتماعي تقسيم بنديها و طبقه بندي هاي وجود دارد كه به چند مورد آن اشاره مي شود.

الف)  شكاف فعال و شكاف غير فعال

«شكاف فعال» به شكافي گفته مي شود كه فعلا تقسيم بندي گروها بر اساس آن صورت مي گيرد، اما شكاف غير فعال ممكن است فعلا در جامعه حساسيت نداشته باشد و تقسيم گروها بر اساس آن صورت نگيرد اما هرآن احتمال فوران و فعال شدن آن وجود دارد.

ب) شكاف اوليه و ثانويه

شكاف اوليه، ناشي از تصادفات تاريخي در يك كشور مي باشد. «از جمله شكافهاي تاريخي بايد از شكافهاي مذهبي و فرقه‌اي، شكاف ميان دين و دولت، شكافهاي قومي، زباني و غيره سخن گفت»[8]علت نامگذاري اين نوع شكاف به اوليه يا تاريخي و تصادفي اين است كه پيدايش اين نوع شكاف، در طول تاريخ صورت گرفته و بيشتر، خصوصاً دركشورهاي توسعه نيافته، حالت تصادفي و يا تحميلي داشته است. مثلاً اين كه يك كشور داراي چه زبانهايي است، يا چه مليتهايي در آن وجود دارد.

شكافهاي ثانويه به شكافهايي گفته مي‌شود كه ناشي از تحولات در درون يك جامعه است. مثل «اشرافيت، روحانيت، خرده بورژوازي و دهقانان» در جوامع جديد «بورژوازي جديد، روشنفكران و طبقات كارگري»[9]و يا در جوامع توسعه نيافته مثل شكاف اقتصاد دوگانه، دوگانگي فرهنگي، و شكاف سنت و تجدد.[10]در جوامع پيشرفته «شكاف ميان سرمايه‌ي تجاري و سرمايه صنعتي، سرمايه كمپرادور و سرمايه‌ي ملي، سرمايه بزرگ و كوچك، سرمايه‌ي انحصاري و غير انحصاري صنعتي و انحصارات بانكي»[11]را مي‌توان نام برد.

ج) شكافهاي متراكم و شكافهاي متقاطع

شكافهاي متراكم به شكافهايي گفته مي‌شود كه دو شكاف اجتماعي روي هم قرار گرفته و همديگر را تقويت مي‌كنند. مثلاً هم افرادي كه داراي مذهب خاص هستند داراي زبان خاص هم باشند. يا همه‌ي افراد داراي مذهب و يا زبان خاص داراي قوميت خاص هم باشند. به عنوان مثال اگر همه‌ي اهل سنت در افغانستان داراي زبان پشتون باشد، به اين شكاف، شكاف متراكم اطلاق مي‌شود. چون شكاف زبان، شكاف مذهب را تقويت مي‌كند. شكاف متقاطع به شكافهايي گفته مي‌شود كه همديگر را قطع مي‌كند. مثلاً جامعه،‌ بر اساس مذهب يك تقسيم بندي داشته باشد، بر اساس زبان تقسيم بندي ديگر و بر اساس قوميت مثلاً تقسيم بندي ديگر. به عنوان مثال جامعه‌اي كه از لحاظ مذهب به شيعه و سني تقسيم مي‌شود، بر اساس اين شكاف ما دو گروه اجتماعي داريم يكي شيعه و ديگري سني، اما شكاف زبان مي‌آيد اين دو شكاف را قطع مي‌كند. يعني بعضي از سنيها بر اساس زبان، فارسي است و ممكن است بعضي از پشتو زبان هم شيعه باشند.

اين تقسيم بندي هايي كه بيان شد از لحاظ فعال بودن و يا غير فعال بودن، اوليه و ثانويه يا متقاطع و متراكم، از حيث تك شكافي و دو شكافي و چند شكافي به جوامع صورتهاي متفاوت مي‌بخشند.[12]

 


 

بخش دوم: گذار تاريخي

از تأسيس دولت پشتون تا تمركز قدرت

بعد از مرگ نادرشاه افشار، در سال 1447م احمد شاه ابدالي در قندهار اعلام پادشاهي كرد و اولين پادشاهي افغان (قوم پشتون) به وجود آمد.[13]

بعد از مرگ احمد شاه در سال 1772م (1186 هـ .ق) تيمور شاه پسر ارشد احمد شاه زمام قدرت را دردست گرفت.[14] تيمورشاه كه از زندگي پربارش حدود 70 پسر و دختر به جا گذاشته بود، مسئله‌ي جانشيني در ميان 32 فرزند ذكورش، غوغايي به پا كرد[15] تا اينكه زمان شاه به كمك سرداران لشكر بر ديگران فائق آمده تاج شاهي را برسر گذاشت.[16] در سال 1801م زمان شاه توسط برادرش محمود خان از نعمت بينايي محروم شده در بالاحصار كابل محبوس گرديد و پادشاهي به محمود خان رسيد.[17] سلطنت بين محمود خان و برادرش شاه شجاع تا سال 1818 رد وبدل گرديد. بعد از كش و قوسهاي فراوان و دست به دست شدن قدرت، امير دوست محمد خان از خاندان محمد زايي در سال 1836 به عنوان اميرالمؤمنين انتخاب گرديد.[18] از اين به بعد علاوه بر خاندان هايي كه بر سر قدرت با هم درگير بودند، دو قدرت بزرگ استعماري يعني روس و انگليس نيز وارد صحنه شده در بازي قدرت سهيم شدند. بعد از امير دوست محمدخان پسر سوم او، شير علي خان زمام قدرت را در دست گرفت[19] بعد از شير علي خان و در دوران اوج رقابت روس و انگليس و اشغال افغانستان توسط انگليسيها، امير عبدالرحمان خان فرزند محمد افضل خان برادر شير علي خان قدرت را در دست گرفت. امير عبدالرحمان خان با سپردن سياست خارجي به انگليس، آزادي عمل را در داخل افغانستان به دست آورد. او از سال 1880م تا سال 1901م تمامي قدرتهاي محلي را با قساوت تمام در هم شكست و همه را تابع قدرت مركزي ساخت.

 

امير حبيب الله و فضاي باز

در سال 1901م بر خلاف آنچه در طول تاريخ افغانستان مرسوم بود، بعد از مرگ اميرعبدالرحمان خان قدرت بدون كشمكش به پسرش امير حبيب الله خان منتقل شد[20] امير حبيب الله (1918 ـ 1872م) مردي خوشگذران و معتدل بود. او بعد از به قدرت رسيدن سخت گيريهاي شديدي را كه در زمان پدرش (اميرعبدالرحمان خان) بر مردم اعمال مي‌شد، لغو كرد. زندانيان را آزاد و از تبعيد شدگان خواست به وطن برگردد. جزاي بريدن گوش و دست و پا و كور كردن را ممنوع و براي دلجويي مردم هزاره كه بيشترين زجر را در دوران پدرش كشيده بودند، فرمان دوازدهم رمضان 1322ق (1904) ميلادي را مبني بر دلجويي از آنان صادر كرد.[21] در سال 1903 اولين مكتب به رسم غربي، به نام مكتب حبيبه را راه اندازي كرد. در سال 1906 اولين مجله در تاريخ افغانستان، به نام مجله‌ي سراج الاخبار زير نظر مولوي عبدالرئوف منتشر و بعد از اولين شماره متوقف شد. محمود طرزي (1933ـ 1865) فرزند غلام محمد خان كه در كشور عثماني بود به وطن بازگشته، افكار جديدي را منتشر  كرد. او كه با عقد دو دخترش با فرزندان شاه (عنايت الله و امان الله) جاي پاي محكمي برايش دست و پا كرده بود، در سال 1911م مجله‌ي سراج الاخبار را دوباره منتشر كرد كه تا سال 1918 ادامه يافت. از مكتب حبيبه روشنفكراني برخاست كه به اولين جنبش مشروطه معروف يافت. جنبشي كه  داراي 43[22]نفر بود و به جرم برنامه‌ريزي براي ترور شاه 7 نفر اول آنان اعدام و بقيه به زندان افتادند.[23] امير در سال 1918 كه براي تفريح زمستاني در منطقه‌ي گرمسير جلال آباد رفته بود شب هنگام در خيمه‌اش به قتل رسيد.

از اصلاحات اماني تا پادشاهي راهزن عدالت خواه

امان الله خان پسر امير حبيب الله بعد از رقابتي نه چندان شديد با عمويش سردار نصرالله خان و دو برادرش امان الله خان و حيات الله خان، زمام قدرت را در دست گرفت. امان الله خان كه جوان سرشار و روشنفكر بود با داعيه‌ي استقلال افغانستان به حكومت رسيد. استقلالي كه جدش اميرعبدالرحمان خان، آن را به انگليس واگذار كرده بود تا خود با خيال راحت به امور داخلي بپردازد. امان الله بعد از استقرار در قدرت، در تاريخ سوم مارچ (مارس) 1919م طي نامه‌اي به ويسراي هند از كشته شدن امير حبيب الله و بر تخت نشستن خود و معرفي نمودن افغانستان به عنوان يك كشور آزاد و مستقل خبر داده بود. سلطنت امان الله خان با تحولات مهم در جهان همزمان و مصادف بود. در سال 1918 جنگ جهاني اول خاتمه يافت و امپراطوري انگليس گرچه در طرف پيروز جنگ قرار داشت، اما خسارات ناشي از جنگ، حفظ امپراطوري عريض و طويل را برايش دشوار كرده بود تا چه رسد به گسترش آن. با وجود امپراطور پير در جنوب، با انقلاب كمونيستي در روسيه، امپراطوري ديگري با ايدئولوژي كمونيستي در حال سربرآوردن بود. در چنين شرايطي بعد از نزاع و درگيري و مذاكرات طولاني، در تاريخ 22نوامبر 1921 و اول قوس (9) 1300هـ .ش با امضاي عهدنامه‌ي كامل ميان هيئت انگليسي و افغاني، انگلستان استقلال افغانستان را به رسميت شناخت.[24]

بعد از اعلام استقلال اولين قانون اساسي افغانستان در 19 آوريل/ 20حمل(1)، 1923 تحت عنوان «نظام نامه‌ي اساسي دولت عليه افغانستان» از سوي لوي جرگه در جلال آباد به تصويب رسيد. ليسه امانيه به كمك فرانسويان تأسيس شده، كارشناسان آلماني، ايتاليايي و تركي در افغانستان مشغول فعاليت شدند. سفارت خانه‌هاي روس و انگليس و نمايندگي هاي سياسي كشورهاي تركيه، ايران، فرانسه، آلمان و ايتاليا در كابل افتتاح گرديد. در چنين جوّي كه متأثر از دگرگوني كلي جهان بعد از جنگ جهاني اول بود و در ميان شور و شوق اندك تحصيل كردگان و روشنفكران داخل كشور، اولين مرحله اصلاحات اماني تحقق يافت. شاه در تاريخ 10 دسامبر 1927م (19 قوس (9) 1306) به چند كشور آسيايي، اروپايي و آفريقايي مسافرت نمود. در اين مسافرت با كمال آتاتورك رهبر جديد تركيه و رضاخان شاه ايران ديدار كرد. ملاقات امان الله خان و همسرش ملكه ثرياي متمدن و با لباس اروپايي، با رضا شاه كه هنوز به منظور تحكيم قدرت، خود را مذهبي نشان مي‌داد، در تصميمات بعدي رضاخان مبني بر كشف حجاب در ايران بي‌تأثير نبوده است. امان الله خان در بازگشت از مسافرت مرحله‌ي دوم اصلاحات خود را آغاز كرد ابتدا ملكه ثريا در مقاله‌ي در امان افغان، ضرورت رفع حجاب را بيان كرد. سپس شاه با دعوت از همسران مأمورين ارشد در قصر شاهي، آنان را تشويق به رفع حجاب كرد. اقدام بعدي مجبور كردن مردم به پوشيدن لباس اروپايي و كلاه اروپايي به جاي دستار سنتي بود.

امان الله خان در 28 آگوست 1928م/ 6 سنبله(6) 1307ش، لويه جرگه را براي تصويب اصلاحات فوق به كابل دعوت كرد.[25]

امان الله خان عليرغم ميل باطني خود آخرين تير اصلاحات را از تيركش رها كرد و آن تعيين رئيس الوزراء و هيئت دولت بود. او براي اين كار سردار شيراحمد خان را به عنوان صدر اعظم انتخاب كرد. در دوران اصلاحات دو گرايش در داخل كشور به وجود آمد كه يكي جناح تحول طلب و پيروان محمود طرزي، كه رهبر آنان محمد ولي خان بود، ديگري جناح محافظه كار به رهبري محمد نادر خان(پادشاه بعدي).

اصلاحات سطحي و ظاهري امان الله خان در جامعه‌ي سنتي و مذهبي افغانستان، موج اعتراضات را در سراسر كشور به وجود آورد. موج نفرت از امان الله خان و اصلاحات او تا حدي بود كه قبايل متعصب پشتون به پادشاهي امير حبيب الله خان كلكاني، معروف به بچه سقاو، كه از مليت غير پشتون بود، رضايت دادند و از شر امان الله خان راحت شدند.

حبيب الله خان كلكاني(1929 ـ 1890م) كه همچون زورو به راهزني از پول داران به نفع مستمندان مشغول بود، از نارضايتي هايي كه در مورد اصلاحات اماني وجود داشت، استفاده نموده در تاريخ 19 ژانويه 1929، 28/ 10/1308 بر اريكه‌ي قدرت تكيه مي‌زند. حكومت بچه سقاو كه يك نفر غير پشتون بود، بر قبايل پشتون كه سالها قدرت را در دست داشتند گران آمده، آنان در اطراف محمد نادر خان جمع شده پس از هشت ماه تاج شاهي را از حبيب الله خان گرفته با مكر و حيله او را با 17 نفر از همراهانش به دار آويختند.

خاندان نادر، از مشروطه تا جمهوري

جنرال محمد نادر خان (1933 ـ 1883م) از سران طايفه‌ي محمد زايي به همراه خانواده‌اش به هند تبعيد شده و او، در آنجا با علوم جديد آشنايي پيدا كرد.[26] نادرخان در دوران حبيب الله خان، غايله گرديز را به نفع حكومت مركزي خاتمه داد. در زمان حكومت امان الله خان به عنوان وزير حربيه (جنگ) انجام وظيفه مي‌كرد. بعد از اختلاف نظر با امان الله از وزارت استعفا داده به عنوان وزير مختار به فرانسه رفت. در سال 1926 از اين سمت استعفا داده با برادرانش محمد هاشم خان و محمد ولي خان در شهر «نيس» در جنوب فرانسه زندگي مي‌كرد.[27] بعد از شورش بچه سقاو و پادشاهي او، نادرخان با برادرانش از طريق هند خود را به پشتون هاي معترض جنوب رسانده رهبري آنان را به عهده گرفت. وي بعد از چندي نبرد و كشمكش در تاريخ 23 ميزان(7) 1308 هـ .ش، مطابق با 15 اكتبر 1929م وارد كابل شد و اعلام پادشاهي كرد.[28] او با آگاهي از احساسات ضد اصلاحي مردم، بلافاصله قانون اساسي مصوب 1302 هـ. ش و ساير قوانين دوره اماني را كنار گذاشت. در سال 1309 هـ. ش/ 1930م لويه جرگه را داير نموده، هيئتي براي تصويب قانون اساسي جديد تعيين شد. هيئت مذكور كه مركب از 105 عضو بود در ماه اكتبر 1931م قانون اساسي جديد را تحت عنوان «اصول اساسي دولت عليه افغانستان» در 110 ماده تصويب كرد. بعد از تصويب قانون اساسي مجلس اعيان مركب از 27 نفر، به انتخاب شاه تعيين گرديد. در سال 1932 شورايي كه از هر ولايت (استان) يك نفر و دو نفر از كابل در آن عضويت داشت نيز تأسيس شد.[29]

«نادر خان هر چند در ظاهر شخص معتدل، متواضع، خوددار و حاكم بر نفس مي‌نمود اما در باطن طبعي سختگير و كينه جو داشت» و مخالفان از حمله اصلاح طلبان دوران امان الله خان را از پيش رو برداشت.[30]در زمان پادشاهي نادرشاه برادرش محمد هاشم به عنوان صدر اعظم بود. در اين دوران چند نشريه كه بيشتر دولتي بودند منتشر مي‌شد از جمله نشريه «اصلاح» به سر محرري نصرالله خان، جريده‌ي «انيس» به مديريت غلام محيي الدين و مجله «كابل». نادرشاه در روز 17عقرب (8) 1312ش. برابر با 8 نوامبر 1933م در محفلي كه براي اعطاي شهادت نامه‌ به فارغ التحصيلان ليسه ها در ارگ ترتيب داده بود به ضرب گلوله عبدالخالق يكي از شاگردان ليسه نجات به قتل رسيد و پسر 19 ساله‌اش محمد ظاهر به پادشاهي رسيد.[31]

محمد ظاهر در سال 1914 در كابل تولد يافت، در كودكي با پدرش به فرانسه رفت و تحصيلات ابتدايي و زبان فرانسه را در آنجا آموخت. وقتي او به پادشاهي رسيد صدارت در دست محمد هاشم خان عموي او بود. دوره‌ي پادشاهي چهل ساله‌ي ظاهر شاه را به چند دوره مي‌توان تقسيم كرد:

دروه‌ي اول: صدارت هاشم خان

اين دوره كه از 1933 تا 1949م ادامه يافت شاه جوان بدون اختيار بوده، قدرت در شخص هاشم خان متمركز بود. اين دوران كه هم زمان با تحولات مهم و جنگ خونين جهاني دوم بود در داخل افغانستان با سكوت و رخوت همراه بود. در اين دوران مشروطه خواهان و مخالفان دولت سركوب شدند. مهمترين اقدام در اين دوران رسميت زبان پشتو به جاي زبان دري در ادارات بود.

دوره‌ي دوم: صدارت شاه محمود خان

ظاهرشاه بعد از چندين سال صدارت محمد هاشم خان و اعتراضات كه از شيوه سخت گيرانه‌ي او به وجود آمده بود، تصميم گرفت اين مقام را به عموي ديگرش محمود خان واگذار كند. در اين دوران با توجه به شرايط و اوضاع جهاني، اقداماتي در جهت دموكراسي و مشاركت مردم انجام گرفت. در اين دوران اولين هسته‌هاي جناحي و حزبي در افغانستان بوجود آمد. احزابي مثل وطن، خلق، ويش زلميان، و اتحاديه پشتونستان نمايندگان در ميان مردم داشتند. شور و شوق فعاليت حزبي با توقيف جرايد و دستگيري اعضاي فعال تشكلها، دوباره به ركود و انجماد تبديل شد.

دوره‌ي سوم: صدارت محمد داوود خان

محمد داوود خان برادرزاده‌ي هاشم خان و عموزاده‌ي ظاهرشاه بعد از استعفاي عمويش شاه محمود خان در تاريخ 6 سپتامبر 1953م، 15 سنبله(6)، 1332 هـ .ش مأمور تشكيل كابينه گرديد.

داوود خان كه تحت حمايت عمويش هاشم خان قرار داشت، مراحل ترقي را در اداره‌ي حكومت به آساني طي نموده بعد از شاه در رأس قدرت قرار گرفت. او مردي سختكوش و جاه طلب بود.[32] در جواني تحت تأثير القائات حزب نازي و هيتلر قرار گرفت. او با اعتقاد به برتري نژاد پشتون كه آن را آريايي و برادر نژاد آلمان مي‌دانست همواره در صدد تحريك مناقشات قومي و از جمله پشتونستان بود.[33] او در دوران قبل يكي از مشوقين رسميت زبان پشتو و از فعالان حزب خلق بود. در دوران او علاوه بر سختگيري شديد بار ديگر مسئله‌ي رفع حجاب مطرح و با شركت همسران مقامات در جشن استقلال در سال 1959م بدون حجاب معمول، عملاً به اجرا گذاشته شد. داوود خان به خاطر دامن زدن به مسئله‌ي پشتونستان و سردي روابط با پاكستان و غرب، عملاً به شوروي نزديك شد.

از جمله كارهاي مهم سردار داوود خان برنامه‌هاي پنج ساله اقتصادي بود كه با اتمام اولين دوره‌ي پنج ساله، به خاطر كشمكش درون خانوادگي داوود خان از صدارت كنار رفت. با كنار رفتن داوود خان دوران سي ساله‌ي پادشاهي ظاهر شاه نيز سپري شد. در اين دوران بيشترين قدرت در دست نخست وزيران كه عمدتاً از خاندان شاه بودند، قرار داشت. ده سال آخر سلطنت ظاهر شاه به علت كوتاهي دست اعضاي خانواده‌ي شاهي از قدرت و آزادي نسبي به دهه‌ي مشروطه يا قانون اساسي شهرت دارد. اولين نخست وزير دهه‌ي مشروطه كه بيرون از خاندان شاهي بود دكتور محمد يوسف بود كه در تاريخ 7 مارس 1963/ حوت(12) 1341هـ .ش مأمور تشكيل كابينه گرديد. بعد از آن بلافاصله كميته‌اي براي تدوين قانون اساسي جديد تعيين گرديد و بعد از تهيه پيش نويس، قانون اساسي در 9 سپتامبر 1964م و 29 سمبله به تصويب لويه جرگه رسيد. در اول ژانويه 1965م 11 جدي 1344 حزب دموكراتيك خلق افغانستان به رهبري نورمحمد تره‌كي با ايدئولوژي ماركسيست لنينيست به وجود آمد.[34]

بعد از تدوين قانون اساسي انتخابات ولسي جرگه (مجلس شوراي عمومي) در تاريخ 9 سپتامبر 1965 و 18 سنبله 1344هـ. ش شروع و در 24 همان ماه با انتخابات 216 عضو، پايان پذيرفت. بلافاصله در روز بعد، پس از توشيح قانون اساسي از جانب شاه، مجلس شورا به نام دور دوازدهم آغاز به كار كرد.

بعد از صدارت دكتور يوسف، هاشم خان ميوندوال، نوراحمد اعتمادي، دكتور عبدالظاهر و محمد موسي شفيق مأمور تشكيل كابينه شدند.

حدود ده سال كه به دهه‌ي قانون اساسي و مشروطه معروف است كم كم شكل حكومت دموكراسي در افغانستان وجود داشت. در اين دوران با تأسيس حزب دموكراتيك خلق، بيشتر آنان جنب و جوش خصوصاً در ميان تحصيل كردگان و روشنفكران از آن ماركسيست لنينيست بود كه بعد به دو شاخه‌ي خلق به رهبري تره‌كي و پرچم به رهبري ببرك كارمل منشعب شد. علاوه بر ماركسيست لنينيست گرايشهايي به ماركسيست مائوئيست هم پيدا شد كه به شعله‌ي جاويد و ستم ملي مشهور است.

در تاريخ 25 ژوئن 1973/ 4سرطان(4) 1352 هـ .ش محمد داوود خان به كمك افسران كه بيشترين گرايش كمونيستي داشت زمام قدرت را در دست گرفت و افغانستان را جمهوري اعلام كرد. به دنبال اين حادثه ظاهرشاه، استعفا داده از سفر ايتاليا برنگشت و در همانجا ساكن شد. در 14 فبريه 1977 برابر دهم دلو(11) 1355ش چهارمين قانون اساسي افغانستان و اولين قانون اساسي جمهوري، در 13 فصل و 136 ماده به  تصويب لويه جرگه رسيد. بعد از يك سال از تصويب قانون اساسي جمهوري و 5 سال از عمر حكومت جمهوري، افسران كمونيست كه ياوران داوود در كودتا عليه پسر عمش بود، در تاريخ 27 آوريل 1978 برابر با 7 ثور(2) 1357ش، عليه خود او(داوود خان) كودتا نمود.

 

از حكومت كمونيستي تا جمهوري اسلامي

بعد از كودتا نور محمد تركي رهبر حزب «خلق» در رأس قدرت قرار گرفت. بعد از يك سال و سه ماه حفيظ الله امين كه خود را شاگرد تركي قلمداد مي‌كرد، با قتل استاد، خود بر اريكه‌ي قدرت تكيه زد. بعد از 8 ماه در تاريخ 27 دسامبر 1979 برابر 6جدي(10) 1358ش به كمك نيروي ارتش سرخ شوروي حفيظ الله امين جاي خود را به كارمل رهبر حزب پرچم داد و افغانستان عملاً به اشغال شوروي درآمد. سران احزاب جهادي كه در پاكستان گردآمده بودند با كمك كشورهاي غربي و عربي، مقاومت عليه حكومت كمونيستي كابل را شروع كردند و مهاجرت مردم به كشورهاي همسايه آغاز گرديد. بعد از كارمل از سال 1986 تا 16 آوريل 1992م دكتور نجيب الله به عنوان آخرين رئيس جمهور كمونيستي بر مسند قدرت قرار داشت. بعد از سقوط دولت كمونيستي، اولين حكومت موقت، به رهبري صبغت الله مجددي به وجود آمد. بعد از او برهان الدين رباني به مدت ده ماه در رأس قدرت قرار گرفت، اما به دلايلي تا تاريخ 26 سيپتامر 1996م كه كابل به دست طالبان سقوط كرد آن را رها نكرد.


 

بخش سوم:احزاب سياسي افغانستان

تعريفي كه از حزب سياسي آورده شد، يك تعريف ايده‌ئالي و براي احزاب پيشرفته مي‌باشد. تعريف فوق بر هيچ يك از احزاب و جريانات موجود در افغانستان صادق نيست. اما اگر يك مرحله تنزل كنيم و با مسامحه حزب سياسي را مجموعه‌اي از افراد بدانيم كه به دنبال فتح قدرت سياسي هستند، در اين صورت مي‌توان جريانهايي را در افغانستان شناسايي كرد كه مصداق حزب سياسي قرار گيرد. به طور كلي حدود 169 جريان تحت عنوان انجمن، اتحاد، گروه، جنبش، جبهه، جمعيت و حزب شناسايي شده است.[35] اين تشكل ها كه بيشترين تعداد آن در دوران اشغال افغانستان توسط نيروهاي شوروي، به وجود آمده‌اند، متناسب با خوي و خصلت افغانها، بيشتر در قالب همكاريهاي گروهي بوده‌اند براي مبارزه با يك نيروي خارجي و اكثراً حالت محلي، قبيله‌اي و خانوادگي داشتند. بنابراين با قيد «به دنبال فتح قدرت سياسي بودن» حدود 95 درصد اين تشكل ها از دايره‌ي احزاب سياسي خارج شده احتمالاً از مصاديق «گروه فشار» قرار خواهد گرفت.

جريانهايي را كه با مسامحه، مي‌توان حزب سياسي ناميد، در طول حياتش، با توجه به شرايط و اوضاع سياسي- اجتماعي، تحول يافته، چه بسا با ادغام چند گروه و احزاب كوچكتر به احزاب بزرگتر تبديل شده‌اند، يا با انشعاب و دو دسته گي، حزب واحد، به چند حزب تقسيم شده است. در روند پيدايش و شكل گيري احزاب عوامل متعددي دخالت داشته است. نبود حركت نورمال و يكنواخت در جامعه و فراز و نشيب هاي زياد، در تكون احزاب نيز بي‌تأثير نبوده است.

شكافهاي اجتماعي كه احزاب بر آن مبتني است، حالت طبيعي نداشته و اين مهم، در نوسانهاي احزاب تأثير مستقيم داشته است. مهمترين مشكل ناشي از عوامل فوق، طبقه‌بندي احزاب است. جريانهاي موجود نه بر اساس شكافهاي اجتماعي اوليه(قوميت، زبان، مذهب) قابل دسته بندي‌اند، نه بر اساس شكافهاي ثانويه (راست/ چپ، محافظه كار/ اصلاح طلب، مذهبي/ لائيك). هر كدام از شكافهاي فوق در پيدايش احزاب مؤثر بوده هيچ كدام به تنهايي تعيين كننده نيستند. از آنجا كه مليت در افغانستان به هيچ عنوان تاكنون شكل نگرفته است، طبقه بندي بر اساس گرايشهاي ناسيوناليستي و ملي گرايي نيز درست نيست. طبقه بندي كه مناسب تر به نظر مي‌رسد اين است كه احزاب افغانستان به طور كلي يا گرايش اسلامي دارند يا گرايش قومي و مليتي، يا گرايش كمونيستي. البته اين طبقه بندي بر اساس گرايشهاي غالب است. در هر كدام از طبقات فوق گرايشهاي ديگري نيز وجود دارد، مثلاً احزاب با گرايش كمونيستي گرايشهاي قومي و مليتي يا زباني و يا حتي مذهبي نيز داشته‌اند. يا احزاب اسلامي، گرايشهاي قومي يا زباني به شدت در آنها وجود دارد. در اين تحقيق احزابي قبل از كودتاي داوود خان و اعلام جمهوري، تحت عنوان احزاب دوران پادشاهي گردآوري شده است. احزاب اين دوران به علت نامشخص بودن گرايش در آن دوره و عدم مشاركت اقوام غير پشتون در قدرت، تحت اين عنوان آورده شده است. اگر چند بعضي از احزاب اسلامي و كمونيستي نيز در دوران حكومت پادشاهي به وجود آمدند اما به علت گرايشهاي مشخص، در ذيل طبقات اسلامي و كمونيستي قرار داده شده است.

احزاب دوران مشروطه

تا بعد از جنگ جهاني اول هيچ زمينه‌اي براي پيدايش تشكل در افغانستان وجود نداشته است. علت اين امر، بسته بودن جامعه، بي‌سوادي مطلق، استبداد شخصي و سلطه‌ي قوم خاص و عوامل ديگري از اين قبيل بوده است. چنانكه اشاره شد در دوران حبيب الله خان، پسر امير عبدالرحمن خان، عده‌اي از روشنفكران به محض ايجاد تشكل، بدون كوچكترين اقدام عملي، يا به دار آويخته شدند يا به كنج زندان رفتند. از سال 1946 با كنار رفتن هاشم خان از صدارت و جانشيني شاه محمود خان، فضاي مصنوعي دموكراسي از سوي شاه و اطرافيانش ايجاد شد. احزاب ذيل در اين دوران پديد آمده‌اند.

1ـ حزب ويش زلميان

«از نظر قدمت تاريخي اولين حلقه‌اي كه به ميان آمد، ويش زلميان بود كه در تأسيس آن عمدتاً نويسندگان «پشتو زبان» چون گل پاچا الفت، قيام الدين خادم، عبدالرئوف بينوا، فيض محمد انگار، غلام حسن صافي، نور محمد تره‌كي و حاجي محمد اچكزاي سهم داشتند. جرايد انگار (صاحب امتياز فيض محمد انگار) و ولس (صاحب امتياز گل پاچا الفت) يكي بعد ديگري سخنگوي اين جمعيت بودند.»[36]

2ـ حزب وطن

«طبقه دوم در محور جريده «وطن» تشكيل گرديد و بنيانگذاران آن عبارت بودند از: مير غلام محمد غبار، سرور جويا، براتعلي تاج، عبدالحي عزيز، فتح محمد خان، نورالحق خان و...ميرمحمد صديق فرهنگ.»[37] شخصيت هاي معروف ديگر كه در اين حزب عضويت داشتند، عبارت بودند از: دكتور محمد ابوبكر، دكتور عبدالقيوم رسولي، علي احمد نعيمي، علي محمد خروش، عبدالحليم عاطفي، سلطان احمد لويناب و دكتور محمد فاروق اعتمادي.[38]

3ـ حزب خلق

«جريده‌ي «نداي خلق» به اعتبار دكتور محمودي تأسيس شد وظيفه‌ي مدير مسئول آن را عبدالمجيد مبارز به عهده داشت. از شخصيتهاي مهم آن مي‌توان از: دكتر نصر الله يوسفي، محمد نعيم شايان، دكتر عبدالرحيم محمودي، محمد عظيم محمودي و محمد امان محمودي مي‌توان نام برد.»[39]

از نظر فلسفه‌ي سياسي، هر سه جمعيت اصولاً از دموكراسي به شكل دولت پادشاهي مشروطه طرفداري مي‌كردند.[40] و مهمترين شكاف اجتماعي كه اين احزاب بر آن استوار است، شكاف زباني است. چون در اين دوران مهمترين مسئله، تغيير زبان اصلي در ادارات، از زبان فارسي دري به زبان «پشتو» بوده است.

4ـ اتحاديه آزادي پشتونستان

«در اين هنگام [همزمان با تشكيل احزاب بالا] جمعيت نيمه‌ سري و نيمه علني ديگري هم با عنوان اتحاديه آزادي پشتونستان پي‌ريزي شد كه رهبر ظاهري آن غلام حيدر خان عدالت، اما بنيانگذار واقعي آن محمد داوود خان بود. اين جمعيت كه يك نفر از محصلان فاكولته (دانشكده) حقوق به نام ببرك نيز در آن فعاليت داشت، در ظاهر به نام كمك به داعيه پشتونستان...با مرام ناسيوناليستي افراطي تشكيل شده بود، اما در واقع براي به قدرت رساندن محمد داوود خان كار مي‌كرد.[41]

5ـ افغان سوسيال دموكرات يا افغان ملت

«جمعيتي به رهبري انجينر (مهندس) غلام محمد فرهاد به ميان آمد كه بعدها عنوان افغان سوسيال دموكرات را اختيار كرد و جريده‌ي «افغان ملت» را با مرام مليت خواهي قومي پشتون در داخل و ادعاي سرحدات سابق افغانستان در خارج نشر كرد.»[42]

اين سه حزب بر اساس شكاف قومي بنا يافته بر مليت گرايي افراطي تأكيد داشت.

6ـ كلوپ ملي

در دوراني كه حكومت، با توجه به اوضاع عمومي جهان، به دموكراسي ظاهري تن در داده بود و جريانات و احزاب، درحال شكل گيري بود، خاندان شاهي كه به انحصار قدرت عادت كرده بودند، «مي‌خواستند كه شاه را از حمايت از «شاه محمود خان» منصرف نموده» و دوباره «نظام سخت گيري به شكل نظام محمد هاشم خان در كشور برقرار شود.»[43] عبدالمجيد خان زابلي كه براي اجراي اين گونه امور از قوه‌ي تخيلي باروري برخوردار بود، فوراً دست به كار شده و نقشه‌اي را طرح ريزي كرد كه بر تشكيل حزب دولتي و وارد نمودن تعديلات در هيئت وزراء و صلاحيت رئيس و اعضاي آن، بنا يافته بود. به موجب اين طرح كه شاه آن را با خوشي و صدر اعظم (شاه محمود خان) با اكراه پذيرفتند، هيئت وزراء به چند گروه متمايز تقسيم شد كه در رأس هر گروه يك نفر با عنوان سرگروه و صلاحت بالاتر از وزير قرار گرفت. سرگروهها عبارت بودند از: محمد علي خان، محمد داوود خان، عبدالمجيد زابلي و فيض محمد زكريا.[44]

اين اولين حزب دولتي در افغانستان است. هدف آن جمع بين دو هدف متضاد بود، يكي حفظ ظاهر دموكراسي ديگري حفظ قدرت در خاندان شاهي.

احزاب كمونيستي

از دوراني كه پاي استعمار انگليس به آسيا باز شد، خصوصاً بعد از مستعمره شدن شبه قاره‌ي هند، افغانستان محل كشمكش و نزاع دو امپراطوري بزرگ آن دوران، يعني روسيه و انگلستان گرديد. افغانستان هيچ وقت به صورت رسمي به مستعمره تبديل نشد، اما همواره تحت نفوذ انگليس يا روسيه بوده است. شايد يكي از دلايل اينكه افغانستان رسماً مستعمره نشد، واقع شدن بين منطقه نفوذ دو امپراطوري بوده است كه به عنوان منطقه‌ي حايل عمل مي‌كرد. قبل از به وجود آمدن نظام كمونيستي در روسيه، بيشترين نفوذ بر حكام افغانستان از آن انگليس بود. چنانكه قبلاً متذكر شديم، چندين بار به افغانستان حمله كرد و حكومتهاي دست نشانده بر آن گمارد. يكي از افرادي كه استقلال و آزادي عمل خارجي افغانستان را در عوض آزادي عمل داخلي، به انگليس واگذار كرد، اميرعبدالرحمن خان بود. در فاصله‌ي بين دو جنگ جهاني، يكي از كشورهايي كه در افغانستان نفوذ پيدا كرد، آلمان نازي بود. افرادي از قوم پشتون مجذوب شعارهاي نژادي نازيها شدند و اين افراد در به وجود آوردن احزاب با گرايش افراطي قومي، كه در بالا بدان اشاره شد، مؤثر بودند. بعد از جنگ جهاني دوم، با حذف رقيب ديرينه (انگليس) از صحنه‌ي رقابت، روسيه كه ايدئولوژي جديد ماركسيسم را يدك مي‌كشيد و يكي از دو قطب موجود در جهان را تشكيل مي‌داد، بيشترين نفوذ را در افغانستان به دست آورد. نفوذ شوروي بيشتر از طريق افرادي بود كه در آن كشور تحصيل كرده بودند و اكثراً در ارتش فعاليت مي‌كردند. همچنين از طريق كارشناسان شوروي كه در زمينه‌هاي مختلف در افغانستان فعاليت  مي‌كردند، روسيه بيشترين نفوذ را اعمال مي‌كرد. به عنوان مثال در دوران قبل از كودتاي داوود خان (1973)، حدود 1050 نفر كارشناس غير نظامي شوروي در افغانستان فعاليت مي‌كرد در حالي كه كارشناسان غير نظامي تمامي كشورها، فقط به 889 نفر مي‌رسيد.[45] دانشجويان و محصلان كه در همان زمان، در رشته‌هاي غير نظامي در خارج كشور مشغول تحصيل بودند، حدود 3000 نفر در شوروي و فقط 2142 نفر در ساير كشورها، به تحصيل اشتغال داشتند.[46] اگر به تعداد فوق كارشناسان نظامي روسي و دانشجويان رشته‌ي نظامي را اضافه كنيم، نشان از نفوذ فوق العاده روسيه در افغانستان دارد. در چنين اوضاعي احزابي با گرايش كمونيستي لنينيستي و اقليتي هم با گرايش مائوئيستي، در افغانستان به وجود آمد و بيشترين نقش را در حوادث دو سه دهه‌ي اخير اين كشور بازي كرد.

7ـ حزب دموكراتيك خلق افغانستان

اين حزب با تلاش نور محمد تركي، ببرك كارمل و ميراكبر خيبر به وجود آمد.[47]

«كميته‌ي اول در جريان سال1964 يك عده افراد جوان تر را به سوي ايدئولوژي ماركسيست لنينيست جلب نموده و در اول جنوري سال 1965 مجلس را با شركت تقريباً سي تن به نام كانگرس نخستين حزب در خانه‌ي نور محمد تره‌كي دركارته 4 كابل منعقد ساخت. فهرست يك تعداد از شركت كنندگان مجلس ... به شرح زير است:

1ـ آدم خان جاجي به عنوان رئيس جلسه  2ـ نور محمد تره‌كي   3ـ ببرك كارمل  4ـ صالح محمد زيري  5ـ محمد طاهر بدخشي  6ـ سلطان علي كشتمند  7ـ دستگير پنجشيري  8ـ شهپر  9ـ ظاهر افق  10ـ نور احمد نور  11ـ اسمعيل دانش  12ـ دكتور شاه ولي  13ـ دكتور ظاهر  14ـ عبدالكريم ميثاق  15ـ عبدالحكيم شرعي جوزجاني  16ـ سليمان لايق  17ـ آناهيتا راتب زاده  18ـ بارق شفيعي  19ـ نظام الدين تهذيب  20ـ ملا عيسي كارگر  21ـ دكتور درمانگر  22ـ عبدالقدوس غوربندي  23ـ ياور شيرزي  24ـ هادي كريم  25ـ عبدالحكيم هلالي.

در جلسه‌ي مذكور اساسنامه‌ي دموكراتيك خلق افغانستان به تصويب رسيده و كميته‌اي با عنوان بلينوم مركب از 18 نفر انتخاب گرديد و كميته‌ي مذكور كميته‌ي مركزي را مركب از هفت عضو اصلي و چهار عضو علي البدل به شرح زير انتخاب كرد:

اعضاي اصلي: 1ـ تره‌كي  2ـ ببرك  3ـ زيري  4ـ بدخشي  5ـ كشتمند  6ـ شهبر  7ـ پنجشيري.

اعضاي علي البدل: 1ـ دكتور شاه ولي  2ـ كريم ميثاق   3ـ محمد ظاهر  4ـ عبدالوهاب صافي.

كميته‌ي مركزي به نوبه‌ي خود نور محمد تره‌كي را به عنوان منشي كميته‌ و ببرك را به عنوان معاون منشي تعيين كرد.

درباره‌ي مرام حزب دو سند جداگانه در اوقات مختلف انتشار يافته است. يكي پلاتفوم جمعيت دموكراتيك خلق منتشره در شماره‌ي مورخ 11 آپريل سال 1966 جريده‌ي خلق و ديگر اساسنامه‌ي پنهاني كه سفارت كبراي آمريكا در كابل در سال 1978 به دست آورده و در ضميمه‌ي تلگرام مورخ 3 جولاي سال مذكور به وزارت خارجه مخابره كرده است.در سند اول مرام حزب يا جنبش دموكراتيك خلق تشكيل حكومت جبهه دموكراتيك ملي و تعقيب راه رشد غير سرمايه داري معرفي شده است كه در آن وقت دستور عمومي مسكو براي احزاب كمونيست در كشورهاي جهان سوم بود، اما در سند دوم ماهيت حزب توسط اشاره به ماركسيسم لنينيسم و تكيه بر اصل مركزيت دموكراتيك كه در واقع ديكتاتوري حزب بر جامعه و ديكتاتوري هيئت رهبري در درون حزب است مشخص مي‌گردد.»[48]

سلطان علي كشتمند، صدراعظم سابق افغانستان كه در آن كنگره شركت نموده بود، مي‌گويد:

كنگره‌ي مؤسس در اول ژانويه سال 1965 تشكيل شد. در آن كنگره از سي نفر دعوت به عمل آمده بود ولي بيست و هفت نفر كه من هم از جمله‌ي آنها بودم، شركت نموديم در آن كنگره هفت نفر به حيث اعضاي اصلي و چهار نفر به عنوان اعضاي علي البدل تعيين شدم. من عضو اصلي كميته‌ي مركزي بودم و از همان روز تأسيس تا زماني كه از حزب استعفا كردم هموازه عضو كميته‌ي مركزي باقي ماندم. حزب دموكراتيك خلق افغانستان زماني تأسيس شد كه امكانات عيني و زمينه براي تأسيس احزاب به ميان آمده بود. در قانون اساسي سال 1964 يك اندازه آزادي و دموكراسي وجود داشت كه بر اساس همان آزادي تشكيلات مقدماتي حزب دموكراتيك خلق افغانستان پايه گذاري شد. طوري كه در اساسنامه‌ي حزب آمده است هدف از تأسيس حزب خدمت به مردم، دفاع از حقوق طبقه‌ي زحمت كش، دفاع از حقوق ملي مردم، پيشرفت اقتصادي و اعتلاي سطح زندگي مردم و  امثال اينها بود.[49]

سليمان لايق، يكي ديگر از شركت كنندگان در كنگره، مي‌گويد كه ايدئولوژي آنها ملي دموكراتيك بود:

«حزب يك سياسي ملي دموكراتيك را در پيش گرفت. اگر چه بعدها تعليمات ماركسيستي ـ لنينيستي در حزب زياد گرديد و در درسهاي حوزه هاي حزبي كه هر حزب داراي چنين فعاليتها است، و در فعاليت هاي فرهنگي به شيوه‌ي ماركسيستي تبليغ مي‌گرديد، لكن مرام حزب كه از روز اول باقي مانده‌ي يك مرام كمونيستي نيست بلكه در آن مسير رشد غير سرمايه داري به حيث آغاز حركت اقتصادي قبول شده بود. همچنان در عرصه‌ي سياسي يك حكومت دموكراتيك ملي يعني ضداستعمار و ضد امپرياليسم بود. بنابراين سياست ملي دموكراتيك، سياست ما بود.»[50]

اما عبدالكريم ميثاق مي‌گويد كه از همان روز تأسيس معلوم بود كه اين حزب چپي است و از سوسياليزم طرفداري مي‌كند:

«در كنگره‌ي مؤسس صحبت آغاز گرديد و اشتراك كنندگان بيانيه دادند. زماني كه نوبت به نورمحمد تره‌كي رسيد او از كشوي ميزش دستمال سرخ رنگ را كشيده روي ميز پهن كرد. زماني كه نورمحمد تره‌كي دستمال سرخ رنگ را پهن كرد از طرف اعضاي كنگره با احساسات گرم تشويق شد. از اين مسئله معلوم مي‌شود كه در اول ايدئولوژي حزب يك ايدئولوژي چپي و خواهان يك نظام سوسياليستي براي افغانستان بود.»[51]

دو سال بعد از تأسيس حزب، گرايش زباني و احتمالاً قومي در داخل حزب، آن را به دو شاخه تقسيم كرد.

«در سال 1967 حزب مذكور به دو گروه انشعاب يافت، يكي به رهبري نور محمد تره‌كي و ديگري به رهبري ببرك كارمل. هر چند اينان در دوره‌ي انشعاب و پس از آن از دادن هيچ گونه نسبت به يكديگر به شمول جاسوسي براي دستگاه اطلاعاتي آمريكا خودداري نكردند، ولي در عمل هر دو از روش ماركسيستي خط مسكو پيروي مي‌كردند و مخالفتشان بيشتر به مسائل شخصي و تضادهاي قومي و محلي مربوط بود تا به قضاياي مسلكي و مرامي. به اين تفصيل كه با مرور زمان بيشتر اعضاي پشتو زبان حزب و اعضاي منسوب به قبايل و روستاها در گروه خلق گرد آمدند و بخش زيادتر اعضاي دري زبان با پايگاه شهري در گروه پرچم. هر يك از اين دو فرقه خود را حزب حقيقي دموكراتيك خلق مي‌شمرد، اما در بين مردم از روي نام جرايدي كه سخنگوي آنان بود به خلق و پرچم شهرت يافتند. جريده‌ي خلق چنانچه بيش از اين گفته آمد، قبل از انشعاب حزب تأسيس و پس از نشر شش شماره توقيف گرديده بود، اما جريده‌ي پرچم پس از انشعاب در سال 1968 به صاحب امتيازي مير اكبر خيبر و مديريت سليمان لايق تأسيس شد و تا سال 1969 به نشرات دوام داد.» [52]

8 ـ شعله‌ي جاويد

شعله‌ي جاويد يكي ديگر از احزاب ماركسيست است. اين حزب بر خلاف حزب دموكراتيك خلق، از ماركسيست مائوئيستي (چيني) پيروي مي‌كردند. بيشترين طرفداران اين حزب در ميان هزاره‌ها بوده است.

«در سال 1968 جريده‌ي شعله جاويد به صاحب امتيازي دكتور عبدالرحيم محمودي (برادر دكتور عبدالرحيم محمودي) به صفت ارگان حزب دموكراتيك نوين تأسيس گرديد. اين حزب كه از نظريات ماركسيستي خط بيكينگ (پكن) پيروي مي‌كرد و در محيط به نام «شعله‌ي جاويد» شناخته شد، اداره‌ي متمركز نداشت و رهبران آن چون محمد عثمان معروف به لندي، محمد اكرم و محمد صادق ياري از خانواده‌ي اعياني هزاره‌هاي جاغوري و دكتور عبدالرحيم محمودي و دكتور عبدالهادي محمودي در عين حال با دولت و با ساير احزاب مخصوصاً دو شعبه‌ي حزب دموكراتيك خلق مي‌جنگيدند و گاه در داخل حزب با يكديگر ستيزه داشتند.»[53]

احزاب اسلامي

از ميان احزاب كه در صحنه‌ي افغانستان، چه در زمان اشغال شوروي و چه بعد از آن، نقش مهمي ايفا نمودند، احزاب اسلامي بوده است. احزاب اسلامي، خصوصاً در ميان اهل سنت، متأثر از اخوان المسلمين و سائر حركت هاي اسلامي در مصر بوده است.[54] در مورد نقطه‌ي شروع فعاليت و تشكيل احزاب و اينكه اولين حزب كدام بوده است و در ادامه، كدام حزب ادامه دهنده‌ي راه اصلي حزب بوده است، چه انشعاباتي و در چه تاريخي در آن روي داده است، اختلاف نظر وجود دارد.[55]

احزاب اسلامي، كه واكنشي بود در برابر فعاليت هاي هواداران كمونيست و بعدا اشغال كمونيست، مثل ساير احزاب افغانستان و كلاً جهان سوم، يك مولود طبيعي و داراي رشد طبيعي نبوده است. لذاست كه انشعاب و جدايي و اتحاد و اتفاق در اين احزاب آن قدر زياد است كه اگر وارد جزئيات شويم، «مثنوي هفتاد من كاغذ» خواهد شد؛ چون هر كسي در هر مقامي كه بوده با اولين اختلاف نظر، انشعاب كرده، حزب خود را همان حزب اصلي قلمداد كرده است. احزاب انشعابي، با برخورد به اولين مشكل، خصوصاً در جنگ با نيروهاي قدرتمند دولت كمونيستي، دوباره دست به اتحاد 4گانه، 5گانه و 7گانه مي‌زدند.

مولوي محمد يونس خالص يكي از رهبران احزاب اسلامي، در باره كيفيت به وجود آمدن احزاب اسلامي مي‌گويد:

«يك گروه به نام حزب التوابين را ساختيم و در آن گروه مرحوم گهيح صاحب، مرحوم هدايت صاحب و ديگران با ما بودند. هدف اصلي ما اين بود كه بايد در معارف تسلط پيدا كنيم. طوري كه اين تسلط در چارچوب حكومت نباشد بلكه مدارسي بسازيم و در آنجا پسران را تدريس كنيم و با همديگر آشنا بسازيم تا با خود و با جوانان محلي آشنا شوند و جوانان محلي به مرحله‌ي رشد اسلامي برسند و از آن طريق به وطن و مردم خدمات قابل قدر را انجام دهند.»[56]

پورفسور برهان الدين رباني كيفيت آشنايي با انديشه‌ي اسلامي در مكتب متوسط در ولايت بدخشان   و دبيرستان ابوحنيفه در كابل را ياد آور شده، كيفيت ورود به فعاليت سياسي و تشكيل حزب را اين گونه توضيح مي دهد:

البته ما در آنجا با يك دنياي ديگر و كتابهاي زياد روبرو شديم. در آن زمان جنبش هاي چپي و كمونيستي در افغانستان آغاز شده بود. زماني كه به كلاس دهم و يازدهم رسيديم با جوانان نو و افكار جديد روبرو شديم. در اين زمان حرفهاي ماركسيزم ـ لنينيزم به گوش ما كم كم مي‌رسيد. اين زمان بود كه افكار اسلامي و افكار ماركسيستي در مقابل همديگر قرار گرفتند. ما در آن وقت با معلومات محدود خويش مي‌كوشيديم تا با ماركسيسم مقابله كنيم. در آن زمان نظام الدين تهذيب و عبدالحكيم شرعي جوزجاني ظاهراً افكار اسلامي داشتند و در كلاسهاي بالاتر از ما قرار داشتند. از اين زمان بود كه ما فعاليت هاي اسلامي را آغاز كرديم، ماركسيست ها به صورت علني فعاليت مي‌كردند در حالي كه ما مخفي بوديم. زماني كه به صنف اول فاكولته رسيديم دراين هنگام استاد غلام محمد نيازي با انديشه‌هاي نو و افكار نو به وطن برگشت و ما به اين فكر شديم كه بايد به طور منظم فعاليت كنيم.[57]

مهندس گلبدين حكمتيار مي‌گويد:

«به ياد دارم زماني كه شاگرد دبيرستان امام صاحب بودم با يكي از اعضاي حزب پرچم به مناقشه پرداختم. آن شخص در مناقشه و تمام قضايا عقب نشيني كرد و در پايان گفت زماني كه به دانشگاه آمدي وضعيت ديگري را خواهي ديد و اين افكار و نظرياتي را كه دراين محيط با تو است رها خواهي كرد. نزد من اين تشويش پيدا شد كه شايد دانشگاه محيطي باشد كه در آنجا براي ما مشكلات به وجود بيايد و در آنجا نتوانيم ادامه تحصيلات دهيم. زماني كه به دانشگاه داخل شدم ديدم كه در سراسر دانشگاه تقليد از بيگانگان مسلط است و اين تقليدها در لباس، گفتار، شخصيت و حتي حرف زدن ديده مي‌شود و تقليد كنندگان به آن افتخار مي‌كنند و تقليد از بيگانگان كمال تلقي مي‌گردد و ديدم كه احزاب كمونيستي دردانشگاه فعال هستند. آنها جوانان را به طرف الحاد و بي‌ديني مي‌كشاندند. قمار و شراب نوشي را ترويج مي‌كردند. محفل ها مي‌ساختند و در آنجا فساد و بي‌بند و باري برپا مي‌نمودند. آنها برنامه نداشتند صرف چند كتاب كه توسط حزب توده‌ي ايران منتشر شده بود با خود داشتند و بدون نظر داشت شرايط كشور آن را طوطي وار مي‌خواندند و زمزمه مي‌كردند. حالات دانشگاه چنان بود اما متأسفانه تا آن زمان يك قوت منظم كه بتواند عليه افكار وارداتي مقابله كند وجود نداشت. ما با آن جوانان كه در مسجد با همديگر آشنا شده بوديم و مي‌دانستيم كه آنها احساس داشتند و از اوضاع متنفر بودند، به نظام اعتراض داشتند و به گروههاي چپي نپيوسته بودند، تصميم گرفتيم كه بايد يك كار منظم را شروع كنيم. يك روز در اطاق درسي دانشكده با هم نشستيم و حرف زديم و يك شب كه باران مي‌باريد و ماه فروردين بود ما دوازده نفر با همديگر تعهد كرديم كه بعد از آن در راه اسلام به شكل منظم مبارزه كنيم از جمله همان دوازده نفر يازده تن آنها به شهادت رسيدند و تنها من از آن سعادت بهره نبردم لكن در نقش قدم آنها روان هستم.[58]

پرفسور صبغت الله مجددي مي‌گويد زماني كه محصلين دانشگاه كابل فعاليت را آغاز كردند وي با ايشان همكاري كرده بود:

«شاگردان دانشگاه كابل يك نوع حركت را آغاز كردند. آنها را من تحريك نموده بودم. خداوند شاهد است كه تحريك من طوري بود كه يك مسجد در نزديكي دانشگاه وجود داشت و روزهاي جمعه من براي نماز آنجا مي‌رفتم. آنجا محصلين دانشگاه مي‌آمدند. آنها را راجع به اسلام درس مي‌دادم. آنها مي‌گفتند اين حرفهايي كه تو مي‌زني براي ما تازه است. بعداً آنها ده نفر يا دوازده، دوازده نفر به خانه‌ي ما مي‌آمدند و معلومات مي‌گرفتند. من به آنها اسلام درس مي‌دادم و راجع به اسلام حرف مي‌زديم. يكي از آنها مهندس احمد شاه بود كه من به او كتابها مي‌دادم و ديگري صوفي قربان نام داشت. (مهندس احمدشاه احمد زي معاون اتحاد اسلامي افغانستان و وزير امور داخله اولين حكومت اسلامي بود و صوفي محمد قربان قاصر عضو شوراي اجرائيه جمعيت اسلامي افغانستان كه در سال 1993 در اثر حادثه‌ي هوايي در ولايات بدخشان شهيد شد). آنها مي‌آمدند و من به پرفسور رباني گفتم كه تو هم بيا و تو مي‌تواني رهبري اين جوانان را به عهده بگيري زيرا در دانشگاه درس مي‌دهي، اما او نيامد. در آن زمان ليبي از من دعوت كرد و برايم گفتند هر كه را مي‌خواهي با خود بياور، ما هزينه‌ي سفر آنها را مي‌دهيم. من اسم استاد رباني را دادم زيرا با وي آشنايي ديرينه داشتم علاوه بر اسم استاد رباني اسمهاي ديگر را نيز به آنان دادم كه آنها عبارت بودند از غلام نبي نوشاد، عبدالاحد عشرتي، رباني خان  كه در مكتب ابوحنيفه بود و غلام محمد نيازي كه در دانشكده‌ي شرعيات درس مي‌داد. چون آن دعوت از طرف حكومت نبود، همه‌ي آنها ترسيدند و از رفتن خودداري كردند. تنها رباني خان كه درمكتب ابوحنيفه امام بود همراه با نماينده‌ي گهيح و غلام نبي نوشاد با من رفتند. من مي‌خواستم تا اين جوانان و محصلين دنيا را بشناسند و در دنيا شناخته شوند و معرفي گردند. به صورت اجمال مي‌توانم بگويم كه اين حركت را من تقويت كردم و اينها پيوسته نزد من مي‌آمدند. زماني كه اينها زنداني شدند من رفتم و عده‌اي از آنها را از زندان خلاص كردم. همين مهندس گلبدين حكمتيار زنداني شد، من رفتم و  او را خلاص كردم.»[59]

 

بعد از آوردن توضيحات فوق، كه براي فضا و كيفيت تشكيل احزاب اسلامي لازم بود، بدون پرداختن به جزئيات غير مفيد، چند حزب مهم را كه در صحنه‌ي افغانستان نقش بازي كرده است، بيان مي‌كنيم. آوردن يك تعداد احزاب، به هيچ عنوان به معني انكار ساير احزاب نيست. تقدم و تأخر نيز به هيچ وجه نشانه‌ي اهميت يا اصالت نيست.

اولين حزب اسلامي كه در واكنش به فعاليت هاي اسلامي به وجود آمد و تمام اسلام گرايان فعال اهل سنت در آن جمع بود «حزب جمعيت اسلامي» بود. در اين حزب، شخصيت هايي مثل صبغت الله مجددي، برهان الدين رباني، حكمتيار و ديگران فعاليت داشتند. بعد كه حكمتيار حزب اسلامي را تشكيل داد، بين جرايد اختلاف شديد درگرفت. جمعيت اسلامي به رهبري برهان الدين رباني، خود را همان حزب اصلي مي‌دانست، حزب اسلامي حكمتيار خود را.[60]ما در تحت عنوان جمعيت اسلامي هم از تشكيل اوليه اين حزب بحث مي‌كنيم و هم از حزب كه تحت رهبري پورفسور رباني قرار دارد، اين به معني تأييد اين نيست كه حزب آقاي رباني همان حزب اصلي اوليه است.

9 ـ جمعيت اسلامي

محمد صديق فرهنگ در مورد كيفيت پيدايش حزب جمعيت اسلامي مي نويسد:

«اما قويترين حركتي كه در اين به ميان آمد و در تاريخ كشور نقش مؤثر به جا گذاشت، نهضت اسلامي بود كه آن هم بعداً به چند شعبه‌ با نامهاي جداگانه تقسيم شد. اين حركت بار اول در دوره‌ي صدارت شاه محمود خان از جانب مولوي صاحب قلعه بند در زير عنوان حزب الله به راه افتاد و پس از يك دوره فترت در سال 1964 دوباره به نام جمعيت اسلامي افغانستان ظهور نمود. رهبران جمعيت عمدتاً از استادان فاكولته شرعيات تشكيل شده بودند، مانند مولوي نيازي، استاد برهان الدين رباني، استاد توانا و استاد سياف، مولانا منهاج الدين گهيخ، مؤسس جريده‌ي گهيخ، مولوي محمد يونس خالص و مولوي فيضاني و قاضي هدايت نيز از فعالان اين حركت بودند. بنيانگذاران حزب نخست در پوهنتون به كار پرداخته و محصلان را در برابر حركات ماركسيستي خلق و پرچم و شعله‌ي جاويد بسيج كردند و پس از آن تبليغاتشان را در خارج پوهنتون و در اطراف و اكناف كشور گسترش دادند. به طوري كه خواهيم ديد رهبري حركت ضد كمونيستي را چه در دروه‌ي قانون اساسي و چه در دوره‌ي جمهوري محمد داوود خان به عهده گرفتند و بعداً در جهاد عليه تهاجم شوروي نقش اساسي ايفا نمودند.»[61]

اين حزب بعد از انشعاب، يك شاخه‌ي آن تحت همين عنوان به رهبري پرفسور رباني به حيات ادامه داد. در اين انشعاب مسئله قومي و زباني بي‌تأثير نبوده است. شاخه‌ي رباني بيشتر به قوم تاجيك دري زبان تعلق دارد. اين حزب بعد از سقوط حكومت كمونيستي، و بعد از اينكه آقاي رباني به عنوان رئيس دولت موقت تعيين شد، نقش زيادي در تحولات افغانستان داشته است.

رباني در سال 1940 م، 1319ش در يفتل ولايت بدخشان به دنيا آمد. دوره‌هاي مقدماتي را در مكاتب داخل كشور و دوره‌هاي عالي را در تركيه و الازهر مصر به پايان برده، در دانشگاه كابل در رشته‌ي الهيات تدريس كرده است.

جمعيت اسلامي از جمله احزاب بنيادگراي اسلامي و ميانه‌رو بوده كه اعضاي آن از بين علماي ديني، تحصيل كردگان مدارس و دانشگاههاي دولتي و از فرق صوفي دري زبان تشكيل گرديده است. نفوذ جمعيت اسلامي بيشتر در بين تاجيك هاي نزديك كابل و غرب كشور است. جمعيت اسلامي نسبت به ساير احزاب ويژگي هاي بيشتري براي مطرح شدن و حمايت كشورهاي خارجي داشت. در صحنه‌ي داخلي نيز ويژگي هايي داشت كه همين ويژگي ها باعث گرديد اين حزب بيشتر از ديگران در بين تمامي اقشار ملت طرفداراني به خود پيدا كند و قومندانهاي نام‌آوري چون شهيد عبدالقادر ذبيح الله، احمد شاه مسعود، طارق، اسماعيل خان، شهيد نيك محمد خان هزاره و غيره را به وجود آورد تشكيلات جمعيت باعث مي‌شود كه شخصيت هاي برجسته‌ي جهادي ظهور كند.[62]

نشريات جمعيت اسلامي افغانستان

1.                       لواي اسلام     2. مجاهد   3. مرصد جهاد   4. المؤمنات   5. كاروان جهاد   6. المجاهدون

7. مشعل   8. ميثاق خون   9. سيماي مجاهد   10. شهيد زيري   11. صوت الجهادي   12. غازي   13. دجهاد پلوشه   14. دجهاد هنداره    15. رهروان سميه   16. توحيد سنگر(حوزه‌ي جنوب غرب).   17. فروغ انقلاب   18. انقلاب اسلامي    19. راه حسين(ع)   20. پيام جهاد(آمريكا)    21. نداي سنگر(امارت حوزه جنوب غرب)    22. راهيان نور (قرارگاه شهيد غلام محمد نيازي هرات)   23. بشارت(امارت عمومي هرات)    24. پيام آزادي (امارت پروان ـ كاپيسا)    25. دانشجو مربوط به جوانان جمعيت اسلامي (تهران)    26. پيام بلخ جبهات شهيد ذبيح الله.[63]    

10ـ  حزب اسلامي

«حزب اسلامي» يكي از عنوانهايي است كه در افغانستان، تشكل هاي زيادي تحت اين عنوان قرار دارد. مراد حزب اسلامي تحت رهبري انجينر(مهندس) گلبدين حكمتيار است. در مورد زمان تأسيس اين حزب اختلاف است. اين اختلاف ناشي از همان ادعاي اصليت و فرعيت حزب است كه قبلاً اشاره شد. طبق يك نظر، اين حزب توسط استاد ابراهيم نيازي در سال 1968م، 1347ش تأسيس شده است. بر اين اساس افراد اوليه آن از اين قرار است:

ـ انجنير حبيب الرحمن

ـ مولوي حبيب الرحمن

ـ انجنير سيف الدين نصر تبار

ـ استاد غلام رباني عطيش                    

ـ انجنير گلبدين حكمتيار

ـ استاد گل محمد

ـ استاد غلام حبيب

ـ عبدالقادر توانا

ـ سيد عبدالرحمن

ـ دكتر محمد عمرو

ـ خواجه محفوظ منصور

از ميان افراد فوق جز حكمتيار همگي كشته شدند. حكمتيار از سال 1975 رهبري حزب را به عهده گرفته است.

«حكمتيار خانواده‌اش اصالتاً از ولايت غزني بوده كه همزمان با ولادت او در سال 1947م در قندوز سكونت اختيار كرده است. بعد از رهبري حكمتيار، انشعابهاي متعددي در حزب، در سالهاي 1976 تا 1979 اتفاق افتاد كه مهمترين آن به رهبري مولوي يونس خالص بود».[64]

«حزب اسلامي هوادار «اسلام سلفي» است و هواداران او از اوايل استقرار نظام كمونيستي در كشور به مبارزه عليه حكومت برخاسته‌اند. اين حزب درميان روشنفكران از نفوذي برخوردار نيست و پايگاههاي مقاومت آن در سطح وسيعي به چشم نمي‌خورد، وي در قسمت هاي شرقي، به ويژه درمنطقه پشتون، قدرت بيشتري دارد....[65]

حزب اسلامي به رهبري حكمتيار نظر به ساختار تشكيلاتي و خصوصيات حزبي خود، همواره راه مستقل از ساير احزاب در پيش گرفته است و حتي در اتحادهايي كه در پيشاور صورت مي‌گرفت و تمامي احزاب در آن شامل بودند ولي حزب اسلامي راه خودش را مي‌رفت. در دولت موقت پيشاور و حتي دولت هاي انتقالي كابل نيز اين روش ادامه يافت، كه سرانجام منجر به جنگ و خونريزي شديد بين اين حزب و شوراي نظار گرديد كه تاوان سنگين آن را مردم كابل پرداخت كردند.[66]

نشريات حزب اسلامي عبارتند از:

1. شهادت چاپ پاكستان

2. مجله شفق چاپ پاكستان

3. راه حق كه قبلاً در ايران به چاپ مي‌رسيد (تهران)

4. راه حق خبري نمايندگي مشهد

5. بامداد نشريه خبري آمريت عمومي ارشاد عامه

6. البدر ارگان نشراتي دفاتر تبليغات مجاهدين افغانستان بخش اروپا

7. البدر ارگان نشراتي دفتر تبليغات مجاهدين افغانستان در هالند

8. دفتر تبليغات مجاهدين افغانستان (بخش آمريكاي شمالي) هفته نامه.

9. الصبح نشريه حزب اسلامي افغانستان بخش اروپا

10. اخوان نشريه اعضا و هواداران حزب اسلامي افغانستان ـ ايران

11. شهيد

12. الموقف

13. ماهنامه مجاهدين پيشاور. [67]

 

11ـ جنبش ملي

اين حزب به قوم ازبك شمال كشور تعلق دارد. اين حزب بعد از آنكه رهبران آن از ارتش دولت كمونيستي جدا شده به مجاهدين پيوستند، به وجود آمد. البته در كنار قوم ازبك ساير اقوام ساكن در صفحات شمال از جمله هزاره‌ها در جنبش عضويت دارند. به گفته‌ي يكي از اعضاي فعال آن:

شب 27 حوت 1992 م، 1370 ش ما داخل شهر مزار شريف شديم و مزار فتح شد. روز 28 تمام شهر مزار تحت كنترل نيزوهاي متحدين بود و مجاهدين در مؤسسات و ساختمانهاي دولتي جابجا مي‌شدند. در همين گيرودار بود كه استاد محقق به طرف چاريكار رفت و در آنجا با احمد شاه مسعود كه از متحدين شمال بود، صحبت داشت. در شهر مزار شريف شوراي نظامي كه قبلاً تشكيل شده بود، به شكل رسمي تشكيل و به عنوان يك نهادي كه رهبريت صفحات شمال را به عهده بگيرد مطرح شد و اين شورا از تمامي احزاب و گروههاي ولايات شمال تركيب يافته و نماينده‌هاي اين احزاب به طور مرتب گرد هم مي‌آمدندو به مسائل رسيدگي مي‌كردند. لازم به تذكر است كه در مرحله‌ي اول دو شورا تأسيس شد يكي شوراي نظامي و دومي شوراي سياسي و نهاد سومي كه از بدو ورودمان به شهر مزارشريف تشكيل شد و به جلسات منظم ادامه مي‌داد و اين جانب به نمايندگي از حزب وحدت در آن بودم كميسيون فرهنگي بود كه الحق بسيار فعال و افرادشان افراد منظم بودند و در تمام قضايا مرتب نظر مي‌دادند و تصميم مي‌گرفتند و عمل مي‌كردند كه آقاي عبدالله روئين به حيث رئيس و اينجانب (حاج فلاح) به حيث معاون و آقاي صالح محمد خليق به عنوان منشي و آقايان محمد عمر فرزاد رئيس مطبعه‌ي دولتي بلخ و يوسف روانيار و عبدالرب جاهد نمايندگان راديو و تلويزيون و استاد زبيد الله خان نماينده‌ي رياست تعليم و تربيه ولايت بلخ و سازا [سازمان انقلابي زحمت كشان افغانستان] و استاد حارث نماينده‌ي جمعيت اسلامي و استاد نظر محمد نماينده‌ي دانشگاه بلخ و نماينده‌‌اي از اتحاديه اسلامي ولايات شمال و ضياء رضايي از حزب اسلامي و جواد حسني از حركت اسلامي و مولوي عبدالرحيم كه اين آقايان اعضاي كميسيون فرهنگي بودند. فعلاً شوراي عالي نظامي صفحات شمال كه رياست آن را ستر جنرال عبدالرشيد دوستم به عهده دارد و از اين شورا هيئتي تشكيل يافته تحت عنوان هيئت اجرائيه جنبش ملي، اسلامي كه انديشمند انقلابي انجنير محمد نسيم (مهدي) آمر عمومي جهاد ولايت فارياب و حجت الاسلام و المسلمين استاد محقق رئيس شوراي ولايتي بلخ حزب وحدت و آقاي دين محمد خان رئيس حركت اسلامي بلخ و چند نفر ديگر اعضاي هيئت اجرائيه هستند. اين هيئت اجرائيه داراي كميسيونها و كميته هاي اقتصادي و مالي و قضايي و روابط خارجي و ساير كميته‌ها هست كه كليه‌ي مسائل و امورات اداري و حياتي ولايت بلخ را رسيدگي مي‌نمايند.[68]

نشريات جنبش ملي اسلامي افغانستان عبارتند از:

1. «نشريكه» از مركز فرهنگي جنبش ملي اسلامي افغانستان در كابل (هفته نامه).

2. «نداي اسلام» (هفته ن امه) جريده‌ي شوراي عالي جنبش ملي ـ اسلامي افغانستان (مزار شريف).

3. «جنبش» ماهنامه ـ  شوراي عالي جنبش ملي اسلامي افغانستان.

4. «اسلام يولي» به زبان ازبكي (يعني راه اسلام) مجله.[69]

12ـ حزب وحدت اسلامي

در دوران قبل از جهاد، به علت انزواي هزاره‌ها و شيعيان، تشكل و احزابي قابل ذكر در ميان آنها مشاهده نمي‌شود. فقط شعله‌ي جاويد با گرايش مائوئيستي در ميان هزاره‌ها طرفداران اندكي داشته است و همچنين «تنظيم نسل نوهزاره» در ميان هزاره مهاجر كويته پاكستان به وجود آمده بود. در دوران جهاد، گروههاي متعددي در ميان شيعيان به وجود آمد. اين گروهها چند بار دست به اتحاد زدند.[70] در اينجا در مورد احزاب شيعي، فقط به دو حزب اشاره مي‌كنيم كه در صحنه‌ي سياسي افغانستان مؤثر بوده است، يكي حزب وحدت به رهبري عبدالعلي مزاري، ديگري «حزب حركت» به رهبري آيت الله محسني.

«حزب وحدت اسلامي»  نتيجه نهايي اتحادها و هماهنگي هاي گروه هاي مختلف بود كه در سال 1386ش تشكيل شد. سران گروههاي شيعي بعد از جلسات متعدد در ايران و داخل افغانستان بالاخره در جلسه‌ي نهايي از 25/4/1368 تا 27/4/1368 در باميان، ميثاق وحدت را در 20 ماده امضاء كردند.[71]حزب وحدت داراي يك شوراي مركزي، و كميته اجرايي و داراي شوراهاي ولايتي (استاني) مي‌باشد.

در كنگره‌ي حزب وحدت اسلامي افغانستان كه در سال 1370 در باميان برگزار شد، استاد مزاري به عنوان دبير كل اين حزب انتخاب گرديد. از آن پس با وجود نارسايي‌ها، باز هم حزب وحدت اسلامي افغانستان به عنوان يك حزب قدرتمند وارد صحنه شد. با توان رزمي كه از خود در جنگهاي كابل نشان داد هويت خود را به كشورهاي همسايه و جهان روشن ساخت و در دوره‌ي اول زمامداري آقاي رباني در دولت موقت كابل شركت جست.[72]

اين حزب مهمترين حزب هزاره هاي شيعه است. تمامي گرايش هاي هزاره فعلا به اين حزب تمايل نشان مي دهد.

نشريات حزب وحدت اسلامي افغانستان عبارتند از:

1.             بولتن خبري حزب وحدت بعدها تجلي وحدت(متوقف).

2.             ميثاق وحدت

3.             هفته‌نامه وحدت (ايران ـ قم)

4.             خبرنامه پيك (ايران ـ قم)

5.             خبرنامه كميسيون فرهنگي (ايران ـ مشهد)

6.             وحدت اسلامي (افغانستان ـ كابل)

7.             طلوع وحدت (پاكستان و كويته)

8.             پيام توحيد (افغانستان ـ مزار شريف)

9.             كوثر (انجمن اسلامي خواهران ولايت بلخ)

10.         بشارت (پاكستان ـ پيشاور)

11.         خبرنامه صبح (ايران ـ تهران)

12.         خبرنامه وحدت اسلامي (افغانستان ـ كابل)

13.         پيام وحدت (آلمان)

14.         الوحدة الاسلاميه (ايران ـ قم)

15.         نداء الوحده (لبنان ـ بيروت)

16.         نامه‌ي خبري وحدت (بريتانيا ـ لندن).[73]

 

12- حركت اسلامي

حزب حركت اسلامي يكي از احزابي بود كه نماينده آن در جلسات كه براي اتحاد گروه هاي شيعي و تشكيل حزب وحدت برگذار مي شد حضور داشت. در جلسات كه در تاريخ 25/4 1368 به مدت 9 روز در باميان تشكيل شد و به تصويب قطع نامه اي تحت عنوان ميثاق وحدت منجر گرديد 6 نفر از حزب حركت اسلامي قطع نامه را امضا كردند.[74] بعد ها به مختلف از جمله مخالفت غير رسمي آيت الله محسني رهبر حزب،[75] اين حزب به صورت مستقل به حيات خود ادامه داد. در كتاب شناسنامه احزاب سياسي در مورد كيفيت تشكيل حزب حركت اسلامي آمده است.

«...گروهي از علماي افغانستان در قم پس از صحبت هاي زياد به اين توافق رسيدند كه شيخ (آيت الله) آصف محسني كه در سوريه به سر مي‌برد، دعوت كنند تا براي تنظيم امور جهاد به قم بيايد. وي نيز پس از تلگرام علماء دمشق را به قصد قم ترك كرد و در 19/ 1/1358 تشكيلات حرمت اسلامي افغانستان را تأسيس و اعلام موجوديت نمود و در اولين گام طي اطلاعيه‌اي خواستار تشديد مبارزه مسلحانه شد.

تا اين زمان شايد حزب شيعي نيرومندي در ايران و افغانستان وجود نداشت و از اهل سنت نيز سازمانهايي كه داراي فكر مبارزه‌ي مستقل مسلحانه باشند بسيار محدود و معدود بودند. در واقع حركت اسلامي افغانستان به عنوان نخستين حزب شيعي اظهار وجود كرد و مبارزه مسلحانه در داخل كشور را توسعه داد. البته مي‌بايست يادآور شد كه حركت اسلامي با كيفيت كنوني از 19/1/1358 پا به عرصه‌ي وجود گذاشت ولي تعدادي از اعضاي آن داراي سوابق مبارزاتي در زمان حكومتهاي قبلي نيز بوده‌اند.

گروههاي كوچكي كه در حركت اسلامي ادغام شده و يا در آغاز تأسيس آن منحل شدند عبارتند از:

1.      روحانيت مبارز (فعاليت در قم)

2.      سازمان آزادي (فعاليت در كابل)

3.      گروه قرآن و عترت (فعاليت در هرات و مشهد مقدس)

حركت اسلامي (كه نبايد آن را با حركت انقلاب اشتباه كرد) كه حزبي است اسلام گرا، اما متحد شورا با پيروان معدود اما داراي كارآيي نظامي خود نقش حلقه‌ي اتصال را ايفا مي‌كند. اين حزب كه توسط شيخ آصف محسني قندهاري ـ كه پشتو زبان است و اصلاً هزاره نيست ـ بنيان نهاده طرفداران خود را از ميان شيعيان تحصيل كرده و آشنا با سياست و از هر قومي كه باشند انتخاب مي‌كند. به ويژه قزلباشها و نيز هزاره‌ها و پشتونها، حركت اسلامي بيشتر در حواشي هزاره‌جات مستقر شده زيرا اعضاي آن شهرنشين‌هايي هستند كه به روستاها آمده‌اند: جنوب مزار شريف، در چهار كنت (جايي كه نقطه‌ي شروع قيام در سال 1979 بود)، غرب كابل با پغمان و دهن سياسنگ، جاغوري و بي‌شك در اطراف قندهار. اين تنها حزب شيعه است كه حقيقتاً با شوروي‌ها مي‌جنگد. پا برجا ترين جبهه‌هاي آن در مزار، بر گردنه‌ي اونايي (نزديك بهسود با فرماندهي رضوي) و در جنوب غربي غزنه قرار دارند. اين حزب در شهرها نيز داراي شبكه‌هاي مخفي است؛ رهبراني با ارزش و رزمندگاني مجرب دارد. از ديدگاه ايدئولوژيكي پيرو اسلام ميانه‌رو (شريعتمداري در ايران، خويي در عراق) است. حزب روابطي حسنه با سلسله مراتب آيت الله هاي ايراني دارد، اما روابطش با پاسداران و اطرافيان [امام] خميني متشنج است. شيخ محسني كه شاگرد قديمي آيت الله خويي (رقيب قديمي ساكن عراق [امام] خميني كه به هنگام جنگ خليج از مهاجرت به ايران خودداري كرد) است، با آن كه از سال 1979 در قم سكونت دارد، مورد سؤظن اطرافيان امام است. در سال 1984 حزب بر آن شد كه به كويته نقل مكان كند و از لحاظ سياسي با جمعيت كه از نظر ايدئولوژي و عضوگيري مشابه آن در ميان اهل تسنن است متحد شود.»[76]

اغلب شيعيان غير هزاره به اين حزب گرايش دارند. و شايد يكي از دلايل اجتماعي ادغام نشدن حزب حركت اسلامي در حزب وحدت مساله قومي بوده باشد. اما ملاحظات مذهبي رهبر آن را، كه بيشتر روي مسائل مذهبي تاكيد داشت و از جريان هاي هزاره  با گرايش مذهبي ضعيف تر در هراس بود، نبايد از نظر دور داشت.

نشريات حركت اسلامي عبارت بودند از:

1.       استقامت

2.       حركت (ارگان دانشجويي حركت اسلامي افغانستان)

3.       پيام شهدا (شوراي ولايتي كابل)

4.       فجر اميد

5.       مقاومت (شوراي عالي مقاومت سمت شمال).[77]

نتيجه گيري

افغانستان يكي از كشورهايي است كه از لحاظ فرهنگي ـ اجتماعي حالت موزاييكي (چند پارگي) دارد. در اين كشور اقوام مختلف زندگي مي‌كند كه پشتون، ازبك، تاجيك و هزاره از قوميت هاي مهم آن محسوب مي‌شود. از لحاظ زباني دو زبان فارسي دري و پشتو در آن رسميت داشته، زبان ازبكي نيز از زبانهاي عمده‌ي آن محسوب مي‌شود. اكثريت بيشتر از 99% درصد مردم آن مسلمان است كه اكثريت حدود 75% درصد آن سني، بيشتر حنفي و حدود 20 تا 25% شيعه در آن وجود دارد.

اين كشور از لحاظ اجتماعي، همواره در حال كشمكش ميان اقوام بوده و قوم پشتون همواره برتري خود را بر ديگران تحميل كرده است. از ميان اقوام غير پشتون، قوم تاجيك به علت مذهب مشترك با قوم پشتون همواره، در قدرت، البته در درجات پايين‌تر سهيم بوده است. بيشترين محروميت از آن قوم هزاره بوده است كه از دو ناحيه مذهبي و قومي در اقليت قرار گرفته‌اند. از لحاظ سياسي، اين كشور يكي از مصادق استبداد شرقي اما از نوع منحصر به فرد آن محسوب مي‌شود. سياست در اين كشور معجوني از برتري قومي، رقابت قبيله‌اي و توانايي شخصي مي‌باشد. قوم پشتون براي حفظ برتري خود همواره به حذف فيزيكي ساير اقوام مي‌پرداخته است. در ميان خود قوم، وقتي طايفه‌اي به قدرت مي‌رسيد، تمامي رقبا را كه متعلق به ساير قبايل بودند، از بين مي‌برد، چشم درآوردن، بيني و دست و پا بريدن از كارهاي معمول در اين كشور بوده است. در ميان قبيله‌ي صاحب قدرت، شخصي كه در رأس بود همواره از طرف اطرافيان در هراس بود. به همين دليل تا حد توان عناصر مشكوك از بين برده مي‌شد. با كوچكترين ضعف شخصي، رئيس جاي خود را به رقيب قبيله‌اي و در صورت ضعف قبيله‌اي، طايفه‌ي جاي خود را به رقيب واگذار مي‌كرد. با روي كار آمدن طايفه‌ي ديگر، همان فرايند قلع و قمح طي مي‌شد. از لحاظ اقتصادي، كشور هنوز در حالت ماقبل سرمايه داري به سر مي‌برد. بزرگترين منابع اقتصادي زمين است كه طبيعتاً به قوم غالب، اختصاص دارد. مالكيت در اين كشور مثل ديگر كشورهاي آسيايي هيچ وقت محترم نبوده است. تمامي زمين و املاك و مقام به اشاره‌ي صاحب قدرت بستگي داشته است كه با گوشه‌ي چشمي به هر كه مي‌خواسته عطا و از هر كه مي‌خواسته دريغ مي‌كرده است. به طور خلاصه اين جامعه مصداق واقعي جامعه‌ي كلنگي است. عده‌اي آن را مي‌سازد بعد از مدتي عده‌اي ديگر آن را تخريب و دوباره مي‌سازد و اين تسلسل تاكنون ادامه داشته است. صحبت كردن از سنت، هنجار و قاعده‌ي سياسي در اين كشور كار مشكلي است. اما از مطالب بخش هاي مختلف اين مقاله مي توان، چند هنجار و قاعده را به دست آورد:

1. در طول تاريخ افغانستان خصوصاً در قرن 20 هيچ زمامداري در افغانستان به مرگ طبيعي نمرده است و هيچ حكومتي جز يك مورد ـ بدون جنگ و خونريزي از فردي به فرد ديگر منتقل نشده است. امير حبيب الله كه در سال 1901 به قدرت رسيد در شكارگاهش كشته شد. امان الله با جنگ توسط حبيب الله كلكاني از قدرت دور شد. حبيب الله خود بعد از هشت ماه توسط نادر شاه كشته شد. ظاهرشاه با كودتاي نظامي پسر عمويش از كار بركنار شد. داوود خان با كودتاي تره‌كي با خانواده‌اش قتل عام شد. خود تره‌كي توسط حفيظ الله امين كشته شد. امين توسط ببرك و نجيب الله توسط طالبان و حكومتش با جنگ توسط مجاهدين از بين رفت. حكومت آقاي رباني توسط طالبان و طالبان توسط آمريكا از صحنه‌ي سياسي افغانستان بيرون رفت. تنها استثنايي كه در تاريخ افغانستان در قرن 20 بي‌سابقه است، انتقال قدرت از صبغت الله مجددي رئيس دولت موقت مجاهدين، به برهان الدين رباني است.

2. در تاريخ افغانستان، به ويژه در قرن 20، هيچ حاكم غير پشتوني نيامده است مگر اينكه تمام پشتون ها از هر ايل و طايفه‌اي عليه او بسيج شده، تا او را از قدرت پايين نكشيده، آرام نگرفته است.

در قرن 20 دو نمونه از حكومت غير پشتون وجود داشته است. يكي حكومت حبيب الله خان كلكاني و ديگري حكومت رباني.

حكومت حبيب الله خان كلكاني (بچه سقا) فقط هشت ماه دوام آورد. در همين مدت كوتاه پشتونها كه در اثر اصلاحات اماني، دچار اختلاف شديد شده بودند بلافاصله متحد شده او را از قدرت به زير كشيدند.

برهان الدين رباني كه بعد از به قدرت رسيدن، به هر دلايلي بعد از اتمام دوره‌اش آن را رها نكرد و در برابر رقيب پشتونش (حكمتيار) مقاومت كرد، در نهايت با غولي به نام طالبان مواجه شد كه تمامي پشتونها در آن ذوب شده بودند.

3. هيچ حزب مهمي در افغانستان به وجود نيامده است مگر اينكه قوميت در آن، در نهايت، نقش تعيين كننده داشته است. حزب دموكراتيك خلق افغانستان در نهايت به دو شاخه خلق و پرچم تقسيم شد كه شاخه‌ي خلق به قوم پشتون و شاخه‌ي پرچم به اقوام غير پشتون تعلق داشت. در برابر اين دو شاخه، شاخه‌ي سوم به نام شعله جاويد به وجود آمد كه بيشتر به هزاره‌ها تعلق داشت. حزب جمعيت اسلامي در نهايت به دو شاخه تاجيك (جمعيت به رهبري برهان الدين رباني) و پشتون (حزب اسلامي به رهبري حكمتيار) تقسيم شد. از احزاب شيعي، حزب وحدت در نهايت به هزاره‌ها و حركت به شيعيان غير هزاره متمايل شد.

4.  هيچ اقدامي در افغانستان به نتيجه نرسيده است مگر اينكه تمامي اقوام با قبول همديگر، دست به دست هم داده به كمك همديگر اقدام كرده‌اند. نمونه‌ي عيني آن شكست انگليس و روسيه بعد از اشغال افغانستان بوده است. اگر افغانستان به عنوان يك كشور عقب مانده باقي مانده است يكي از علتهاي مهم آن عدم مشاركت تمامي اقوام در سرنوشت سياسي ـ اجتماعي آن بوده است.

اگر بخواهيم از قواعد فوق يك نتيجه بگيريم كه در واقع جان كلام اين مقاله است اين مي‌شود كه:

اگر ما بخواهيم افغانستاني داشته باشيم كه در آن ثبات سياسي وجود داشته باشد و به سوي ترقي حركت كند:

1. تمامي اقوام در سرنوشت كشور سهيم باشند.

2. احزاب قدرتمندي داشته باشيم كه بر اساس قوميت شكل گرفته باشد.

3. براي احترام به عصبيت قوم پشتون، حد اقل در كوتاه مدت، رئيس اول مملكت همواره بايد پشتون باشد.


 

فهرست منابع

محمد حسين بشيريه، جامعه شناسي سياسي، تهران: نشر ني، چاپ نهم، 1382.

حبيبي، عبدالحي ، جنبش مشروطه در افغانستان، قم: اسماعيليان، 1372.

دولت آبادي، بصير احمد ، شناسنامه احزاب و جريانات سياسي افغانستان، قم: فرانشر، 1371.

دوورژه، موريس ، جامعه شناسي سياسي، ترجمه ابوالفضل قاضي شريعت پناهي، تهران: انتشارات دانشگاه تهران، چاپ چهارم، 1376.

روا، اولويه ، شكست اسلام سياسي. ترجمه محسن مدير شانه چي و حسين مطيعي امين، تهران: انتشارات علم الهدي، 1378.

صفا، اخوان تاريخ شفاهي افغانستان، تهران:مركز نشر و چاپ وزارت امور خارجه، چاپ دوم،1383.

عاليخاني، محمد ، حقوق اساسي، تهران: انتشارات دستان، چاپ اول، 1373.

فرهنگ، مير  محمد صديق ، افغانستان در پنج قرن اخير، قم: دارالتفسير، چاپ اول، 1380.

قاضي شريعت پناهي، ابوالفضل ، بايسته‌هاي حقوق اساسي، تهران: ميزان، چاپ نهم،.

محمدي نژاد، حسن ، احزاب سياسي، تهران: اميركبير، چاپ اول، 2535.

.

 

 

 



[1]. حسن عمدي نژاد، احزاب سياسي، تهران: اميركبير، چاپ اول، 2535، ص41.

[2] . همان، ص13.

[3]. موريس دوورژه، جامعه شناسي سياسي، ترجمه ابوالفضل قاضي شريعت پناهي، تهران: انتشارات دانشگاه تهران، چاپ چهارم، 1376، ص427.

[4] . همان، ص17 و 18.

[5] . همان، ص21.

[6] . محمد حسين بشيريه، جامعه شناسي سياسي، تهران: نشر ني، چاپ نهم، 1382، ص99.

[7] . همان.

[8]. همان، ص101.

[9]. همان، ص103.

[10]. همان.

[11]. همان.

[12]. همان، 106ـ 104.

[13]. مير صديق فرهنگ، افغانستان در پنج قرن اخير، قم: دارالتفسير، چاپ اول، 1380، ج1، ص104.

[14]. همان، ص153.

[15]. همان، ص176.

[16]. همان، ص180.

[17]. همان، ص194.

[18]. همان، ص232.

[19]. همان، 322.

[20]. همان، ص447.

[21]. همان، ص448.

[22]. همان، ص466.

[23]. براي مطالعه‌ي بيشتر ر.ك . عبدالحي حبيبي، جنبش مشروطه در افغانستان، قم: اسماعيليان، 1372.

[24]. همان، ص515.

[25]. همان، ص531.

[26]. همان، ص461.

[27]. همان، ص586.

[28]. همان، ص603.

[29]. همان، ص606.

[30]. همان، ص618.

[31]. همان ص 619.

[32]. همان، ص701.

[33]. همان.

[34]. همان، ص 730 به بعد.

[35]. بصير احمد دولت آبادي، شناسنامه احزاب و جريانات سياسي افغانستان، قم: فرانشر، 1371.

[36]. محمد صديق فرهنگ، افغانستان در پنج قرن اخير، ج1، ص664.

[37]. همان.

[38]. شناسنامه‌ي احزاب سياسي، ص31.

[39]. همان، افغانستان در پنج قرن اخير، ص664.

[40]. همان.

[41]. همان، ص665.

[42]. همان، ص735.

[43]. همان، 665.

[44]. همان.

[45]. افغانستان در پنج قرن اخير، ج1، ص777 و 778.

[46]. همان، ص779.

[47] . نور محمد تره‌كي، در خانواده‌ي متوسط عشيره‌ي شبي خيل در ناوه مقر ولايت غزني متولد شد. پدرش نظر محمد شخصي گمنام بود اما عمويش اميرالملك براي حكومت هند انگليسي در كويته (يكي از شهرهاي پاكستان فعلي)كار مي‌كرد. تره‌كي با عمويش به كويته رفت و چند كلاس سواد در آنجا آموخت. بعد دوباره به افغانستان برگشت و بعد از تأسيس شركت پشتون در بمبئي به عنوان كاتب (منشي) به آنجا رفت و احتمالاً در همانجا با آموزه‌هاي ماركسيست توسط كمونست هاي هند، آشنا شد. بعد از بازگشت به كمك عمويش به وزارت فوايد عامه راه يافت. بعد از مدتي در وزارت مطبوعات به عنوان معاون آژانس باختر وارد گرديد. در دوران نيمه دموكراسي، به حزب ويش زلميان پيوست. بعد از مدتي در سفارت افغانستان در بخش مطبوعات در واشنگتن مشغول به كار شد. بعد از آن در دوران صدارت داوود خان مسافرتي هم به مسكو داشت.»

ميراكبر خيبر از اهالي لوگر بوده و در جواني در مكتب حربيه داخل شد. در سال 1351 به جرم دسيسه عليه صدراعظم، از مكتب اخراج شد. در زندان با ببرك هم اطاق بود و احتمالاض در همان زمان جذب ماركسيست شد.

ببرك پسر محمد حسين از صاحب منصبان بود كه «فن حرب را در تعليم گاه پياده و كورس عالي» فراگرفته و شايد همانجا با سردار داوودخان آشنايي يافته بود. محمد حسين خان از قوم تاجيك دري زبان از قريه كمري در جنوب كابل بود كه با مهارت تاجيك بودنش را پنهان داشته بود. بعدها ببرك، از روي مصلحت سياسي خود را پشتون قلمداد كرد. ببرك بعد از فارغ التحصيلي از دانشكده‌ي حقوق، در وزارت پلان (برنامه) مشغول فعاليت شد. او همواره مناسبات خوبي را سردار داوود خان داشت.  همان

[48]. همان، ص734 و 735.

[49] . اخوان ، صفا، تاريخ شفاهي افغانستان، تهران:مركز نشر و چاپ وزارت امور خارجه، چاپ دوم، ص 100.

[50] . همان، ص101.

[51]. همان، ص 102.

[52]. فرهنگ، مير محمد صديق، افغانستان در پنج قرن اخير، ج1، ص8 ـ 757.

[53]. همان، ص758.

[54]. اولويه روا، شكست اسلام سياسي. ترجمه محسن مدير شانه چي و حسين مطيعي امين، تهران: انتشارات علم الهدي، 1378.فصل چهارم.

[55]. شناسنامه‌ي احزاب و جريان سياسي افغانستان، ص161 و 191.

[56] . تاريخ شفاهي افغانستان پيشين، ص104

[57] . همان، 104و 105.

[58] . همان، ص105

[59]. همان، ص 105 و106.

[60]. دولت آبادي پيشين، ص191.

[61]. همان، ص759.

[62]. شناسنامه‌ي احزاب سياسي پيشين، ص162.

[63]. همان، ص178 و 179.

[64]. همان، ص193.

[65]. همان، ص193.

 

[66] . همان، ص210

[67]. همان، ص 211.

[68]. همان، ص139 و 140.

[69]. همان، ص145.

[70]. دولت آبادي پيشين، ص83 و 349.

[71]. همان، ص 245 ـ 243.

[72] . همان.

[73]. شناسنامه‌ي احزاب سياسي، پيشين، ص252 ـ 251.

[74] . افراد مذكور عبارتند از: هادي، فياض، انوري، عصمت اللهي، رضواني و مدرسي. همان، 245.

[75] . همان، ص 249.

[76] . شناسنامه‌ي احزاب سياسي، پيشين، ص259

[77]. همان، صص 260و 261.